نگاهی به نظریه تحول و تحول طلبی، بهمن سپیداران

تحول و تحول طلبی
مقاله

بیش از بیست سال فریب مردم با وعده اصلاحات در حکومتی که درذات خود (حکومت برپایه قوانین مذهبی بخصوص اسلامی) اصلاح پذیر نیست و روانه کردن بیش از یک دوجین ازوابسته گان رژیم به خارج از کشور تحت عنوان „اپوزیسیون مسالمت آمیز خواه“ و همکاری و همراهی همه جانبه با تعدادی از تشکل ها و افراد „مخالف“ !! رژیم در خارج از کشور برای انحراف افکار و تفرقه بین ایرانیان مقیم خارج از کشوراز یکطرف، و واسطه گری با کشورهای غربی برای حمایت هر چه بیش تر از رژیم اسلامی همراه با وعده برای غارت هر چه بیشتر منابع ایران از طرف دیگر، با تظاهرات دهها هزار نفر گرسنه و بیکار و مال باخته گان و شعار مرگ بر رهبر، مرگ بر رئیس جمهور و مخالفت آشکار با حکومت اسلامی و تمامی جناح هایش از جمله „اصلاح طلبان“، بیک باره دود شد و خاکستر. وحشت از سرنگونی رژیم و پایان پذیری دوران تسلط قوانین فوق ارتجاعی اسلامی که ایران را به ویرانه ای تبدیل کرده، تمامی جناح های درون و بیرون رژیم را به تحرک درآورد. همراه با آشکار شدن ایده اصلاح طلبی وتهی و سراب بودنش بر همگان، اصلاح طلبان (اعم از درون و بیرون رژیم) را واداشت که بدنبال شعار دیگری برای فریب مردم و استمرار حکومت اسلامی بگردند. شعار „رفراندم“ و „تحول طلبی“ با های و هوی های وسیع و اعلامیه پشت اعلامیه و درج آن در دستگاه های خبری غرب از این جمله اند. ایده رفراندم در حالیکه دستگاه سرکوب رژیم چهار نعل میتازد آنقدر پوچ و بی محتوی است که بحث درباره اش جز اتلاف وقت ثمر دیگری ندارد. هدف این مقاله، اما، پرداختن به ایده „تحول“ و منشا آن و همچنین بسط این ایده از حوزه ژنتیک،زیست شناسی، و مردم شناسی به حوزه های اجتماعی و سیاسی هست تا از یک طرف سنگ بنای باشد برای آشکار سازی گفتمان تحول طلبی در جامعه  واز طرف دیگر نشان دادن عمق ارتجاعی بودن گفتمان „ژن خوب و ژن بد“ که برداشتی است مستقیم از تئوری تحول که بعد از تاخیری 100 ساله از جوامع اروپایی و آمریکا هم اینک در سطح جامعه ایران مطرح گشته است. با امید آنکه این مقاله شروع حرکتی باشد در راه آشکار سازی گفتمان تحول طلبی و نتایح ناشی از آن تا قبل از اینکه همانند ایده اصلاح طلبی به توهم زائی و انحراف افکار مردم در جامعه دست یازد، بی ثمر بودنش آشکار گردد.

محتصری درباره ایده ژن خوب و ژن بد و رابطه آن با ایده تحول و تحول طلبی: مدتی است که بحث „ژن خوب و ژن بد“ از سوی کسانی که به „آقازاده ها“ و وابستگانشان معروف گشته اند در سطح جامعه بصورت مستقیم و غیر مستقیم مطرح گشته است. هدف از طرح و دامنه زدن این بحث، توجیه اختلاف بسیار گسترده بین ثروتمندان و فقرا بخاطر وجود ژن خوب در میان ثروتمندان و ژن بد در میان فقرا است. بعبارتی دیگر ثروتمندتر شدن روزانه طبقه بالایی جامعه نه بخاطر غارت وچپاول و استثمار فقرا بل بخاطر داشتن ژن خوب بین آنهاست که ضمنن مورثی هم میباشد. در این راستا هست که واریز کردن میلیون دلار از ثروت کشوربه خزانه دانشگاههای آمریکا و اروپا برای دریافت پذیرش و مدرک تحصیلی برای ژن خوب ها لاپوشانی میشود تا اهدا مدارک بالای تحصیلی به این جماعت دلیلی باشد بروجود ژن خوب در میان آنها. غافل از آنکه داشتن مدارک بالای تحصیلی حتی برای „ژن خوب“ های که مبتلا به ویروس مذهب بخصوص از نوع اسلامی آن هستند، بخودی خود علم، دانش، و آگاهی را برای این جماعت به ارمغان نمیاورد. اگر دریافت مدارک اهدایی به این جماعت با تخصص و آگاهی همراه بود، قاعدتا نمی باید بعد از نزدیک به چهل سال سرکوب و کشتار وحشیانه، رژیم اسلامی با بن بست روبرو گردد. نگاهی گذرا به جمعیت مسلمانان دنیا و درصد ناچیز قابل صرفنطرافراد آگاه، متفکر، دانشمند، و مخترع در میان آنها، این واقعیت را به عریان ترین شکل نشان میدهد. در نظر بگیرید که اگر به ازاء هر یک میلیون مسلمان، تنها یک دانشمند یا مخترعی وجود داشت، دنیا میباید با 1800 دانشمند یا مخترع مسلمان روبرو میبود در حالیکه بخوبی میدانیم که حتی با 18 دانشمند و مخترع (یعنی کمتر از تعداد دانشمندان و مخترعین شهر آکسفورد در قرن 17) مسلمان در دنیا روبرو نیستیم. شکی نیست که بسیاری از مذهبیون همانند غیرمذهبی ها از ضریب هوشی بالایی برخوردار هستند ولی ازآنجائیکه از دید مذهبیون، پیشرفت و ترقی و برقراری عدالت، تنها ناشی از تقدیر و خواست خداوند هست و انسان دخل و تصرفی بر آنها ندارد، ضریب هوشی آنها صرف یافتن لغت و یا جمله ای در قرآن و دیگر کتاب های مذهبی میگردد تا نشان دهند پیامبر اسلام بر تمامی مسائل اجتماعی، فرهنگی، قضائی، و علمی واقف بوده و پاسخی جامع و مفید برای آنها داشته و در قرآن ثبت گشته است. بنابراین تنها کاری که انسان میباید انجام دهد، جدا کردن تفکر از جسم و جان و خواندن مرتب ایات قرآن و نمازو دعا ست. بدین سان میتوان به جرات گفت که تحول فکری در انسان ابدا ربطی به پیشرفت و ترقی او ندارد. در حالیکه پیشرفت و ترقی معنای و مفهموم مشخصی دارد (مثلا ترقی و دریافت رتبه و مقام در شغل و یا دریافت مدارک تحصیلی) اما، تحول فکری مفهومی است نامشخص که معنا و تعریف اش در تمامی جوامع یکسان نبوده و میتواند درهرمقطع ای از زمان، تعریفی متفاوتی داشته باشد. بنابراین ادعای اینکه، داشتن آگاهی علمی باعث آن میشود که انسان سرنوشت خویش را بدست گیرد، ادعایی است خیالی. چرا که بسیاری از دانشمندان و متخصصان علمی کماکان سرنوشت خود را بدست کشیش، آخوند و خاخام م یا هر رهبر دینی که از دانش و آگاهی بی بهره اند میسپارند و بسیاری از آنها حتی به معجزه و دیگر خرافات اعتقاد دارند. درسی که داروینیست ها (تحول طلبان) میخواهند به بشریت بدهند این هست که انسان ها یک خواست مشترک ندارند واین انسانیت نیست که نتایج علمی را مورد استفاده قرار میدهد بلکه برخی از انسان های که دارای ژن خوب هستند، قادرند با توسل به نتایج علمی و برای اصلاح انسان و جامعه، کنترل آنها را بدست خود گیرند. مشگل این ایده در آن هست که هر نوع قیام، خیزش ، و انقلاب مردم در طول تاریخ را منکر شده و به هیچ میگیرند.      ـ

نکته قابل تعمق دیگر در این رابطه، قانون نا نوشته ازدواج بین ژن های خوب هست (ازدواج های وسیع بین فرزندان مذهبیون عمامه بسر و بدون عمامه در قدرت). از این نظر حکومت اسلامی با 120 سال تاخیر، به تقلید از آمریکای قرن 19، در پی سامان دادن ازدواج بین ژن های خوب بوده و عملا آن را به اجرا گذاشته است. در سال 1896 در ایالت کنتیکت آمریکا قانونی بتصویب رسید که جواز رسمی ثبت ازدواج بشرطی صادر میشد که ازدواج تنها بین اشخاص با ژن خوب صورت گرفته باشد. بر طبق این قانون، حتی از ازدواج کسانی که دچار بیماری های مزمن و یا غیر قابل علاجی که ناشی از داشتن ژن بد (البته نه بر مبنای اثبات علمی – پزشگی بل بنا بر نظر دولتمردان) به حساب میامد، جلوگیری میشد. این قانون دقیقن بر مبنای قبول و اجرای تئوری „یوجنیکس“ بتصویب رسیده بود.  ـ

تحول1 و تحول طلبی: منظور ازایده تحول طلبی که از جانب اصلاح طلبان دیروزی این روزها مطرح میشود، همانا ایده تحول سیاسی است (که به اشتباه آن را با توسعه – پیشرفت سیاسی یکی میدانند. به تفاوت این دومقوله پرداخت خواهد شد) که بر مبنای تئوری تحول داروین ارائه شده است. در این مقاله سعی خواهد شد به اختصار نشان داده شود که تئوری تحول حتی در حوزه اجتماعی هم یک نظریه علمی، تاریخی، و پیشرفته و مترقی نبوده وعملا دست آویزی است برای قبولاندن تفاوت بین انسان، توجیه پذیری فقدان عدالت (هر نوع آن) در جامعه، و قبول روابط حاکم بر جامعه و استثمارانسان از انسان. تئوری تحول که بر زمینه تحقیق در سیر حرکت فکری و جسمی انسان ها صورت گرفت، عملا وسیله ای شد برای توضیح و توجیه نوع سازمان یابی موجود در جامعه همراه با حاکمیت بی کم و کاست اش و پذیرش آن از جانب عموم مردم . از همین روست که نه تنها داروینیست های اجتماعی بل طرفداران بی بند باری و بهره کشی افسار گسیخته در سیستم سرمایه داری ادعا دارند که ایده های آنها همانا ایده های تحول داروین در سیاست هست. بقول مایکل رأس، تئوری تحول (تکامل) بیشتر شبیه یک ایدئولوژی مذهبی غیر دینی (در مقابل مذهب دینی) است تا یک تئوری علمی. گرچه داروین از کلمه „مردم متمدن“ در بیان تئوری اش استفاده کرده ولی هیچگاه مروج ایده برتری و اصلاح نژاد نبود. با این وجود بسیاری از داروینست ها، تئوری تحول (تکامل) داروین را زیربنای تفکرات و نظریات نژادپرستانه خود قرار دادند. بعنوان مثال نظریه „یوجنیکس“2 چیزی نبود جز نظریه „اصلاح نژاد“ انسان ها. در بیان، دغدغه این نظریه „بهترساختن کیفیت ژنیتکی جمعیت انسانها“ و یا تحول در جامعه انسانی بود ولی در نهان چیزی نیود جز اصلاح نژاد و حاکم کردن ژن یا نژاد خوب (ژن مثبت) بر جامعه. این نظریه که بر مبنای تئوری تحول شکل گرفت توسط „سر فرانسیس گالتون“3 انگلیسی در سال 1833 ارائه شد.

سر فرانسیس گالتون (1911-1822) پسر عموی چارلز داروین بود که با اتکا به نظریات داروین (گرچه داروین با آزمایشات گالتون مخالف بود)، اصلاح نژاد ، و برتری نژاد یا ژن برتر، شاخه ای در حوزه روانشناسی – مردم شناسی بنیان گذاشت که به نظریه „یوجنیکس“ (زاده شده خوب، کسی که از ژن خوب-ژن مثبت- زاده شده) معروف گشت (1883). مطالعات اولیه گالتون در محدوده ی طبقات بالای جامعه انگلیس صورت گرفت و به این نتیجه رسید که موقعیت ممتاز افراد این طبقه ناشی از ادغام ژن های برتر در تشکیل نطفه آنها بوده هست (نظریه ای که با برقراری سیستم سیاسی-اقتصادی نئولیبرالیسم و دوقطبی کردن جامعه به اقلیت بسیار ثروتمند (افرادی با ژن خوب) و اکثریت بسیار فقیر (افرادی با ژن بد و یا ژن منفی) بار دیگر مورد استفاده سیستم جهانی سرمایه داری قرارگرفته است). گالتون یک سری آزمایش های را پایه گذاشت که بر مبنای آن اجزاء بدن انسان ها را اندازه گیری میکردند تا مشخص شود چه کسانی با هنجار های جامعه (منظور جامعه اروپایی- نژاد ژرمن و آنگلوساکسون) همخوانی دارند و چه کسانی همخوانی ندارند. تئوری یوجنیکس گالتون مورد استفاده بسیاری از حکومت ها قرار گرفت. درظاهر برای اصلاح نژاد انسان ولی در واقع تصفیه نژاد دون تر( شامل سیاهان، یهودیان،همجنس بازان، کولی ها،زندانیان، بی اخلاقان – که بیشتر به خداناباوران اطلاق میشود- نابینایان،کسانی که بیماری روانی دارند، وکسانی که مشکل جسمی دارند) برای ساخت جامعه ای از نژاد برتر. در اوائل قرن بیست نظریه یوجنیکس جزء دروس دانشگاهی قرارگرفت (بیش از 736 درس دانشگاهی در ارتباط با نظریه یوجنیکس تنها در دانشگاه های آمریکا تدریس میشد که بیش از 20,000 دانشجو برای آموختن این نظریه ثبت نام کردند) و بسیاری از بنیاد ها از جمله بنیاد راکفلر و کلاگز از حامیان مالی پیاده کردن این تئوری در جامعه بودند. در آمریکا بسیار قبل از آلمان نازی، تئوری و اصلاح نژاد (بواقع تصفیه نژاد دون تر) پیاده شد. پیاده کردن این تئوری در آمریکا مترادف هست با عقیم سازی افرادی که بنا به تعریف از نژاد دون تر نظیر سیاهان و بومیان آمریکایی بودند. برنامه عقیم سازی ابتدا در سال 1907 در ایالت ایندیانا به تصویب رسید و به مرحله اجرا گذاشته شد و تا سال 1960 که عقیم سازی ممنوع اعلام شد (گرچه ایالت کارولینای شمالی تا سال 1977 به عقیم سازی افرادی که دارای ضریب هوشی پائین تر از 70 بودند، ادامه داد) قوانین یوجنیکس در 32 ایالت برقرار بود و بیش از 60،000 نفر (که بیش از 60% آنها شامل زنان میشد) بدون آگاهی این افراد، عقیم شدند که یک سوم عمل عقیم سازی تنها در ایالت کالیفرنیا انجام گرفت. البته این تعداد شامل زنان سیاه پوست نمیباشد. در این دوران سفید پوستان ازترس افرایش سیاه پوستان و در اقلیت قرار گرفتن سفید پوستان بیش از 75،000 زن سیاه پوست را عقیم کردند (البته بدون اجازه و آگاهی این افراد). عقیم سازی زنان سیاه پوست در این بـُعد به تصفیه نژادی سیاه پوستان معروف گشت. سیاهان تنها قربانیان دوران عقیم سازی و اصلاح نژاد نبودند. عقیم سازی زنان بومی هم در این زمان در مقیاس وسیع صورت گرفت. زنانی که برای وضع حمل به درمانگاه های دولتی در مناطق بومی نشین رجوع میکردند، تنها با قبول عقیم شدن بعد از زایمان بود که میتوانستند وضع حمل کرده و کماکان از کمک های دولتی برخوردار شوند. اسفناک آنجاست که برخی از سیاهان „روشنفکر“!! که از طبقه مرفه بودند ( همانند دی بوی و ترنر) موافق این عقیم سازی بودند و دانشگاه های مخصوص سیاه پوستان همانند هوارد و همپتن از مشوقین برنامه عقیم سازی بودند. اینان بر این نظر بودند که سیاهانی که دارای ضریب هوشی بالائی هستند همانند سفید پوستان میباشند و بنابراین عقیم کردن سیاه پوستانی که از ضریب هوشی پائینی برخوردارند برای اصلاح نژاد سیاه پوستان، نه تنها اشکالی ندارد بل مفید و سازنده هست. نکته بسیار جالب دردیدگاه گالتون برتر دانستن ژن چینی ها (زرد پوستان) بر ژن سیاه پوستان بود. بنا بر نظر گالتون ، چینی ها دارای ژن خوب بوده وبهتر هست که برای اصلاح نژاد بشریت به آفریقا که مردمشان دارای ژن بد هستند رفته تا ترکیب جمعیت را تغییرداده و متحول کنند.

ارنست هاک کل4 (1919-1834) مبلغ اصلی تئوری داروین در آلمان بود. وی نه تنها در حوزه زیست شناسی بل در حوزه های پزشگی، فلسفه، و هنر هم تخصص داشت. او همانند گالتون مبلغ سلسله مراتب نژادی بود و بر این عقیده بود که نژادهای پائین تر از نظرجسمانی بیشترشبیه پستاندارانی نظیر خوک و شامپانزه هستند تا شبیه نژاد متمدن اروپائی. ایده های هاک کل عامل اصلی جا افتادن نظریه تقسیم بندی نژاد ها بعنوان یک نظریه علمی بود و بجرات میتوان گفت که سیاست های تصفیه نژادی نازی ها و کشتار میلیون انسانی که از نژاد ژرمن نبودند از جمله یهودیان و کولی ها بر مبنای ایده های هکل شکل گرفته بود. گرچه کمونیست ها که بسیاری از آن ها از نژاد ژرمن بودند قتل عام شدند ولی دلیل کشتار آنها نه بخاطرداشتن ژن بد بل بخاطریکسان پنداشتن تمامی انسان ها و دفاع از مردم محروم جامعه و مبارزه طبقاتی بود. ایده هایی که عملا در تضاد با تفکر مذهبی و در نتیجه مخالفت با خواست خدا که عاقبت به ایده خداناباوری میرسید، بود.

با مرور نظرات گالتون و هاک کل (دو داروینیست مطرح و نامدار) میتوان به این نتیجه رسید که هدف داروینیست ها چیزی نبود جز تبلیغ برای برپایی یک سیستم اعتقادی جدید در جامعه. هم گالتون که امیدوار بود روزی قدرتی همانند دستگاه کلیسا را داشته باشد و هم هاک کل که „انجمن مونیست“ (انجمنی که باور داشت: واقعیت ها تنها از یک “ تک عنصر“ بخصوصی بوجود آمده اند. بعبارتی تنها یک عامل سببی در تاریخ بشریت وجود داشته که همانا وجود تک عنصری اولیه ای هست که رفتارهای انسان، فعالیت های اجتماعی، و روابط بین سازمان هایش را تعیین میکند) را بنا نهاد، در فکر این بودند که یک „مذهب متحول شده“ بوجود آورند. البته داروینیست های بودند که مخالف ساختن مذهبی جدید بر مبنای تئوری تحول بودند چرا که بخوبی میدانستند که پیشرفت نه در طبیعت بل در تفکر،اخلاق، و اصول انسانی میتواند صورت بگیرد که مذهب مانع این امر است. تئوری داروین برای این دسته از طرفدارانش همواره همراه بود با امید به پیشرفت و توسعه هم در اندیشه هم در جامعه. بدین جهت بود که نسل های از متفکران مترقی و پیشرو سعی کردند با توسل به تئوری داروین به آنچه که در تصورات خویش از یک جامعه پیشرفته داشتند، برسند. اما، بمرور زمان محتوی تصوراتشان تغییر کرده و در عمل بجای تاسیس یک جامعه مترقی، جامعه ای نژاد پرست، استبدادی و ضد آزادی را بنیان گذاشتند.

تحول و تحول طلبی
تحول و تحول طلبی

.

داروینست های مبلغ نژاد پرستی و تئوری „یو جنیکس“، ایده های خود را تاریخی دانسته و ادعا داشته و دارند که ایده های آنها حتی نیم قرن قبل از میلاد مسیح در میان فلاسفه یونان باستان پذیرفته شده بود و در پی ترویج آن بودند. . آنها نظریه نژادپرستانه خویش را مشابه نظریات افلاطون میدانند. میدانیم که افلاطون تنها علاقه اش تدریس فلسفه درانجمنی بود که خود آن را بنا گذاشته بود. افلاطون هیچگاه نظراتش را مکتوب نکرد. هر چه بنام او ثبت شده و وجود دارد، عملا یادداشت های است که ارسطو شاگرد افلاطون از کلاس های درس فلسفه افلاطون برداشته هست. بنابرنوشته های سقراط، افلاطون بر این باور بود که انسان ها از استعداد های متفاوتی برخوردار هستند و بهمین منظورهر شخصی برای کار بخصوصی زاده شده است. در نتیجه، افزایش هر چه بیشتر تولید و فراوانی محصولات با کیفیت بهتردر یک جامعه، زمانی صورت خواهد پذیرفت که هر کسی به آن کاری که طبیعت به او ارزانی داشته است بپردازد و نه بکاری که در حیطه استعداد او نیست. از نظرافلاطون، اخلاق و عدالت از مقولاتی هستند که نه از آسمان بر ما نزول میکند و نه از طریق جنگ و کشتار نصیبمان میشود. احترام به حقوق افراد جامعه و برقراری عدالت اجتماعی، افتخاری است که تنها از طریق قبول بنیادی این مقولات و تمرین و بکاربردن روزانه آنها در یک جامعه و بدور از روابط و منافع اقتصادی، نصیب انسان میشود. وسقراط در چارچوب نظرات افلاطون میگوید: انسان زمانی که کامل باشد، از بهترین حیوانات هست و اگر با قانون و عدالت غریبه باشد و به آنها بی اعتنا، از بدترین حیوانات خواهد بود. گرچه ازنظر افلاطون، تقسیم مردم یک جامعه بر مبنای یک حکم – وجود استعداد های مختلف – صورت میگیرد (که مشخص نیست چه شخصی یا سازمانی بجای طبیعت در جایگاه تشخیص و سنجش استعدادهای متفاوت درمیان مردم مینشیند) اما، با تکیه به نظرات آورده شده از افلاطون و سقراط که بدور از تفکر اصلاح نژاد و تقسیم مردم یک جامعه به افراد با ژن خوب و ژن بد است، براحتی میتوان خط بطلان کشید بر روی ادعای حامیان نظریه „یو جنیکس“ دال بر اینکه نظریه آنها دارای یک پیشینه تاریخی هست.

با بررسی تاریخی تئوری تحول و نتایج مخرب آن حتی در جوامع پیشرفته، میتوان به این نتیجه رسید که تحول بیان شده در این تئوری با پیشرفت و ترقی فکری انسان و جامعه یکی نبوده و رهروان آن که به داروینیست ها یا تحول طلبان شناخته شده اند، فرقه ای بر فرقه های موجود افزوده و بسیاری از آنان به مبلغین سرسخت نژاد پرستی و اصلاح نژاد تبدیل گشته اند. در این رابطه در سال 1957 جولیان هاکسلی5 (زیست شناس) که از داروینیست های مشهور زمانه خود بود، اعلام کرد که : تئوری تحول هیچگاه یک تئوری علمی نبوده و از زمانی که این تئوری توسط داروین ارائه شد، همواره وسیله ای گشته برای پیشرفت پروژه های مختلف سیاسی. نه تنها داروینیست های اجتماعی بل طرفداران سرمایه داری افسار گسیخته و نازی ها ادعا داشته و دارند که نظریه ای آنها برگرفته شده از تئوری تحول داروین هست.  در رد این ادعا، هاکسلی بر این نظر بود که: در شرایط کنونی، انسان قادر هست که تحول آینده اش را خود رقم بزند. بعبارتی انسان نه احتیاج به قیم دارد و نه به ولی فقیه و شاه و رهبر. گرچه هاکسلی نکات مهمی را مطرح میکند ولی حقیقت این هست که تحول الزامن بمعنای ترقی و پیشرفت نیست (حال هر نوع تعریفی که از پیشرفت در نظر داشنه باشیم) . در دوران کنونی و با تکیه به آگاهی از تاریخ در سده گذشته، به جرات میتوان بیان کرد که: یکی دانستن دو مقوله متضاد „تحول“ و “ توسعه – پیشرفت“ بیشتر به یک توهم بزرگ شبیه هست تا واقعیت. ابدا چنین امری واقعیت ندارد که آگاهی علمی به انسان کمک خواهد کرد که کنترل سرنوشت خود را بدست گرفته و جامعه ای بسازد بهتر از جوامع دیگر و نتیجه بگیریم که داشتن آگاهی علمی و ساخت جامعه ای بهتر نشان از وجود ژن بهتر در میان افراد جوامع بهتر یا پیشرفته ترهست. جامعه آمریکا نمونه خوبی است برای نشان دادن ارتباط بین آگاهی علمی، گرفتن سرنوشت انسان ها بدست خود، و ساخت جامعه بهتر. تنها درسال 2017 بیش از 22،4 میلیون دانشجو در سطح لیسانس 2،951 میلیون در سطح فوق لیسانس و دکتری در4،627 دانشگاه و کالج (1،400 دانشگاه و کالج بیشتر از سال 1980) آمریکا مشغول تحصیل بودند. تعداد اختراع و پیدا کردن روش های جدید فنی و پزشگی در این کشور بیش از هر کشور دیگری هست. این آمار نشان از وجود آگاهی علمی در جامعه آمریکا هست. اما، مردم این کشور مذهبی ترین مردم در میان کشورهای „پیشرفته“ هستند. سیستم رای گیری و انتخاب بالا ترین مقام کشور عملا توسط یک گروه بسیار بسیار کوچکی از مردم (کمتر از 0.000001%)  صورت میگیرد نه بر مبنای آرای مردم (سرنوشت مردم بخاطر داشتن آگاهی علمی، بدست خودشان صورت نمیگیرد بلکه عده ای قلیل سرنوشت اکثریت مردم جامعه را بدست گرفته و مشخص میکنند. بعبارتی میتوان ادعا کرد که نظریه یوجنیکس اینبار با نام و پوشش دیگری در جامعه پیشرفته آمریکا بکار گرفته میشود). نکته قابل تعمق در این هست که درصد بالائی از مقامات، کارشناسان، متخصصین، مخترعین و نوآوران از زمره مردمی هستند که بنا تعربف داروینست ها از “ ژن خوب“ بهره ای نبردند. در یک کلام، در جوامعی نظیر آمریکا، توسعه سیاسی -اجتماعی صورت گرفته (شهرسازی، دانشگاه ها، بیمارستان ها، و … پیشرفته صورت گرفته) ولی تحول فکری و آگاهی سیاسی -اجتماعی (آگاهی جامعه به منافع خویش و عدم اداره کشور بدست عده ای قلیل و جدا از اکثریت مردم جامعه) صورت نگرفته است. نتیجه آنکه توسعه سیاسی همانا تحول سیاسی نبوده و یکی دانستن این دو مقوله خطائی است آشکار.      ـ

نکته پایانی: گرچه از طرف برخی تلاش شده است که تئوری تحول را که مبنا و بنیانش در حوزه ژنتیک و انسان شناسی است به علوم اجتماعی از جمله در حوزه دولت وسیاست بسط بدهند ولی اگر نیک بنگریم، نگاه و برداشت این عده از ایده تحول در انسان و جامعه چیزی نیست جزایده پیشرفت توسعه در جامعه. بعبارتی از نگاه این گروه تحول و توسعه عملا از یک مقوله اند و تحول سیاسی همانا توسعه سیاسی است که کمیت ( مثلا مدرنیزه کردن) جامعه را در نظر دارد نه کیفیت (تحول فکری و فیزیکی) جامعه. توسعه سیاسی نه تحول سیاسی است و نه مکمل آن بلکه هریک از آنها معرف مقوله ای جداگانه و مختص بخود هستند. توسعه سیاسی بر مهندسی و مدرن کردن ساخت بیرونی جامعه تکیه داشته و تمرکزش بر یک مسئله – واقعه در شرایط مشخص یک جامعه است. در حالیکه تحول سیاسی، در چارچوب تحول اندیشه، اخلاق، و کردار انسان ها در یک جامعه معنا پیدا میکند و به پروسه ای که در انتها به یک نوع آوری در سیاست منجرشود، علاقمند بوده و آرزوش را دارد. این دو مقوله ممکن هست در برخی از موارد موازی هم عمل کنند ولی باید متوجه بود که بر خلاف توسعه و پیشرفت سیاسی، تحول سیاسی بنیانش برتئوری تحول انسانی داروین استوار است که ممکن هست نوع آوری اش همراه باشد به تاسیس یک حکومت مترقی و پیشرو یا حکومتی عقب گرا.

  1. Evolution
  2. Eugenics
  3. Francis Galton
  4. Ernest Haeckel
  5. Julian Huxley
Keine Kommentare

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

Diese Website verwendet Akismet, um Spam zu reduzieren. Erfahre mehr darüber, wie deine Kommentardaten verarbeitet werden .

سوئد
يك خاطره واقعي از هفت ماه زندگي در كنار همديگر- رکسانا تلارمی

يك خاطره واقعي از هفت ماه زندگي در كنار همديگر- أواخر ماه اكتبر بود كه آمدند يا دقيق تَر بگويم ، آوردنشان . من آخرين نَفَر در محله بودم كه از آمدنشان با خبر شدم . در يك صبح زود برفي بسيار سرد ماه نوامبر وقتي كه در ايستگاه قطار …

آلمان
مارکسِ تری‌یر، منوچهر

مارکسِ تری‌یر برای خواندن نسخه پی دی اف مقاله لطفا اینجا کلیک کنید در مراسم دویستمین تولد مارکس در تری‌یر، در نمایشی با حضور مخالفان، موافقان، تماشاچیان کنجکاو و رسانه‌های رنگارنگ، مجسمه‌ای از مارکس با کنار زدن پرده سرخی نمایان شد که ناگهان بیننده را با پیکر غول‌آسایی تقریبا سه …

همبستگی تا دم مرگ
اخبار زندان
ـ #ساسان_دانش #تخریب_گورها :: سراسیمگی حاکمان و رویش بذر آزادی؛

سراسیمگی حاکمان و رویش بذر آزادی؛ در سال 2009 تحصن مشترکی در شهر برلین توسط „کمیته‌ی جوانان ایرانی در اروپا“ برای افشای جنایت‌های جمهوری اسلامی ایران و در اعتراض به تخریب گورهای دسته جمعی در خاوران برگزار شد، که دست‌اندرکاران گفتگوهای زندان نیز از این اعتراض پشتیبانی و در آن …

%d Bloggern gefällt das: