زيستن در سرسراهاى مرگ برگزيده داستانهاى زندان : مهریه

خاطرات زندان

مهریه نوشته ی: ن- فاخته

عجیب بود اما هیچ چیز مثل بافتنی نمی توانست به پیر زن آرامش بدهد. گویا این دو میله و كلافهاى پشت سر هم تمام لحظات گذشته را، هر قسمتى

كه مى خواست، به حال مى دوخت. دستهايش دايم كتاب خاطرات ذهنش را ورق مى زد و دو انگشتش مرتب در تب و تاب بود. گاه صفحاتى به عقب بر مى گشت تا با دقت
بيشترى ببيند. اگر از تمام زندگى اش فيلمى ساخته شده بود،
شايد نمى توانست به اين وضوح از پشت دو ميله خاطرات
گذشته را نشان دهد. اما هروقت نوه هايش كلافهاى بافتنى را
توپ بازى مى كردند، يا در نخها گرهى مى افتاد و يا كسى
براى چندمين بار پيرزن را صدا مى كرد، رشته خاطراتش از
هم مى گسست. دستها از حركت باز مى ايستاد، گويى ديگر
از مغزش فرمان نمى بردند و بافتنى را به كنارى مى انداخت و
با نفرين سر به دنبال بچه ها مى گذاشت، نه اين كه از بچه ها
بدش مى آمد، يا مهربان نبود؛ برعكس آنقدر دل نازك بود
كه مى توانست براى هركسى و هر حادثه اى اشكهايش را نثار
كند. وقتى دوباره سكوت حاكم مى شد، پيرزن تا مدتى شايد
نيم ساعت هم بيشتر به نقطه اى خيره مى شد. هيچ چيز نمى
ديد. انگار با تمام وجود، نخ بريده خاطرات را از جاى بريده
شده با حالت ماهرانه اى پيوند مى داد. طورى كه هيچ گرهى
پشت و جلويش ديده نشود. بعضى وقتها كه نمى توانست و
يا حوصله نداشت رشته هاى پاره را دوباره بهم وصل كند،
با حركتى تند و عصبى آن را مى شكافت و باز از سر مى
گرفت. گاهى اوقات هم اشتباه مى كرد و نقشه ها را پس و
پيش مى انداخت و آن وقتى بود كه تلويزيون اخبار جنگ
را مى گفت. يا صداى سخنرانى مى شنيد و يا وقتى شوهرش
دائماً با پيچ راديو ور مى رفت تا مبادا از اخبار راديو اسرائيل و
كلن و امريكا عقب بماند، اعصاب فرسوده اش را سوهان مى
كشيد. چند بار اعتراض كرده بود كه صدا را پايين بياورد.
»خش خش راديوى تو با صداى بچه ها ديگر دارد ديوانه
ام مى كند. كارى مى كنى كه بيندازمش زير پا و له اش
كنم. «
اما بعد پشيمان مى شد. به او هم حق مى داد. مى دانست
كه اگر او هم اين سرگرمى را نداشت، اگر شبى جرقه اى از
اميد در چشمان فرورفته اش نمى درخشيد و لب پريده رنگش
كمى از هم باز نمى شد، آن شب خواب به چشمانش راه
نمى يافت. هميشه قبل از خواب به پيرزن مى گفت: »چيزى
طول نمى كشد. اينها ماندنى نيستند. همين روزهاست كه… «
ولى پيرزن كه چشمهايش ديگر خسته مى شد و ذهنش
و دستهايش هم از كار باز مى ماند، مى دويد وسط حرف
شوهرش:
»تو هم هميشه همين حرفها را بزن! الان پنج سال است كه
اين راديوها همين چيزها را مى گويند؛ اما آب از آب تكان
نمى خورد. تازه روز به روز بدتر مى شود. «
آنوقت مجبور مى شد چند رديف بشكافد. برايش سخت
عذاب آور بود؛ اما دلش نمى خواست نقشه ها جابجا شود و
اين بار سعى مى كرد درست ببافد.
»دختر چند بار به تو گفتم به اين جور كارها كارى نداشته
باش! اين كارها كار زنها نيست. آخر من و تو يكپارچه آتش
هم كه باشيم مگر كجا را مى توانيم بسوزانيم؟ تو الان بيست
و دو سالت است. ديگر دارد دير مى شود. زن عمويت پاشنه
در خانه را از جا كنده. بيا و با محمود كه اين قدر به تو علاقه
دارد و من مى دانم كه تو هم او را دوست دارى عروسى
كن و سرت را بينداز پايين و مثل بقيه زندگى ات را بكن.
سياست را هم بگذار براى سياست بازها. هركسى بيايد سرِ
كار، توفيرى به حال ما نمى كند. با زندگى ات، با جوانى
ات بازى نكن! خوشگلى براى هميشه نمى ماند. من حريف
برادرت كه نشدم. بيا و قبل از اين كه كار به جاهاى باريك
بكشد دست بكش و… «
بعد آهى مى كشيد و زير لب مى گفت: »اين چه بلاى
آسمانى بود كه به سر ما نازل شد. همه اش تقصير اين مرد
است. اگر از همان موقع كه من گفتم جلوش را مى گرفت،
كار به اينجا كشيده نمى شد. مگر خواهرهاى ديگرش نبودند
كه همه شان عروسى كردند و الان هم صاحب خانه و زندگى
و بچه هستند. شايد هم تقصير برادرش بود. باز اقلاً او زرنگ
بود. الان حداقل خيالم از طرف او راحت است. راحت كه
نه؛ ولى بهرحال مى دانم دستشان نيفتاده. هرجا هست لااقل
گاهى خبرى مى دهد. اما اون چه راحت توى تله افتاد. «
بخاطر مى آورد شبى كه دستگير شده بود. پاسدارها خانه
را محاصره كرده بودند و همه جا را زير و رو مى كردند.
آلبوم هاى عكس را يكى يكى ورق مى زدند و آخرش
هم، همه عكس هايى را كه مربوط به او و برادرش مى شد
با خودشان بردند.
باز آهى كشيد و زير لب گفت: عكس ها… چه روزهايى
بود. انگار همين ديروز بود. «
قلبش مى لرزيد، دستهايش هم. اما براى اين كه مجبور
نشود دوباره بافتنى را بشكافد و از سر بگيرد همينطور
مى بافت.
سرانگشتى حساب مى كرد. در اين پنج ماه فقط سه بار
ملاقات رفته بود. دو ماه كه ملاقات نداده بودند. هرروز پشت
در زندان مى رفت و خسته و بى نتيجه بر مى گشت و شب ها
تا نزديكى صبح بافتنى مى بافت. گاهى سرعت انگشتانش
كم مى شد. ابروهايش بالا مى رفت و چينهاى پيشانى اش در
هم گره مى خورد. طورى كه اگر كسى او را مى ديد فكر
مى كرد خسته است و بى حوصله. اما او در اين گونه مواقع
در اين فكر بود كه فلان حرف را در كدام ملاقات زده بود.
خوب بعضى از حرفها تكرارى بودند: »مامان حالت چطوره؟
همه خوبند؟ همه سلامتند؟ بچه ها، بابام، خواهرهام، داداش؟ «
و روى آخرى تكيه مى كرد و چشمكى مى زد. چقدر اين
چشمكهاى او را دوست داشت. درست مثل بچگى اش كه
خودش را لوس مى كرد و چون ته تاقارى هم بود با اون ناز و
اداهاش هرچه را مى خواست به دست مى آورد و هر حرفى
را به كرسى مى نشاند. چهره اش در نظرش مجسم مى شد.
مى خنديد. درست مثل همين عكسى كه روبرويش بود و
مى خنديد. عين همين چال روى گونه هاش و چشمهايش
كه وقت خنده ريز مى شد و دوست داشتنى. عين همين موها
كه روى … اما نه موهايش را مثل اين كه كوتاه كرده بودند.
حيف چه موهاى قشنگى داشت. همين طور كه توى عكس
بود مى ريخت روى شانه هايش؛ طورى كه وقتى بيرون
مى رفت مجبور بود زير روسرى جمع كند.
وقتى به آخرين ملاقات مى رسيد، و ديگر چيزى از
حرفها حتا كلمه اى را هم به خاطر نمى آورد، مى فهميد كه
ديگر چيزى باقى نمانده و الا امكان نداشت كه يادش رفته
باشد. آن وقت آستين ها را به تنه مى دوخت. آن را كنار
مى گذاشت و بلوز ديگرى را سر مى انداخت.
چيزى به زمستان نمانده بود. باد اواخر پاييز، سوز زمستانى
زودرسى را به همراه مى آورد. شيشه هاى پنجره را مى لرزاند
و آخرين برگهاى درختان بلند چنار را، كه در پياده رو و تا
زير پنچره بالا آمده بودند، از شاخه ها جدا مى كرد. شاخه
ها كه عريان تر از هميشه مى نمودند، به اين سو و آنسو تاب
مى خوردند و گاه صداى خشك شكستن شاخه اى جوانتر
به گوش مى رسيد. آن شب هم مثل شبهاى گذشته، پيرزن،
گوشه اتاق، كنار پنجره به پشتى تكيه داده و نشسته بود.
اطرافش كلافهاى بافتنى ريز و درشت در رنگهاى مختلف
پخش بود. و دستهايش با دو ميله بافتنى تند و تند و بدون
احساس خستگى بالا و پايين مى رفت و مى بافت.
جز خودش براى همه نوه ها و بچه ها و همينطور
شوهرش بافتنى هاى زيادى بافته بود. يكى از بافتنى ها را
هم دفعه قبل براى دخترش برده بود؛ اما قبول نكرده بودند.
باز يكى ديگر سر انداخته بود و اميدوار بود كه اين بار از
او بپذيرند. و حالا داشت يقه اش را مى بافت. مى دانست
كه او يقه اسكى دوست ندارد. »وقتى يقه اسكى مى پوشم
حالت خفگى به من دست مى دهد. « بنابراين يقه اش را وجب
مى گرفت تا يقه قايقى ببافد. شب بود. درست ساعت يازده.
صداى قژقژ راديو كه بلند و كوتاه مى شد از پشت در مى
آمد و در گوش هايش زنگ مى زد. باز هم اشتباه كرده بود
و دانه در كرده بود. مجبور بود چند رديف بشكافد و دوباره
از سرگيرد. مهارت دستهايش كه بدون كمك چشمها هم،
دانه ها را يكى يكى و رديف رديف مى توانست ببافد و بالا
بياورد، انگار از دستهايش گريخته بود. چند رديف شكافت.
ذهنش دايم روى يك جمله آخرين ملاقات دور مى زد.
و ديگر قادر نبود به جلو برود. هركارى مى كرد مى ديد
دستهايش از مغزش تبعيت نمى كنند. شايد هم مى كردند.
چون فقط آخرين جمله ملاقات بود كه از تمام خاطرات در
ذهنش مانده بود. انگار همه را پاك كرده باشند. »مامان چند
روز ديگر مرا به دادگاه مى برند. «
»يعنى چطور مى شود. كاش او را تبرئه كنند. آخر او كه
كار مهمى نكرده. «
شايد هم كرده بود. پيرزن از كجا مى دانست. گويى
خودش هم از اين امر آگاه بود. چون اصلاً روى اميدهايش
حساب نمى كرد. مخصوصاً به خاطر چيزهايى كه طى اين
مدت در ملاقات ديده بود و از دهان اين و آن شنيده بود.
خيلى وقتها باور نمى كرد »آخر ممكن نيست. يعنى اينقدر
… نه مردم هم يك كلاغ چهل كلاغ مى كنند. خب يك
چيزهايى هست؛ اما نه براى همه. چون كه اگر اينطور بود…
ولى روزنامه هاى چه مى گويند. اينجور كه … نه! بچه من
كار نكرده. شايد هم يك سال حكم بگيرد و سرش به سنگ
بخورد. خب 5 ماه كه گذشته، مى ماند 7 ماه. هفت ماه هم
كه چيزى نيست. نه اين كه چيزى نباشد؛ اما بالاخره بعد از
هفت تا ملاقات آزاد مى شود و بر ميگردد سر خانه و زندگى
و بعدش هم… «
صداى سمج راديو در گوشش وزوز مى كرد. باد هم
چون گرگى گرسنه زوزه مى كشيد و از درز پنجره به داخل
اتاق مى خزيد. باز يكى از آن نگرانى هاى عذاب دهنده،
بدون اين كه علتش را بداند، به سراغش آمده بود. چرا
دلشوره داشت، خودش هم نمى دانست.
»لعنتى! كارى مى كند بروم راديو را از دستش بگيرم و از
همين بالا بيندازمش پايين و خردش كنم. «
هنوز بافتنى در دستهايش بود؛ اما دستها انگار لمس شده
بودند. كارى نمى كردند. و سفت بلوز را چسبيده بودند.
خواست زمين بگذارد. منصرف شد. همين طور دراز كشيد.
چه دردى پشت كمرش احساس مى كرد. سرما به تدريج
در بدنش نفوذ مى كرد. صداى راديو هم قطع شد. مثل اين
كه پيرمرد هم خسته شده بود. مطمئن بود كه حالا آن طرف
ديوار، توى هال، پيرمرد به ديوار تكيه داده. دو زانويش را
بالا آورده. سرش را رو به بالا گرفته. چشمهايش را بسته و
فكر مى كند. هيچ شكى نداشت كه او هم به همان چيزها
فكر مى كند. اصلاً احتياجى نبود كه حرفش را بزند. آنها از
مدتها پيش خاموش و فقط با نگاه با يكديگر حرف مى زدند.
گويى آنچه را كه هيچكدام جرات گفتنش را نداشتند، زبان
نگاهها گوياتر از هرچيز ديگرى بيان مى كرد. بى پروا و
بدون هيچ پرده پوشى. و اين قابل تحمل تر بود. هيچ صدايى
از آن طرف ديوار به گوشش نمى رسيد. سكوت. سكوت.
وقتى دوروبرش شلوغ بود و از اتاقهاى ديگر صداى بچه ها
مى آمد، فكر مى كرد چقدر احتياج به سكوت و استراحت
دارد؛ اما وقتى سكوت مى شد ترس برش مى داشت. انگار به
شلوغى عادت كرده بود، يا اين كه بهرحال فكر مى كرد تنها
نيست و يا اين كه نمى گذاشت نوميدى در او راه يابد. هرشب
تا نيمه هاى شب دستهايش كار مى كرد و مى بافت. تا جايى
كه ديگر خستگى او را از پا مى انداخت و همانطور به خواب
مى رفت. اما امشب چرا نمى تواند ببافد؟ چرا دستهايش رمق
ندارد. چرا هربار مى خواهد بافتنى را كنار بيندازد اين دستها،
اين دستهاى سمج، بافتنى را محكمتر از پيش مى چسبند. چرا
امشب اينقدر سكوت بدى حاكم است. اين چه بادى است
كه شروع شده. براى هيچكدام از اين چراها جوابى نمى
يافت. درست ساعت 11 شب. صداى ترمز شديد يك ماشين
را شنيد كه انگار روى ديواره هاى قلبش پارك كرد. يعنى
چه؟ اين همه شب، اين همه ماشين. ترمز مى كنند. حركت
مى كنند. پس چرا او اينطور شده؟ چرا دستهايش كه بافتنى
را آنقدر محكم چسبيده بودند، يكمرتبه شل شدند، وارفتند و
بافتنى را به كنارى انداختند.
پنجره اتاق رو به خيابان باز مى شد و طبقه سوم بود. از
آن بالا مى توانست نگاه كند. سعى كرد. اما انگار پاهايش هم
از حركت باز ايستاده بودند. اين را ديگر نمى توانست باور
كند. اگر مى توانست بلند شود و پنجره را باز كند. نه. نه اين
كه باز كند؛ چون باد آنقدر شديد بود كه نمى شد آن را باز
كرد. نه اين كه نمى شد؛ اما ميترسيد، شايد چيزى به او الهام
شده بود. از آن چيزها كه گاهى خوابش را مى ديد و يا مى
گفت. شايد هم…
صداى زنگِ در آخرين مقاومتش را در هم كوبيد.
احساس كرد همه اندامش از كار افتاده. همين طور چشمهايش
را به در بسته دوخته بود. ناى حركت نداشت. منتظر بود پيرمرد
در را باز كند. چشمهايش بى اختيار به سمت بلوز برگشت.
يك نگاه سريع به آن كافى بود كه قدرتش را باز يابد. اما همه
قدرتش را نه. بلند شد. ايستاد. مردد بود.
»يعنى چه كسى مى تواند باشد. ما كه اين موقع شب
كسى را نداريم به ما سر بزند. او هم كه ديوانه نيست برگردد
و به اين راحتى دُم لاى تله بدهد. نكند بچه ام آزاد… «
تا در بيش از پنج قدم فاصله نبود. به جلو رفت. حالا پشت
در ايستاده بود. صداى زنگ ممتد دوم را شنيد. دستگيره در
دستش بود. بالاخره با يك فشار آن را پايين كشيد. در را باز
كرد. پيرمرد هم كنار در هاج و واج ايستاده بود. مثل اين كه
او هم قدرت باز كردن در را نداشت. نگاهشان براى مدتى
طولانى بهم گره خورد. به نظر او آنقدر طولانى آمد، چون
بلافاصله صداى زنگ ديگرى كه از دوتاى قبلى طولانى تر
بود شنيده شد. نگاهها تصميمشان را يكى كردند و پيرزن با
يك قدم جلوتر همراه پيرمرد به سمت در ورودى رفتند. حالا
درست پشت در ايستاده بودند. از شيشه هاى مات مستطيل
شكل، سياهى يك نفر را تشخيص مى دادند. پيرزن بازهم
مكث كرد؛ اما ناگهان انگار تصميمش را گرفته باشد با فشار
و به شدت در را باز كرد. چشمان لرزانش كه مرتب پلك
مى زد افتاد بر روى پاسدارى كه به نظرش خيلى جوان آمد.
صداى تپش قلب خود را مى شنيد. دستهايش كه آنهمه كار
مى كردند حالا به رعشه افتاده بودند. در يك آن همه جور
فكر از سر پيرزن گذشت. همينطور مات و مبهوت به پاسدار
خيره شده بود. قدرت اين را نداشت كه بگويد چه مى
خواهى يا براى چه اين وقت شب اينجا آمدى؟ مى ترسيد آن
ديگرى را هم گرفته باشند. اما نه. اگر اينطور بود حتماً چند
نفر مى ريختند، نه يك نفر. مثل قبل باز خانه را محاصره مى
كردند. باز همه جا را مى گشتند. حتا جاهايى از ديوارها را
خراب مى كردند. يا شايد اين دفعه هم مثل دفعه ى قبل همه
باغچه ى طبقه همكف را مى گشتند و همه گل ها را زير پا
له ميكردند.
پس هرچه هست مربوط به دخترش مى شد. »چه شده
نكند مى خواهد بگويد آزاد شده و فردا بياييد و تعهد بدهيد. «
خب اين چيزها را هم شنيده بود. اما چرا اين موقع شب. تازه
مگر تلفن نبود. مى توانستند تلفن بكنند. همه اين فكرها آنقدر
توى سرش وول مى خوردند كه برايش به سالى مى مانست.
به نظر پيرزن اينطور مى آمد. فقط چند ثانيه طول كشيده بود
كه پاسدار شروع به حرف زدن كرد.
مى بخشيد اين موقع شب مزاحم شدم. مى خواستم زودتر
بيايم اما يك ماموريت برايم پيش آمد. من هم دستور داشتم
حتماً بيايم و به شما خبر بدهم. «
»خبر خبر خبر چى خبر… «
»اجازه بدهيد خانم. الان مى گويم. «
پيرزن كه ديگر طاقتش طاق شده بود به پاسدار كه كمى
اين پا و آن پا مى كرد گفت: »خب خبر چى بگو ده يالا «
»دخترتان… «
پيرزن هراسان پرسيد:
»هان چى شده. دخترم چى. نكند… «
»شما كه نمى گذاريد. «
»بگو تو را به خدا بگو. دخترم چى «
»دخترتان ديشب عروسى كرد. «
»مگر ديوانه شدى؟ «
»با من عروسى كرد. «
»تو ديوانه اى! «
»امروز صبح هم اعدام شد. «
»چى؟ «
»من آمدم مهريه اش را به شما بدهم. «
»نه اين دروغه «
»مهريه اش پنجاه تومان است. «
»تو مى خواهى ماها را زجر بدهى. دروغ مى… «
»در دين اسلام اعدام دختر باكره گناه است. «
»تو… تو دروغ مى گويى. مى خواهى زجركشمان
كنى. «
»مى توانيد بياييد و جسدش را تحويل بگيريد. «
با اين جمله آخر پيرزن ايستاد. دستهايش يقه پاسدار را
محكم گرفته بودند. محكمتر از لحظه اى پيش كه يقه قايقى
را گرفته بودند.
»نه… شماها… دروغ…. مهريه… عروسى… جسد… «
پيرزن نقش بر زمين شد. بيرون از ساختمان باد همچنان
مى وزيد و زير شلاق بيرحمانه اش شاخه هاى درختان چنار
به چپ و راست كشيده مى شدند و صداى شكستن شاخه
هاى جوانتر به گوش مى رسيد…
داستان هاى دهكده ى اوين – ن . فاخته

گزيده اى از داستانهاى زندان
گردآورنده: على دروازه غارى
چاپ نخست: بهار 20

Keine Kommentare

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

Diese Website verwendet Akismet, um Spam zu reduzieren. Erfahre mehr darüber, wie deine Kommentardaten verarbeitet werden.

خاطرات زندان
گاه‌شمار تعدادی از جانفشانانِ سازمان رزمندگان آزادی طبقه‌ی کارگر (بخش دوم)

مقدمه اطلاعات این تعداد از جان‌باختگان سازمان رزمندگان از طریق تمامی اسناد موجود در مراکز و وب‌سایت‌های نهادهای مختلف از جمله کمیته‌ی دفاع از حقوق بشر در سوئد، بنیاد برومند، آرشیو زندانیان سیاسی، نشریات قابل دسترس از سازمان رزمندگان، سایر پرتال‌های سازمان‌های سیاسی از جمله اندیشه و پیکار، راه کارگر، …

خاطرات زندان
گاه‌شمار تعدادی از جانفشانانِ سازمان رزمندگان آزادی طبقه‌ی کارگر

گاه‌شمار تعدادی از جانفشانانِ سازمان رزمندگان آزادی طبقه‌ی کارگر – بخش اول – Prison’s Dialogue گفتگوهای زندان (dialogt.de)

رزا لوکزامبورگ
آلمان
نامه‌ای از زندان، رزا لوکزامبورگ، ترجمه کمال خسروی

نامه‌ای از زندان به سوفی لیبکنشت نسخه‌ی چاپی (پی دی اف) نوشته‌ی: رزا لوکزامبورگ ترجمه‌ی: کمال خسروی   به‌یاد انقلابیون رزمنده و آزادیخواه، رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت.ـ پیشکش به همه‌ی زنان مبارز زندانی.ـ  ک.خ.ـ برِسلاو، چند روزی پیش از 24 دسامبر 1917 سونیچکا، پرنده‌ی کوچک نازنینم، چه‌قدر از نامه‌ی …

%d Bloggern gefällt das: