غبار زدایی از دروغ‌ها و اتهامات عوامل رژیم علیه جنبش دموکراتیک و انقلابی خلق ترکمن و توجیه جنگ تحمیلی گنبد

تاریخ معاصر

«غبارصحرا» کتابی ست بظاهر«تحقیقی و تحلیلی» در توجیه جنگ اول و دوم در گنبد و سیاست‌های ضد دموکراتیک و سرکوبگرانه‌ی رژیم اسلامی و ایادی رژیم سابق علیه مطالبات برحق و مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز و اصولی و دموکراتیک خلق ترکمن، جنگ اول در آغاز انقلاب ۱۳۵۷و جنگ دوم در پایان سال ۱۳۵۸، کتابی در۳۸۲ صفحه از انتشارات «سوره مهر» نوشته «احمد خواجه نژاد».

این کتاب با همه‌ی تلاشی که برای توجیه جنگ تحمیلی به خلق ترکمن بکار برده، اما از آنجا که اسناد و‌اقوال زیادی را از اتفاقات و اعلامیه‌ها و سخنان این و آن، (برای حجیم کردن و ظاهری تحقیقی بخشیدن به کتاب )، نقل کرده است، و علیرغم تلاش نویسنده در تحریف حقایق، برای خواننده‌ی بی‌طرف می‌تواند بسیار روشنگر باشد و ببیند در آنجا چه اتفاقاتی افتاده و که‌ها و چرا آنگونه جنگ را به خلق ترکمن تحمیل کردند. (برغم جعلیات این کتاب و شهادت‌های دروغین, خواندن آن را به علاقمندان توصیه می‌کنم ولی تاکید می‌کنم برای آنکه بتوان درک درستی از علل بروز جنگ اول در گنبد داشت، ضروری ست کتاب «زندگی و مبارزه‌ی خلق ترکمن»، که در بهمن ماه ۱۳۵۸ از طرف «کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن» و «ستاد مرکزی شوراهای ترکمن صحرا» منتشر شده مطالعه شود. چرا که در این کتاب اسناد و مدارکی غیر قابل انکار در نشان دادن جنگ افروزی کمیته‌های اسلامی و حزب الله و مرتجعین منطقه ارائه شده است. (pdf آنرا به ضمیمه می‌گذارم.)

اما در «غبار صحرا» هدف اصلی و از پیش تعیین شده‌ی نویسنده‌اش که ظاهری «تحقیقی» دارد، این است که ثابت کند؛ جنگی که اتفاق افتاده بخاطر «نفاق افکنی»ها و «نقش مخرب چریکهای فدایی خلق» بوده است. بهمین دلیل فاکتهای مورد استناد نیز گزینشی و پاره ای از روایات شفاهی دست دوم، نا دقیق و مغرضانه ای ست که فاقد اعتبار تاریخ نگاری مستند هستند.

برای اثبات این ادعا ابتدا خواهم کوشید که اصل مسئله، شرایط و دلایل تحمیل جنگ را توضیح بدهم و سپس آدرس‌های عوضی این «تحقیق و تحلیل» اسلامی را نشان دهم:

از آنجا که من ( عباس هاشمی) افتخار همراهی و پشتیبانی از این جنبش دموکراتیک را بعنوان نماینده‌ی سازمان چریک های فدایی خلق آن زمان داشته‌ام و از اوایل اسفند ماه سال۵۷ تا پایان جنگ اول گنبد، مسئول تشکیلات سازمان چریکهای فدایی خلق در ترکمن صحرا بوده ام (ودریغا که پس از آن به دلیل تصادف و معلولیت جسمی شانس ادامه‌ی همراهی و همرزمی با این خلق شریف و زیبا را از دست دادم) ، بطور ویژه ای مورد کینه‌ی حزب‌اللهیان و همچنین انتقاد طرفداران رژیم اسلامی قرار گرفته‌ام، لذا به عنوان یار و یاور این خلق رزمنده و شاهدی عینی نیز موظفم لااقل به بخشی از این اتهامات پاسداران ستم و سرکوب و ارجاع آنان به برادر اکثریتی شان نقی حمیدیان، اشاراتی روشنگر داشته باشم چرا که آنها در پوشش حمله به من در درجه ی اول مبارزات خلق ترکمن را قلب می‌کنند و سپس سازمان چریکهای فدایی خلق را هدف قرار داده تا جنگ افروزی و سرکوبگری‌های رژیم اسلامی را تطهیر و توجیه کنند. من در این نوشته اما تنها به اهم مسائل و در محدوده‌ی جنگ اول و به اختصار به آنها خواهم پرداخت. از آنجا که به عمد نقش پر رنگ و ویژه‌ای به مواضع سیاسی و عملکرد من داده شده (۱) مجبورم برای نشان دادن بی اساسی این ادعاها، مورد به مورد به مواضع و‌عملکرد خودم و اعلامیه‌های ستاد خلق ترکمن در روزهای پیش از جنگ و در هنگام جنگ ارجاع دهم و همچنین نقش اساسی و آگاهی رفقای ترکمن را خاطر نشان سازم تا روشن شود روایت نقی حمیدیان در کتاب خاطرات‌اش در مورد «چپ روی » و «قهرمان» نامیدن من و «جوان » بودن و خام بودن رفقای ترکمن که مورد استناد و پسند خواجه نژاد و محمود نادری (تاریخ نویس وزارت اطلاعات) قرار گرفته تا چه اندازه بی‌اساس و کاملا برای بی اهمیت جلوه دادن و تنزل موضوعی به این مهمی در انقلاب ایران؛ یعنی جنبش مترقی و اصیل و دموکراتیک خلق ترکمن و مهمتر از آن توجیه سرکوب آن است.

* * *

مقدمتا باید بگویم: جمهوری اسلامی نخستین سرکوبگر خلق ترکمن نیست؛ «رضا خان میرپنج» قلدرمعروف، به دست «فضل الله زاهدی» فرمانده قشون شمال و محمدرضاشاه پسرش و ژنرالهای تحت امرش از اسلاف نزدیک جمهوری اسلامی در سرکوب خلق ترکمن هستند. ترکمن ها کم جور و ستم ندیده‌اند، آنها گاه جبرا به سرکوبگران خود باج و خراج داده‌اند و گاه به اختیار توانسته‌اند سر باز زده و با آنان بجنگند. اکثر این قدرت‌ها چون ترکمن‌ها را کم و بیش می‌شناختند و می‌دانستند مردمانی سلحشور و به تجربه از بی اعتمادی نسبت به قدرت‌های رنگارنگ حاکمه برخوردارند، بهمین جهت ابتدا از درِ دوستی و مودت با ترکمن ها بر می‌آمدند، بعد باج و خراج‌های سنگین و تبعیت مطلق از آنان طلب می‌نمودند و سپس سرکوب شان می‌کردند، ملاها و حزب‌الله شان اما هنوز از راه نرسیده به زیر علم مرتجع معروفی بنام آخوند نقشبندی رفته و به ابتکار او و با حمایت سایر عمال رژیم شاه ، زابلی‌ها و بلوچ‌های مقیم ترکمن صحرا را به قصد ایجاد تنش‌های قومی سازمان داده و بیل و چماق و اسلحه در اختیارشان گذاشتند و به سرکوب ترکمن‌ها دست زده و خلاصه؛ هنوز چند هفته از حکومتشان نگذشته به گنبد لشکر کشی کرده و حتی جت های جنگنده اف ۱۴ را بر فراز سر ترکمن‌ها به پرواز در آوردند. این البته بنا به سنت آباء و اجدادی اسلام‌گرایان شیعه (الرعب والنصر) برای ایجاد «رعب» بود، با اینهمه لااقل در جنگ اول «نصر»ی نصیبشان نشد. رژیم اما در جنگ دوم که اپوزیسیون انقلابی بخشا «از سر» میپوسید و یا سرکوب و پراکنده میشد، بر اوضاع غلبه‌ای نسبی پیدا کرده، آنگاه توانست در یک توطئه ناجوانمردانه، از میان نمایندگان خلق ترکمن، چهار تن از رهبران اصلی؛ رفقا واحدی، جرجانی، مختوم و توماج را ربوده آنان را کشته و جسد هایشان را زیر پلی رها کند و بدینوسیله دست به سرکوب حساب شده و استیلای تدریجی اما شکننده خود در منطقه بزند.

* * *

«غبار صحرا» ظاهرا به سیاق یک «تحقیق» می‌خواهد به دلائل و ریشه‌های مسئله «جنگ» نزدیک شود و اشاراتی هم به تاریخچه‌ی ستم‌های مستمر و تاریخی بر خلق ترکمن دارد، اما در «تحلیل» چون واقعا از دریچه ی دید و منافع و مواضع جمهوری اسلامی نگاه می‌کند (یعنی ایشان را صاحب مملکت همچون یک غنیمت و مالک الرقاب آن می‌داند؛ همچنانکه در ایدئولوژی و قاموس اسلامِ متجاوز و طالبانی هست) خلق ترکمن را سرزنش می‌کند که چرا چنین زود دست به ساماندهی زندگی فرهنگی و اجتماعی خود زده و نمی‌گذارد جمهوری اسلامی تثبیت بشود، بعد ؟!

در همینجا باید نگاهی مسئولانه و کاملا واقعی به این انتظار و رویدادهای آنروزها بیندازیم تا به خوبی مشاهده کنیم در آنجا چرا جنگ رخ داده و چه کسانی آن را براه انداختند: با شروع انقلاب، که آتش آن از یکسال قبل؛ ابتدا با حرکاتی در قم و سپس در قیام تبریز شعله کشید، جوانان و عناصر آگاه در همه جا به جنب و جوش در آمده و خود را باشکال گوناگون برای تحولات آتی آماده می‌کردند. جوانان و روشنفکرانی از خلق ترکمن در شمار این پیشگامان بودند که به پیشواز تحولات در زادگاه خود رفتند و با شروع انقلاب، «کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن» را بصورت دموکراتیک یعنی با مشارکت همه‌ی گرایش‌های سیاسی موجود در آنجا پی ریختند. خلق ترکمن یکی از ستم کشیده ترین خلق‌های ایران است که همواره مورد سرکوب و غارت و چپاول قدرتهای حاکم بوده و آخرین بار تمام املاک زراعی مرغوب آنان را رضا شاه و بعدا محمدرضا پسرش، اشرف، شمس، غلامرضا و هژبر یزدانی و چندین تن از ژنرال‌های ارتش او با زور و قتل عام ترکمنان تصاحب کرده بودند … و حالا که انقلاب شده است، طبیعی ست که هر گروه و طبقه یا قشری نگاه و تصور و انتظاری متفاوت از انقلاب‌اش دارد. خلق ترکمن در این «کشاکش» از انقلابی که اتفاق افتاده این انتظار بدیهی را داشت که لااقل به فرهنگ اش احترام بگذارند و املاک آباء و اجدادیشان که اینک هنوز در چنگ چند ملاک بزرگ و تعدادی از ژنرال‌های شاه و خاندان پهلوی ست و اکنون فراری و نیمه فراری هستند، بازپس گرفته شود. اینجا و آنجا از طرف ترکمن‌ها اقدامات خود جوشی بهمین منظور انجام گرفت که در پاسخ ملاکان و ایادی ژنرال‌ها با توسل به برخی از آخوندهای مرتجع محلی مثل نقشبندی که نشان افتخار شاهنشاهی داشت و ‌چند آخوند دیگر و همچنین فرماندار گنبد که خود از زمین داران بزرگ است، چماقدارانی را سازمان داده و با بیل و چماق و اسلحه به ترکمن‌ها حمله ور شده و تعدادی کشته و زخمی روی دست ترکمن ها گذاشتند. جوانان آگاه و انقلابی خلق ترکمن در این گیرودار چند نکته‌ی مهم را به درستی تشخیص دادند: نخست اینکه عوامل جمهوری اسلامی یعنی کمیته اسلامی و حزب‌الهیان، ضد هر نوع پیشرفت و تحول‌اند و در همکاری با فرماندار (مادر شاهی) و در اتحاد با سایر زمینداران بزرگ و مرتجع عمل می‌کنند. و عوامل جمهوری اسلامی نه تنها گوش شنوایی به مطالبات و هشدارها و نگرانی‌های آنها ندارند، بلکه همراه و پشتیبان دشمنان خلق ترکمن شده اند. بنابر این بر سر این مسئله‌ی حیاتی در گنبد و ترکمن صحرا دو صف آرایی در مقابل هم شکل می‌گیرد: یک طرف اکثریت ترکمن‌ها با روشنفکران و جوانان آگاه‌اش، یک طرف دیگر عوامل رژیم گذشته به سرکردگی آخوند نقشبندی که توسط کمیته‌ی اسلامی گنبد و عوامل باقیمانده ی رژیم شاه و مرتجع‌ترین‌ها‌ی منطقه پشتیبانی می‌شوند. (به اعلامیه ی شماره ۱ مراجعه کنید)

جوانان آگاه و روشنفکران ترکمن در متن یک انقلاب به همیاری پدران و مادران و خانواده‌های خود شتافته و با ایجاد کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن به اشاعه و ارتقا فرهنگ و زبان خود پرداختند و برای معیشت اقتصادی در سرزمینی که اساسا کشاورزی ست راهکار کشت شورایی را (که هم نزد خلق ترکمن، با کشت جمعی اسلافشان زمینه تاریخی داشته و هم با مکانیزه شدن بخش‌های زیادی از ترکمن صحرا سازگاری داشت)، پیش می‌کشند. بدنبال ابراز این گرایش و یا تقسیم زمین ها درگیری‌هایی روی می دهد که اینبار با واکنش شدیدتر مرتجعین و عمال رژیم سابق و عناصر حزب‌الهی رژیم تازه از راه رسیده مواجه میشوند. در چنین پروسه‌ای ست که رفقایی از منطقه به تهران آمده و با سازمان تماس گرفته و مشورت و‌کمک می‌خواهند .

مهرنوش ‌ونقی که از پیش برای رفتن به شهر زادگاهشان ساری آماده شده بودند ، همراه من به منطقه میرویم . آنها در ساری مستقر میشوند ‌ومن در گنبد .

در نخستین روزها ، با مشاهده اوضاع سیاسی و روانی حاکم و حجم بسیار زیاد وظایف ، ستاد شوراهای خلق ترکمن را برای تحقق خواست‌های بر حق خلق ترکمن تاسیس می‌کنیم (۲). گرچه نقی حمیدیان داستان‌هایی غیر واقعی در خاطرات‌اش (سفر با بال‌های آرزو) ارائه کرده است، اما باید بگویم حضور سازمان در آنجا اساسا سمبولیک ‌بود. چون فقط یک عضو سازمان در آنجا حضور و مسئولیت داشت و عموم فعالین آنجا ترکمن بوده و اهل ترکمن صحرا؛ برخی از آنان زندان‌های شاه و شکنجه‌های ساواک‌اش را تجربه کرده بودند و از منطقه و‌مسائل ارضی و تاریخ خود شناختی عینی داشتند. گرچه همراه پیشگامان ترکمن دو هوادار فارس – شمالی هم بودند اما خود ترکمن‌ها با کفایت بوده و فرقی با اعضای سازمان نداشتند و حتی در زمینه‌هایی پیشروتر نیز بودند و من با اینکه در آنجا مسئول بودم ولی بدون مشورت با هم تصمیمی مهم نمی‌گرفتیم. بهر رو متحدین جمهوری اسلامی یعنی مرتجعین باقیمانده از سران رژیم گذشته و سرسپردگان به شاه و زمینداران بزرگ و آخوندهای مرتجع که از نخستین روزهای انقلاب، جملگی علیه مطالبات بحق ترکمن ها توطئه می‌کردند ، کانون فرهنگی و ستاد،هم متقابلا و مدام با نام و نشان علیه اقدامات آنها دست به افشاگری میزد و هشدار میداد و نمونه‌ی آن اعلامیه‌ی شماره ۲ و یا افشاگری‌های مستند رفیق توماج در فیلم « حرف بزن ترکمن» هستند و ده‌ها اعلامیه‌ی موجود که تعدادی از آن ها در ذیل ضمیمه هستند و حتی بعضا در کتاب مزبور هم آمده است.

«خواجه نژاد» البته دلیل این تحول را حضور و تحریکات «سازمان چریک های فدایی خلق» یا نماینده ی این سازمان در منطقه (عباس هاشمی) می‌داند – که به قول نقی حمیدیان «چپ» بوده – و خواجه نژاد معتقد است او برای کسب هژمونی سازمان خود در منطقه از «اختلافات دینی شیعه و سنی و قومی» سود جسته است.

در حالیکه حتی در خود اسناد همین کتاب هم آمده است که تعداد قابل توجهی ترکمن تحصیل کرده، پیش از انقلاب خودآگاه بوده و به سازمان فدایی گرایش داشته‌اند و پیش از ورود «عباس هاشمی» و فرض کنیم «رئیس تشکیلات مازندران» هم آنجا بوده باشد، آنها خودشان بشیوه‌ای دموکراتیک، همراه با تنی چند از گرایش‌های مختلف که صاحب تجربه و دانش و سوابق سیاسی و هنری بودند اقدام به تشکیل کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن کرده و به نوسازی زندگی خود همت گماشته و عموما به ضرورت تشکیل شوراهای خلق ترکمن باور داشتند … جرم خلق ترکمن و دلیل لشکرکشی بی شرمانه علیه آن همین بوده است و نه تحریکات این یا آن و وجود یک «قهرمان» (و یا «زاپاتا»)» (۳) که نقی حمیدیان و سپس عوامل رژیم از «عباس هاشمی» ارائه کردند.

و اما در مورد این اتهام اصلی یعنی «تند روی» و «سوء استفاده از اختلافات دینی سنی و شیعه» با استناد به عملکرد این مسئول (عباس هاشمی) و نیز فعالیتهای ستاد شوراها خواهیم دید که هر دو اتهام کاملا بی اساس و مغرضانه است. گرچه جمهوری اسلامی و تاریخ‌نویسان‌اش برای پروپاگاندای خود احتیاجی به سند و شاهد ندارند، ولی نویسنده‌ی کتاب، مغتنم شمرده که به نظرات «رئیس تشکیلات مازندران» یعنی یکی از اعضای مرکزیت اکثریت (نقی حمیدیان و کتاب او «سفر با بالهای آرزو ») استناد کند (۴) چرا که با استناد به داستان های ذهنی آن علیه یک شخص و «علم شنکه » حول آن میتوان مسائل فرهنگی و ارضی که مطالبات به حق خلق ترکمن بوده را مخدوش کند و عملا کنار بگذارد.

افزون بر این، نقی حمیدیان با طرح اینکه ؛ چون عباس هاشمی با خود اسلحه حمل میکرده، محبوب القلوب و قهرمان ترکمن ها شده است، به خلق ترکمن هم توهین میکند: انگار خلق ترکمن اسلحه ندیده است! که در واقع این نشان می‌دهد خود نقی اسلحه ندیده است و تصور عجیبی از اسلحه دارد. خلق ترکمن اما همیشه با اسب و تفنگ، زندگی و مبارزه کرده است، ایشان عباس هاشمی را در رابطه‌ای متقابل و برای اینکه در شرایط سخت کنار آنها ایستاد و با آنان همدلی و هم‌صدایی و همراهی کرد، دوست می‌دارند. نه بخاطر اسلحه اش! لازم است یاد آوری کنم که در جریان انقلاب، خلق ترکمن هم مثل سایر مبارزین میهن تا حدودی مسلح شده بود ولی آخوند نقشبندی‌ها و عمال مرتجع منطقه به پیروی از اوامر خمینی مانع تسلیح بیشتر ترکمن‌ها شدند و با کمیته‌ها همدستی کرده تا جلوی تسلیح توده‌ای را بگیرند و بهمین منظور علیه آنان عناصر غیر بومی را مسلح کرده و به میدان جنگ قومی کشیدند.

حال بطور مشخص ‌و مستند هم خواهیم دید که این دو اتهام بی‌اساس و غیر واقعی ست:

۱ـ در مورد تحریک ترکمنان بر سر دین و مذهب و اختلافات سنی و شیعه ؛

با قطعیت کامل (همچنانکه اعلامیه‌های ضمیمه شهادت می‌دهند) میتوان اعلام کرد که نه تنها عباس هاشمی و سازمان او و یا حتی خود ترکمن ها، هرگز و در هیچ شرایطی بر «اختلافات دینی شیعه و سنی» دست نگذاشته و حرفی نزده و اقدامی نکرده اند بلکه حتی همه‌ی ساکنین غیر ترکمن منطقه ؛ مثل بلوچ ها و زابلی‌ها را دارای حقی برابر دانسته و دعوت و تشویق به زندگی شورایی با ترکمن‌ها کردند. (درست برعکس آنچه رژیم کوشیده و تا امروزه هم ادامه داده!) نویسنده ظاهرا نمی‌داند که کمونیستها دین و مذهب را امری خصوصی می‌دانند و این کار انحصارا و تاریخا در تخصص ارتجاعیون است و آن را برای منحرف کردن و مخدوش نمودن مسائل اصلی و حیاتی به راه می‌اندازند: کما اینکه آنها نه تنها در آنجا و هر کجا توانستند و هم امروز هم اگر بتوانند و به نفعشان باشد اختلاف شیعه و سنی به راه می‌اندازند، بلکه به راحتی می‌توان بنیان این اختلاف فاحش و تبعیض را در مراجعه به قانون اساسی جمهوری اسلامی شان، بطور رسمی و قانونی دید. و در ترکمن صحرا هم دیدیم که چگونه و چه کسانی چنین کردند و همچنان آن را با مسلح کردن زابلی‌ها و بلوچ‌ها و تقسیم بخشی از زمین ها بین آنان … ادامه دادند (به اعلامیه‌ی ضمیمه رجوع کنید). اما در این کتاب ۳۸۲ صفحه‌ای به جز طرح اتهام و ارجاع به اقوال پاسداران هیچ سندی در این باب ارائه نمی‌شود.

۲ ـ در مورد نقش « عباس هاشمی»

برای روشن شدن بیشتر؛ نخست اشاره کنم که استناد این کتاب به «چپ روی» عباس هاشمی بر گرفته از روایت نقی حمیدیان است، که نقلی ست از حرفهای خصوصی قربانعلی عبدالرحیم پور! و می‌دانیم که چنین روایاتی در تاریخ نویسی مستند فاقد اعتبار است. عجالتا بگویم که آنزمان در سازمان چریکهای فدایی خلق هنوز گرایش اکثریت و اقلیت در شکل ابتدایی خود بود ولی حمیدیان بویژه، همان موقع هم مواضعی کاملا راست داشت و حتی مخالف دفاع فعال سازمان از مبارزات خلق کرد بود، که طولی نکشید با سر بدامن حزب توده افتاد و طرفدار خط امام شد. نقی حمیدیان اما بیست سال بعد طی اعترافی در کتاب خاطرات‌اش از جایگاه یک اکثریتی-توده ایِ سابق یا شرمگین که از اکثریت جدا شده و حالا گرایشات «ملی» پیدا کرده، وقایع آن دوره را بازسازی کرده است و این «گُلِ به سبزه آراسته شده» عباس هاشمی را «چپ» یا تندرو می نامد. البته که عباس هاشمی در جناح مقابل او (اقلیت) قرار داشت که آنان مخالف حاکمیت ارتجاعی بودند بنابراین جای هیچگونه تعجبی در این که او از طرف یک ملی و اکثریتی- توده ای سابق ،چپ نامیده شود نیست. چرا که این دو نفر؛ لااقل بر سر سه نکته با هم اختلاف دیدگاه داشتند: ۱- ارادت قلبی و نظری نقی به حاکمان جدید و ۲- تعلقاتش به حزب توده و ۳- رد خط و مشی و عملکرد گذشته‌ی سازمان فدایی.

حال گیریم عباس هاشمی که بر خلاف ایشان؛ حاکمیت را ارتجاعی دانسته و بدان بی اعتماد بود، حزب توده را سازشکار و فرصت طلب ارزیابی می‌کرد و برغم هر انتقادی گذشته‌ی سازمان را انقلابی می‌دانست، «چپ» نامیده شود، پرسیدنی ست که یک «محقق» و «نویسنده»ی کتاب نباید ببیند و نشان دهد که عملکرد و مواضع او آنهم بطور مشخص در گنبد چه بوده است و معنای چپ بودن در آنجا چیست. ؟! منطقا ملاک اصلی، باید مواضع و عمل او در گنبد باشد نه مناقشات ایدئولوژیک و یا داستان های مغشوش یک توده‌ای تازه ملی‌گرا شده .

بیاییم ببینیم این عنصر «چپ رو» در گنبد و ترکمن صحرا چه گفته، چه نوشته و چه کرده:

۱ـ نخستین موضع‌گیری علنی عباس هاشمی روز قبل از جنگ است که پسری سیگار فروش در شهر گنبد با گلوله ی پاسداران کشته می‌شود و مردم سراسیمه برای مقابله به مثل، به مرکز فرهنگی خود می‌آیند (این ماجرا در غبار صحرا نیز آمده است)، او اما با یک «سخنرانی»( که اولین و آخرین سخنرانی زندگی اوست ) ، مردم برانگیخته شده را که خواهان گوشمالی پاسداران بودند، به خویشتن‌داری و پرهیز از درگیری تشویق می‌کند و خطر جنگ را گوشزد می‌کند و میگوید: «رژیم می‌خواهد ما را به جنگ بِکِشاند هشیار باشید حتی از لحاظ تاکتیکی، به قول «جیاب» فرمانده نظامی ویتنامی نباید به جنگی رفت که زمان و ‌محل اش را از پیش تعیین کرده اند…» این موضوع و موضع عباس هاشمی اما در کتاب ۳۸۲ صفحه‌ای «غبار صحرا» نیامده است. در حالیکه رفقایی بدرستی بر این باور بودند که پاسداران لااقل یک عنصر نفوذی را برای تحریک ما به درگیری به مرکز فرهنگی فرستاده بودند و او که یک چماق هم با خود آورده بود، مرتب شیون میکشید و می‌گفت: «به ما اسلحه بدهید باید بکشیم این پاسداران را!» …متاسفانه این «سخنرانی» کوتاه ضبط نشده اما سه شاهد زنده دارد که آنها برای دیدار دوستانشان در ایام عید به گنبد آمده بودند ، ‌ تصادفا آنجا بودند و یکی از آنها این سخنان را «شجاعانه و از سر درایت و تسلط بر خویش و بر اوضاع» تعریف کرده است.

۲ـ موضع دیگر عباس هاشمی باز هم در روزهای قبل از جنگ؛ هنگامی ست که با کمیته گنبد تماس می‌گیرد نوروزی ظاهرا غایب است و او در این مکالمه‌ی تلفنی از شنیدن خبرهایی مبنی بر ورود حزب‌اللهیان مسلح از شهرهای دیگر به گنبد اظهار نگرانی کرده، صراحتا کمیته اسلامی گنبد و پاسداران را در اتحاد با عمال زمینداران بزرگ و عوامل ساواک و آخوندهای مرتجع درباری مسئول درگیری‌های احتمالی و ستاد را مخالف هرگونه جنگ و درگیری مسلحانه با عناصر رژیم اعلام می‌کند (به این واقعیت در اسناد ضمیمه‌ی همان کتاب هم به نوعی اشاره شده است).

۳ـ موضع و عمل دیگر عباس هاشمی در اعلامیه‌ی دعوت به میتینگ برای افشاگری از عوامفریبی رژیم در رفراندوم « جمهوری اسلامی آری یا نه ؟» بود که در اعلامیه ای به تاریخ ۶ فروردین ۱۳۵۸ منعکس است. این میتینگ در مخالفت با رفراندومی برگزار می‌شد که مردم را در مقابل دو انتخاب قرار میداد : جمهوری اسلامی یا رژیم شاه ؟ ! در همین کتاب هم اعلامیه‌اش آمده و در پایین هم ضمیمه است. افزون بر آن او از همه خواسته است از آوردن اسلحه به این میتینگ خودداری کنند. « خواجه نژاد» اما از استشهاد به این قول، چنین استدلال می‌کند؛ که پس ببینید آنها سلاح داشته‌اند! عجبا که حتی داشتن اسلحه در هفته‌های نخست انقلاب هم برای این نویسنده و محقق جمهوری اسلامی جرم است. البته چون «امام راحل» شان در مذاکراتش اول با خارجی‌ها در پاریس و بعد هم با سران ارتش کنار آمد و خاطرشان را جمع کرد که می‌کوشد حتی الامکان آب از آب تکان نخورد و ایشان با «کمک‌های غیبی» که همه میدانند و به خیر و خوشی بساط اسلام‌اش را پهن میکند، بهمین جهت نویسنده هم از همه انتظار اجابت به این «خدعه» را دارد!… در حالیکه «همه» نه چنین اعتمادی به نیروهای مسلح و نه باوری چنین ساده لوحانه داشتند و نه هم برای اسلام انقلاب کرده بودند… گرچه اکثریت مردم فریب این خدعه را خوردند و سلاح‌هایشان را زمین گذاشتند و صلاح «امام » مزور و «خدعه»گر را به نظاره نشستند و جزای چنین اعتماد کوری را چندین دهه است که دارند می پردازند … امیدوارم این بار در مقابل شیادانی دیگر تکرار نشود. (۵)

۴ـ موضع و عمل دیگر عباس هاشمی در روز تحمیل جنگ و حمله جنایتکارانه‌ی پاسداران با تیربار و از پشت بام‌ها به تظاهرات مسالمت آمیز مردم است که خود در آن شرکت داشت و برغم مسلح بودن، به سوی این مرتجعین متجاوز شلیکی نمی‌کند و شرکت کنندگان را تشویق به عقب نشینی کرده و خودش به محل ستاد بازگشته تا ستاد تهران را در جریان این حمله‌ی جنایتکارانه قرار دهد.

۵ـ موضع بعدی او در هنگام محاصره ی ستاد است: با تهران تماس میگیرد؛ به فرخ نگهدار می‌گوید « پاسداران به میتینگ ما حمله کردند و اکنون ما را در ستاد محاصره و زیر آتش گرفته اند » او میگوید «شما هم پاسخ بدهید»! او که با ده‌ها نفر از مردم عادی در محاصره است، اما پاسخ نمی‌دهد. عباس هاشمی که «چپ» به معنی تندرو معرفی شده، نشان می‌دهد لااقل در قبال صد و یک شهروند پناه آورده به ستاد بی مسئولیت نیست و از بلاهت محض اجتناب کرده است: او برای پرهیز از درگیری و رساندن کمک به رفقایی که در بیرون عملا مجبور به جنگی دفاعی شده بودند، سلاح‌های موجود در ستاد را بجز سلاح کمری خودش از دیوار ‌‌خانه‌ی همسایه خارج می‌کند و همراه با صد و یک شهروند دیگر از کودک ۸ ساله تا مرد هشتاد و چند ساله که در ستاد محاصره شده بودند تسلیم می‌شوند … این نکته بسیار قابل تامل است که عباس هاشمی «چپ»، حتی با ملاحظات عینی و تحلیلی که از حاکمیت داشته و آنرا ارتجاعی و جنگ افروز می‌دانسته، نه در میتینگی که مورد حمله مسلحانه قرار گرفت و نه در اینجا که در محاصره است، به روی عناصر رژیم آتش نمی‌گشاید و سعی در پرهیز از جنگ و درگیری دارد ‌وحتی با وجود امکان فرار از محل ستاد ، بخاطر ده ها شهروند اسیر در ستاد ، در کنار آنها میماند تا آسیبی به آنها وارد نشود ، چرا که او می‌فهمد در آن شرایط باید حتی الامکان خویشتندار بود و از درگیری دوری جست و مورد به مورد افشاگری کرد، چون مردم هنوز به این رژیم توهم دارند و موضع سازمانش هم برغم ناروشنی‌ها فعلا نسبت به این حاکمیت همین است. ولی فرخ نگهدار به عنوان عنصری «راست» که عنقریب رژیم را رسما خلقی، ضد امپریالیست و متحد خود اعلام می‌کند؛ می‌گوید: به آتششان پاسخ بدهید!( ۶ )

عباس هاشمی ولی درگیر نمی‌شود، دستگیر می‌شود. چند روزی در شهربانی نگهداری اما با اعتصاب غذا خواهان انتقال خود به محل نگهداری صد و یک اسیر زندانی ست . با آمدن هیئت مذاکره با خواست او موافقت و به پادگان نوده محل نگهداری دیگران منتقل می‌گردد، خلق ترکمن اما مقاومت می‌کند و توازن قوا را ظرف چند روز با آن همه لشکر کشی و شقاوت اسلامیان به نفع خود تغییر می‌دهد چنانکه بخش وسیعی از پاسداران وارداتی فرار میکنند و به شهرهای خود بر می‌گردند و دشمن را مجبور به پذیرش آتش بس کرده و عباس هاشمی و صد و یک زندانی دیگر را آزاد نموده و به ستاد خلق ترکمن که اینک در و دیوارش زخم خورده است باز می‌گرداند. این واقعیت بسیار اهمیت دارد؛ چرا که نشان می‌دهد عباس هاشمی به عنوان تنها عضو و نماینده ی سازمان در آنجا، طی روزهای جنگ زندانی بوده و این خود ترکمن‌ها بوده اند که به تجاوز رژیم پاسخ دندان شکن داده‌اند، نه او و سازمان چریکهای فدایی خلق.

بد نیست این را هم بعنوان موضع عباس هاشمی ذکر کنم که بهنگام اسارت اش در پادگان نوده ، هم از طرف بخشی از پرسنل پادگان نوده مستقیما به او پیشنهاد میشود که می‌توانند امکان فرارش را آماده کنند و هم از طرف افسران نیروی هوایی در تهران که پیش از گنبد مسئولیت آنها را برعهده داشت ، گفته شده بود « ما میتوانیم با یک اسکادران هلیکوپتر رفیق را از پادگان نوده خارج کنیم » من هیچکدام را نپذیرفتم ، چون مواضع و عملکرد من روشن بود و در جریان تغییرو ‌تحولات روزانه ی جنگ هم بودم . و نیازی به آن نمیدیدم

در اینجا باید به نکته‌ی دیگری هم اشاره کنم و آن «علم شنگه»ای ست که حزب اللهیان و به طبع آن نویسنده‌ی «غبار صحرا» و باز هم با استناد به حمیدیان، در مورد خلع سلاح کردن پاسگاه ها از سوی مبارزان ترکمن به راه انداخته اند. گویی در این انقلاب فقط حزب‌الهیان حق مسلح شدن داشته‌اند و انقلاب و اسلحه‌های دشمن در انحصار حزب‌الهیان می‌بایست بوده باشد؟! جالب است که برای این «علم شنگه»امروزی شان، طبق شواهدی که بعدا رو شده، گویا در همان روزها هم دامی برای ترکمن‌ها در پاسگاه مرزی «مراوه تپه»۲میگذارند که چنانچه ترکمن ها اقدام به تصرف آن کردند، آنان را دستگیر کرده و لابد بعد بگویند پاسگاه مرزی بوده و عوامل وابسته به خارج قصد تجاوز به خاک ما را داشته اند؟! خوشبختانه آن پاسگاه خلع سلاح نمی‌شود و کسی به دامشان نمی‌افتد. اما از زبان نقی حمیدیان در این باب هم داستانی غریب و بی ماخذ نقل شده و «خواجه نژاد» و عوامل دیگر رژیم به آن استناد کرده اند که نه هیچ سنخیتی با سایر مواضع عباس هاشمی دارد و نه حتی با تعاریف خود نقی خوانایی دارد : در این داستان عباس هاشمی خواهان خلع سلاح این پاسگاه مرزی بوده (و چون لابد کسی به حرفش گوش نمیکرده) گفته است «اگر کسی نمیرود من خودم می‌روم!» این داستان در تناقض کامل با آن تعاریف از «اتوریته» و«قهرمان» و«محبوبیت» عباس هاشمی و همچنین «سادگی» و«جوانی» و«شور ‌و شوق» رفقای ترکمن که همه‌ی اینها را هم نقی ساخته، قرار دارد! سوال خیلی ساده است: این «قهرمان»و «اتوریته»‌ی داستان‌های نقی اگر به رفقای «جوان» و «ساده» و«پر شور» آنجا می‌گفت بروید این پاسگاه را خلع سلاح کنید، رفقا می‌رفتند یا نمی‌رفتند؟ و اصلا فرض کنیم چنین بی‌دقتی‌ای هم واقعیت بوده باشد ، اما اتفاق که نیفتاده ! نقی حمیدیان دایه‌ی مهربانتر از مادر شده چنین «پستان به تنور» می‌چسباند: اگر «پاسگاه مراوه تپه» خلع سلاح می‌شد «باعث بحرانی بین المللی» می‌گردید! واویلا ! اما جالب تر این است که به احتمال زیاد نقی حمیدیان این تخیلات را در زمان زندگی خود در همان کشوری نوشته که ممکن بوده است «بحران بین المللی» با آن ایجاد شود، یعنی کشور شوروی برادر سابقش و برادر امروزی جمهوری اسلامی !
برای روشن شدن ذهن خوانندگان به این واقعه و سایر مسائل ترکمن صحرا کتاب « زندگی و مبارزه ی خلق ترکمن» با اسناد معتبر خود ، بسیار روشنگر است!

از مواضع عباس هاشمی در ترکمن صحرا باز هم میتوان گفت؛ از آن جمله است:
روزی یکی از «تاواریش»ها که رسما از اتحاد شوروی آمده بود، عباس هاشمی را به قصد «دادن امکانات و کمک های دوستانه» دعوت به مذاکره می‌کند، اما عباس هاشمی نمی‌پذیرد و ضمن تشکر به آن «تاواریش» می‌گوید: «ما چریکهای فدایی خلق استقلال مان برایمان اصولی ست» عزت زیاد(۷)

من گمان می‌کنم همین چند نمونه ی مهم، ماهیت «حضور سازمان چریکهای فدایی خلق» ونقش نماینده ی آنرا ؛ در ترکمن صحرا و همراهی و همصدایی او را با این جنبش توده ای، اصیل، دموکراتیک و پیشتاز و مدرن که رو به جلو و روشنی دارد، در متن انقلابی که تازه آغاز شده و رهبری مذهبی سرکوب اش میکند تا به تاریکی و جهل اش بکشاند، بخوبی روشن می‌سازد و و همچنین علیرغم تبلیغات این و آن، واضح است که ترکمن‌ها آگاه‌تر از آن بودند که به «قهرمان» و یا «زاپاتا»یی نیاز داشته باشند.و یا آن نماینده چنین نقشی ایفا کرده باشد . خود اما قهرمان بودند .

بهر رو حیرت انگیز است؛ این جمهوری اسلامی که در آنجا و همه جا دست به جنایت بی حساب ‌و کتاب زده و هرکس را در هر کجا مخالف یافته، تا توانسته کشته و یا سر به نیست و «نیم کش» کرده، طلبکار هم شده و حتی در سراشیب سقوط و نابودی‌اش هم برای خلق سرکوب شده ترکمن و مبارزین همراه آن «صورت حساب» ی «تحقیقی تحلیلی» می‌فرستد!( ۸)

البته که این علت دارد: اول اینکه در آینده ای نه چندان دور ، این آتش فروخفته از زیر خاکستر بیرون خواهد آمد و اینبار آنها قادر به آن عوامفریبی‌ها نیستند و کار به آن سادگی ها نخواهد گذشت.، لذا بشدت از آن هراس دارند . دوم اینکه اسلام بویژه شیعه‌ی ایرانی ناب محمدی و طالبانی‌اش، دین شبیخون و تاراج و غنیمت گرفتن است و در شبیخون‌هایی که اسلام بتواند بر ملتی استیلا پیدا کند؛ همه‌ی آحاد آن ملت باید اسلام بیاورند، غیر مسلمانان اموالشان غنیمت جنگی ست و همچنین ملت باید اجازه بدهند حضرات هرچه می‌خواهند بر سر آن‌ها و جان و مال و ناموسشان بی‌آورند و به بردگی مطلق درآیند ورنه قتلشان واجب میشود. «تقیه» و «خدعه» اما محصول کمبود قوای لازم برای کشتار عمومی و‌ این تسلط مطلق بر ملت مغلوب است. جمهوری اسلامی طی چهل و دو سال حکومت خود برغم «کمک‌های غیبی» بین المللی و «کمربند سبز» امام زمان‌اش، مدام بین ایدئولوژی کشتار‌ِ «دشمنان» و نداشتن توانایی لازم برای این کشتار و تثبیت خود، در نوسان بوده و از «خدعه» و «تقیه» استفاده کرده است. تصادفی نیست که همراه با غارت و چپاول اموال ملی از یک طرف اپوزیسیون را همراهی و تشویق به خروج از کشور میکند، از طرفی دست به تخریب سامانه‌ها و زیرساخت‌های زندگی مردم و طبیعت زده، مدام در حال آتش افروزی، معامله و مذاکرات پشت پرده و همزمان زیر پای «طالبان» فرش قرمز پهن می کند. اینان بیهوده مدام با آنان در حال بده بستان نیستند؛ اینان اسلام عزیزشان را در ایشان می‌بینند و ایشان هم «ام اقراء» شان را در ایران و اینان(۹)

۵ سپتامبر پاریس

عباس هاشمی

————————-

پا نوشته ها:
از حیدر تبریزی که کتاب «غبار صحرا » را در اختیارم گذاشت و متن حاضر را تلطیف کرد صمیمانه تشکر میکنم.

(۱)ـ در این کتاب ۱۶ مرتبه از عباس هاشمی نام برده شده

(۲)ـ در تاملات بعدی ام به این نتیجه رسیدم که اگر نام ستاد را که پیشنهاد خود من بود انتخاب نمیکردیم و با همان نام «کانون فرهنگی» فعالیتهایمان را ادامه میدادیم احتمالا مدت زمان بیشتری میتوانستیم کار های آموزشی وسازماندهی شوراها را ادامه دهیم . این را انتقادی بخودم میدانم .

(۳)ـ «امیر ممبینی» یکی دیگر از اعضای سابق کمیته‌ی مرکزی اکثریت است که از اعضای «هیئت اعزامی» به گنبد بود و با ترکمن های زیادی صحبت کرده و بر اساس مشاهدات و تصور خودش از رابطه ترکمن ها با من ، مرا «زاپاتا»ی ترکمن ها تصویر میکرد. این البته از سر صدق و محبت بوده ، اما اشتباه است به صرف علاقه ی آنان، من « زاپاتا» تصور شوم. ترکمن‌ها سبقه‌ی کشت و برداشت جمعی در تاریخ حیات اجتماعی‌شان وجود داشته و صاحب یک دسته عناصر سیاسی آگاه (پیشگام) بودند و قابل مقایسه با دهقانانی نیستند که «زاپاتا» به جنبش شان کشید. اگر قهرمانی در این میان باشد این قهرمان خود آنان و بویژه رهبران خلق ترکمن ، این فرزندان شریف و انقلابی او هستند.

(۴)ـ در مورد مسئولیت ترکمن صحرا و گنبد: نقی حمیدیان خودش را مسئول سیاسی استان مازندران معرفی می‌کند و لابد چون گنبد هم آنزمان جزیی از جغرافیای مازندران بوده، بنابراین او مسئول سیاسی ترکمن صحرا هم به حساب می‌آید! او برای اطمینان‌اش به اینکه واقعا مسئول گنبد هم بوده ؛حرفی خصوصی از نظرشخصی قربانعلی عبدالرحیم پور را در مورد گرایش هاشم مطرح میکند ! و‌میگوید ما سه نفر (من هاشم و مهرنوش) راهی مازندران و ترکمن صحرا می‌شویم؛ تا اینجا مشکلی نیست از اینجا به بعد نقی تخیل می‌کند او با استناد به حرفی خصوصی نتیجه گیری میکند : من مسئول سیاسی مازندران، مهرنوش مسئول تشکیلاتی مازندران و هاشم مسئول اجرایی گنبد بوده ایم! علاوه بر اینکه هرگز چنین تقسیماتی در سازمان فدایی وجود نداشت و احتمالا بر گرفته از ساختار حزب توده است، اما مهمتر از همه ی اینها واقعیت این بود که هیچکدام از ما در سازمان شناختی واقعی از مسائل ترکمن صحرا و ابعاد مسئله نداشتیم و افزون بر آن نقی ‌ومهرنوش که بزودی هم قرار بود ازدواج کنند قصد سکونت در ساری شهر زادگاهشان را داشتند و به محض رسیدن هم در شهر ساری و پیش خانواده مستقر شدند، آنهم بیشتر خودبخودی و نه از پیش تعیین شده و در یک تقسیم کار فکر شده، آنها مسئول ستاد آنجا شدند من هم مسئول گنبد و ترکمن صحرا. بقیه اش داستان است. حالا ما هم مثل نویسنده بگوییم نقی «رئیس» بوده! او اما فراموش کرده که « رئیس الرؤسا » ی اش هم که فرخ نگهدار باشد با حفظ سمت نتوانست با «فرمان آتش»ی که داد، گند دلخواهش را به فعالیت ‌مسئولانه و انقلابی ما در آنجا بزند، البته در مقیاس ملی گند زد و بدجوری هم زد …اما اینکه چرا در آنجا نتوانست؛ این هم به استقلال شخصیت و شعور مسئول منطقه بر می‌گردد و مهمتر از آن به وضعیت مشخص هر جنبش ؛ جنشی که ریشه دارد و اصالت ، در بزنگاهها می‌تواند شعور بیشتری از آقا بالاسرها (رئیس‌ها) از خود نشان دهد و حتی به رهبران صدیق و واقعی‌اش هم نکاتی اساسی را دیکته کند و آن ها را هم به مسئولیت وادارد . ایکاش همه و در همه جا چنین میبودند.و او گنداش را فقط برای «خط امام» خودش نگهمیداشت و برای بی بی سی هدیه می آورد .

(۵)ـ بسیار روشن است که علت شکست تاکتیکی تجربه‌ی ترکمن صحرا در منطقه‌ای بودن و تناسب قوای ملی و خاص آنزمان بود. بی تردید در آینده‌ای نه چندان دور همه‌ی خلق‌های ایران از این تجربه ارزنده ی خلق ترکمن در مقیاس ملی استفاده خواهند کرد و با تشکیل شوراهای کار و محله، دموکراسی مستقیم را در سراسر ایران خواهند ساخت و ارتجاع حاکم و اعوان و انصارش را به گور ابدی خواهند سپرد.

(۶)ـ من در نوشته‌ی دیگری انگیزه‌ی فرخ نگهدار را در گفتن این که شما هم به آتش شان پاسخ دهید، کسب موقعیت ویژه و از موضع قدرت در مناسبات با دولت، برای« چانه زنی » عنوان کرده بودم، اما با مروری بر مجموعه‌ی برخوردهای ما با یکدیگر که بسیار هم اندک‌، اما بسیار خاص است ،فرض دیگری را هم میتوان محتمل دانست و آن اینکه :،او انگیزه ای شخصی برای چنین فرمانشی داشته : آشنایی من در سال ۵۷ درست در هفته های قبل از قیام با فرخ نگهدار ابتدا نظری بود: در نوشته‌ای باصطلاح تحلیلی اقتصادی با امضای«صادق»! این دستنوشته را زنده یاد قاسم سیادتی به پایگاه مشترکمان آورد و به من داد که بخوانم و نظرم را بگویم. خواندم و گفتم این نظری توده ای ست. گفت «یک چیزی مینویسی روش؟ مال یکی از این «ویژه»هاست « اشنو ویژه است، دودش زیاد است!» مطلب کوتاهی نوشتم و در تشکیلات پخش شد. هیچکس آنرا نخوانده باشد فرخ نگهدار حتما آنرا خوانده است و دو عضو دیگر پایگاه ما زنده یاد «قاسم سیادتی»؛ و«رفیق فاطی» که خوشبختانه زنده است و آنرا نه تنها خوانده بلکه هم او وهم قاسم سیادتی با آن نوشته هم نظر بودند. این نخستین «ارتباط» غیر مستقیم من با ایشان است. دومین خاطره ای که ایشان پیش از آنکه مرا ببیند، از من دارد، نقدی ست از من بر نوشته‌ی مشترک او با «جواد»اکبری شاندیز‌ی که نوشته‌ای بسیار خوش نویس و شیوا و انقلابی با گرایشی کارگری ست! بنام « وظایف مارکسیست لنینیست‌ها در شرایط حاضر» که در دو قسمت منتشر شد. من برغم زیبایی نگارش و حتی ارادت قلبی خودم به جنبش کارگری و حرف‌هایی که در آن ذکر شده بود، مواضع آنرا با خط مسلط بر سازمان یعنی نظرات جزنی متباین دیده بودم و بر خلاف نظر مطروحه در این نوشته که معتقد بود «در شرایط حاضر رفتن به کارخانه ها و کار در میان کارگران وظیفه ی مبرم مارکسیست لنینیست هاست» من به جزنی رجوع دادم و گفتم «جزنی می‌گوید در هنگام قیام باید در کنارتوده ها و در خیابان بود …»( و امروزه فکر میکنم نوشته در حقیقت «شمشیر» شمشیر باز دیگری بود به نام سازمان پیکار که اینها آنرا ربوده تا باصطلاح آن جریان را «خلع سلاح »کرده باشند . )من به درست و غلطی و سرنوشت مواضع خودمان کاری ندارم.{یعنی ایشان به جای طبقه ی کارگر به «پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» و «خط امام» رسید و من به گرایشی سوسیالیستی کارگری که ظاهرا حرفهای مد نظر آن نوشته بود}، اما تصور میکنم محتمل است کسی که خودش را «جزنیست» ونزدیکترین کس به او معرفی میکند ، از چنین انتقادی سخت بر آشفته شده باشدو کینه بدل بگیرد. اما چرا چنین تصوری به ذهنم رسید :

چندی نگذشت که برای نخستین بار در «ستاد میکده»، یکی از رفقا با دونفر همراه، مرا در اطاقی پیدا کردند و رو به آنها در اشاره به من : این هم رفیق هاشم و رو به من این رفقا صادق و جواد از رفقای ویژه! فرخ خوش ظاهر و سیما بود و عینک دودی به چشم داشت و در داخل ساختمان هم آنرا برنداشته ، خیلی سرد بود و خشک نگاه می‌کرد و کلامی هم نمی‌گفت، جواد قدری تپلی و از خود راضی به نظر می‌رسید و لبخندی مصنوعی به لب داشت، انگار از قبل با هم صحبت کرده بودند؛ جواد به حرف آمد: «نقد هایت را خواندیم … خواستیم بگوییم که مثل نیش یک پشه بود» شوکه شده بودم و شگفت زده (عجب نوبرند این ویژه ها !) با اینکه شوکه شده بودم و بسیار متاسف،، چونکه هرگز چنین واکنشی را در میان رفقای سازمان ندیده و ‌نشنیده بودم . آنهم در نخستین دیدار . بهر رو طبیعت مشهدی‌ام قوی‌تر از خودم بود، گفتم: «پس گزیده تان»! دیگر یادم نیست چه گذشت! براستی شوکه شده بودم ! اما خوب بیادم هست که به رفقای سابق فکر کردم که چقدر فرق داشتند؟! لذت می‌بردند از انتقاد و آنرا امری مثبت و سازنده می‌دانستند. و باید بگویم انتقاد من مثل همه ی انتقاداتی که رفقا به یکدیگر داشتیم بسیارصریح اما رفیقانه و بدور از هر نوع بی‌احترامی بود و چنین روشی هم در میان ما مطلقا رسم نبود.بویژه که من اصلا نمیدانستم نویسنده اش کیست . بعدا اما «صادق» برایم «زلفعلی» شده بود . بازکردیم: با توجه به این دو انتقاد به نظرات ایشان، دو احتمال وجود دارد: ۱- بطور شخصی خواسته به من بگوید : ببین من انقلابی هستم و تو اشتباه می‌کنی که مرا توده‌ای تصور کرده‌ای ۲- مرا در وضعیتی قرار دهد که احتمال عقوبتی سخت می‌تواند داشته باشد و مثلا نیازمند به وساطت او با لاجوردی برای آزادی ام بشوم!؟ و «گذر پوست به دباغ خانه » بیوفتد !

متاسفانه فرخ نگهدار از پاسخ و توضیح و حتی شرح خاطرات اش حتی الامکان طفره میرود . این علت دارد : ۱- دروغگو کم حافظه است ۲- به تجربه کسب کرده که بهتر است حرف نزند وگرنه دروغ‌هایش در می آید . بعنوان مثال همه میدانیم که او خودش را معرف حمید اشرف به گروه جزنی معرفی کرده . اما اگر به خاطراتی که از حمید اشرف تعریف کرده توجه کرده باشید ؛ در جایی از یک «پریموس» صحبت میکند که آنرا در خیابان جا میگذارد و حوصله یا علاقه ای به آوردن آن ندارد . (بزبان دیگر خودش را لوس میکند ) حمید اشرف که ظاهرا سمپات او تا به حال معرفی شده ، مجبورش میکند که برود و « مثل بچه ی آدم» پریموس را بردارد و بیاورد . معرف حمید اشرف هم میرود و «مثل بچه ی آدم»پریموس را بر میدارد و می آورد . یحتمل یک تنبیه کوچولو‌ هم برایش در نظر گرفته که بداند برای کار کردن با سازمان چریک ها باید جدی باشی ، حتی اگر کارات صنفی – دانشجویی باشد .

(۷)ـ نقی حمیدیان این واقعه را نیز در کتاب‌اش جعل می‌کند و بطور مبهمی میگوید: از آن طرف مرز کسی می آید که: شوروی ها میخواهند به ترکمن ها کمک کنند. «یکی از مسئولین»به «اصولیت استقلال سازمان» اشاره می‌کند و این کمک‌ها را نمی‌پذیرد(نقی انگار یادش رفته چه تقلایی «اصولی» می‌کردند که با حزب توده وحدت کنند و به برادر بزرگ بپیوندند!). و نقی حمیدیان نه اینکه نداند آنجا یک مسئول بیشتر نداشته، اما او هم می‌خواهد با سانسور این واقعیت به آن «چپ»ی که در داستان‌اش ساخته اعتباری ندهد و هم این اصولیت را به حساب اکثریت بگذارد که آرزویش چنین تماس‌ها و کمک هاییست! در عین حال نباید آن همه داستانی که از نقش خودش رشته، پنبه شود. بهمین جهت مجبور است چنین گنگ سخن بگوید و اسم او را به زبان نیاورد. ورنه دم خروس نشان میدهد که «رئیس» در ساری با فامیل مشغول کار «توده»ای بوده و عباس هاشمی در گنبد کنار توده ها و «تاواریش سوسیالیزم واقعا موجود »اش هم او را مسئول آنجا تشخیص داده !

(۸)ـ نقی حمیدیان در کتاب خاطرات‌اش بر بال خیالات، علاوه بر نقشی را که برای خود اختراع کرده، بیشتراظهار نظرات‌اش در مورد مسائل گنبد ساختگی ست. چون او در آنجا حضوری نداشت. من به محض انتشار این کتاب (سفر با بالهای آرزو) نقدهایی را بطور شتابزده در مجله‌ی آرش بر آن مطرح کردم که مجمل و ناکافی بود. اما همانجا هم به برخی از این جعلیات اشاره کرده بودم. از جمله؛ درباره‌ی حرفهای بی سند او حتی اگر مثل برادر نویسنده خواجه نژاد (و نه مثلا کار شماره ۵، ارگان رسمی سازمان که عباس هاشمی را نماینده و مسئول معرفی میکند)بپذیریم که او «رئیس» بوده!

(۹)ـ « ام القری» به معنی مادر قریه ها جایی که مرکز عالم و آمال باشد. این نظریه را «محمدجواد لاریجانی» احتمالا با مشورت «دختر»ش (که معرف حضور هست) مطرح کرده: اوایران را ام القرا اسلام می‌داند و مسلمین عالم را یک امت و اطاعت از رهبری ام القرا وظیفه‌ی همه‌ی مسلمانان و ام القرا هم البته باید چوب حراج به هستی ملی زده و پولهای نفت و چپاول ملت را بین «مسلمانان جهان و حومه » (زنده یاد رضا رضایی) و بویژه تروریست‌هایش تقسیم کند و مابقی را صرف خرید «دولا پهنا»‌ی لوازم تحریمی و ادوات از اروپا و آمریکا برای ساختن بمب! و چنین «ام القرا»ئی یعنی لولویی خطرناک، گرچه دست ساز، ولی قادر است اعراب منطقه را بترساند و آنان را وادار به خرید میلیاردها دلار اسلحه های گوناگون برای دفاع از خویش در مقابل این لولوی سر خرمن کند ، مبارزین را سرکوب و قتل عام و ملت ایران و دنیا را هم منتر این بازی کثیف.

*******

ضمیمه:

برای خواندن کامل متن روی صفحه اول اعلامیه کلیک کنید

آدرس سایت کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن | ایران آرشیو‌:
https://iran-archive.com/start/65

غبار زدایی از دروغ‌ها و اتهامات عوامل رژیم علیه جنبش دموکراتیک و انقلابی خلق ترکمن و توجیه جنگ تحمیلی گنبد : asre-nou.net

Keine Kommentare

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

Diese Website verwendet Akismet, um Spam zu reduzieren. Erfahre mehr darüber, wie deine Kommentardaten verarbeitet werden.

یادمان ها
درشهریوری دیگرو دردل محاکمه حمید نوری دردادگاه استهکلم !

یادنامه‌ی حامد بحری لنگرودی، جلیل جواهری لنگرودی حسین صدرایی اشکوری (اقدامی) و علی صدرایی اشکوری یم ما نه چهارتن، بلکه هزاران تن بودیم که „نه“ خونین سردادیم امیرجواهری لنگرودی دربیش‌ترفصول تاریخِ استبدادی ما، صدای کشتگانِ ستم خفه شده است؛ اما آوازِکشتگانِ ستم امروزدراستکهلم، پایتخت سوئد برخاسته و فردا روزی که …

مقاله
خسرو گلسرخی و طیفور بطحائی: با یاد همیشگی دو دوست و رفیق از دست رفته

خسرو گلسرخی و طیفور بطحائی: با یاد همیشگی دو دوست و رفیق از دست رفته شیدا نبوی این عکس را همیشه، از سال ۵۲ ببعد، می دیدم. عکسی از دادگاه “متهمان پرونده ربودن اعضای خاندان پهلوی” معروف به دادگاه گلسرخی ـ دانشیان. از بین چهره های این عکس خسرو در …

تراب حق شناس
تاریخ معاصر
گفت‌ و‌گوی پرويز قليچ‌خانی با تراب حق شناس: كتاب « بر فراز خليج » نوشته‌ی محسن نجات حسينی

پرویز قلیچ‌خانی: با سپاس فراوان از این كه در این گفت و گو شركت كردید‌. كتاب « بر فراز خلیج » نوشته‌ی محسن نجات حسینی، چندی است كه در تهران (توسط نشر نی) منتشر شده است‌. این كتاب در واقع خاطراتِ زندگی او از سال 1346 تا 1355 در سازمان مجاهدین خلق …

%d Bloggern gefällt das: