پشت دریاها، شعر و خوانش: سیروس بینا

حاشیه نشینان، جنوب تهران، ۱۳۵۷
رسانه تصویری
چندین سال پیش، در زمانی که ارتجاعیون آلترا راست در آمریکا – در هیأت کودتای سیاسی دولت بوش-چِینی (در رابطه با به اصطلاح پیشگیری از سانحه ی یازدهم سپتامبر 2001) – شرایط استیلای فاشیسم (از حالت بالقوه به بالفعل) را فراهم می کردند و هم زمان نیز امکانات تکنولوژیک به این هژمونِ فرو افتاده (و تو سری خورده!) اجازه ی تعرّض همه جانبه به مهمترین حقوق شهروندی، یعنی حق آزادی (privacy)، را داده بود، من این شعر را سرودم. در آن زمان، در این شعر، من به دیوار به معنای عام آن اشاره ای دارم که این خود از نحوه ی عملکرد این دولت در نظارت بر زندگی خصوصی همگانی و رکوربرداری سراسری از حرکات روزانه ی بسیاری از فعالان اجتماغی-سیاسی، خیل عظیمی از عناصر آزادیخواه، شمار کثیری از استادان و دانش پژوهان آزاده، و هم چنین جمع آوری اسامی جمعیت ها، گروه ها، و موش دوانی در کار و روزگار بسیاری از عناصر متعهد و منتقد (از جمله خودِ بنده) خبر می دهد. در یک کلام، شبح منحوس فاشیسم و دیواری را که اکنون این دلقک لاس و گاسی (دونالد ترامپ)، و ابواب جمعی باز مانده از جنگ های انفصال در معیتِ ایدئولوژی های در هم تنیده ی ایوانجلیستی/صهیونیستی/نژادپرستانه/میلیتاریستی، از آن سخن می گوید، شاید در این شعر بتوان احساس کرد.
فکر کردم، با این درد دل مختصر، این کلیپ را ارسال کنم. از بازپخش آن پیشاپیش سپاسگزارم.
خسته نباشید،
س ب

پشت دریا ها
Behind The high Seas
پاسخی به زنده یاد سهراب سپهری
شعر و خوانش : دکتر سیروس بینا

سالها پيش . . .
سالها پيش
چشم گريان ام را
در چشمه ي شب شستم،
شهر ويران ام را
بر سينه فشردم؛
دست شستم ز وفاداري ويرانه ي درد،
رخت بر بستم از آن ساحت بيگانه ي دور،
كوچ كردم من از آن ساحل افسرده ي سرد.

سالها پيش
قلب نادان ام را
با دغدغه آلودم،
ذهن عريان ام را،
با وسوسه فرسودم؛
نام بي منزلت ام را
پرت كردم به سراشيب فراموشي ياد،
دست بردم به فراسوي فراواني هيچ،
قايقي ساختم از آنچه نبود،
بادباني از باد،
بيرقي از فرياد.
سالها پيش
درنورديدم، توفان زده،
پشت بي مقصد درياها را.

سالها بعد . . .
سالها بعد
پشت درياها هم
روز در بستر انديشه ي رود
سرسري ميگذرد،
سخني بر لب سنجيده آب
مطلقا جاري نيست،
پشت درياها هم
ديده بيدار ولي جرأت بيداري نيست.

سالها بعد
پشت درياها هم
سخن از دوختن پنجره هاست،
صحبت از كشتن نور،
سخن از ساختن ديوارست.
پشت درياها هم
رنگ آزادي سرخ است، نه سبز
بشر از وسعت انديشه ي خويش
پشت درياها هم
قفسي ساخته است،
پشت درياها هم
„نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست“ (1)
پشت درياها هم
شهروندي عارست.

پشت درياها هم
نور با پنجره نامأنوس است،
در خم كوچه هزار افسوس است؛
پشت درياها هم
شكوه از نقشه ي جغرافي نيست،
شكوه از نقش بد تاريخ است.
پشت درياها هم
جوي باريكي است از كج نگري،
جاي تاريكي است از بي خبري؛
پشت درياها هم
پاي با هر دو زبان ميلنگد،
بخت با هر دو زبان ميخندد،
چشم با هر دو زبان ميگريد؛
پشت درياها هم
شيوني بايد كرد،
گاه ياد وطني بايد‌ كرد.
پشت درياها هم
جوششي بايد‌ كرد،
آتشي بايد شد،
سوزشي بايد كرد؛
پشت درياها هم
كار كاري است كه كارستان است،
„گنهي بايد كرد“
پشت درياها هم
„در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد“ (2)

پشت درياها هم
زندگاني را كم كاشته اند،‌
«معرفت» واژه ي بي مقداري است،
ديدن تازه گناهي است بزرگ،
و آه… آه
مهرباني، كوتاه!
*
سالها پيش…
چشم گريان ام را
در چشمه ي شب شستم،
شهر ويران ام را
بر سينه فشردم؛
دست شستم ز وفاداري كاشانه ي درد،
رخت بربستم از آن ساحل بيگانه سرﺩ.

سالها بعد…
پشت درياها هم
شهري نيست!
پشت درياها هم
دم به دم مصلحتي است
«ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست.»(3)
پشت درياها هم
دم دروازه ي فكر
سخن از تفتيش است،
پشت درياها هم
اسب آزادي را
نعل وارونه زدند!
پشت درياها هم
قفل ابداع جديدي است هنوز،
جاي انديشه هنوز
در پس قوطي عطاران است،
گاو محبوب تر از انسان است؛
پشت درياها هم
شير از موش سخن ميشنود،
اسب شطرنج ﻋنان ميﮘﺳﻠد؛
پشت درياها هم
زشتي از زيبايي باج ميگيرد،
زندگي زيباست،
مرگ، اما،
حق همسايه ي ماست؛
پشت درياها هم
رنج را بايد برد،
عشق را بايد باخت؛
سالها بعد
پشت درياها هم
دست را بايد شست،
باخت را بايد باخت،
«قايقي بايد ساخت…»(4)

تابستان 2004
«پشت درياها»

 

1ــ «نقش مستوري و مستي به دست من و توست / آنچه استاد ازل گفت بكن آن كردم»، حافظ.
2ــ «طاعت از دست نيآيد گنهي بايد كرد / در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد»، نشاط اصفهاني
3ــ «مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز / ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست»، حافظ
4ــ «پشت درياها»، سهراب سپهري
http://goftemanse.blogspot.com/2016_0…
……
تهیه و تنظیم: پرواز

Keine Kommentare

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

شب نامه گفتگوهای زندان
شعر و سرود
جانِ كلامِ دوران به يادِ شاملو، بهروز داودی

جانِ  كلامِ  دوران به يادِ  شاملو ـ“با  اهل  خرد باش  كه  اصل  تن تو گردى و نسيمى و غبارى و دمى است“ *ـ دمى است تن را و جانِ ماندگارِ كلام را باز دمى زمزمه اى  است در آستانه به  يادكار ،  ماندگار از رند نيشابور در آستانه  كه ايستادى …

مریم مجیدی نویسنده مارکس و عروسک
شعر و سرود
تبعيدى ها، بهروز داودى

تبعيدى ها*ـ پدر سايه اى  پنهان بر ديوار مادر چهره اى  پوشيده  دامنى بلند كشان ، كشان بر زمين و  دخترك شبحى سبكبال پاهائى كه  تكان مى خورٓد در هوا در باد رازى است نهفته  در مشت ها شان كه اين ،  هر سه  اش پوشيده  مى دارند رازى حك …

مریم مجیدی نویسنده مارکس و عروسک
شعر و سرود
زيرِ درخت سيب، بهروز داودى

زيرِ درخت سيب براى مريمِ*  سال هاىِ دور توى  باغچه ى  خانه زير درخت سيب كتاب هايش را زيرِ خاك   مى كند عمو سامان همان جائى كه ديروز بابا توىِ  نايلون هاى  تميز زيرِ خاك كرد عروسك هاىِ من را از پنجره ى  آشپزخانه همه اش  به كوچه نگاه …

%d Bloggern gefällt das: