گزيده اى از داستانهاى زندان : ژوزف

ژوزف

علی شیرازی

سی و چهار نفر بودیم که در یک سلول ۲۰ متری ریخته بودندمان. سلول شماره چهار در بند ۵ آموزشگاه. هر ۲۴ ساعت، چهار نوبت در سلول را باز می کردند تا به سوی دستشویی و توالت هجوم بریم. در این حالت هم اما باید مواظب رفتار و کردمان می بودیم چون اگر دست از پا خطا می کردیم، مجازات می شدیم.

بیرون از سلول و بر درودیوار راهروی بند، حتا در مستراح و دستشویی، عکس سردمداران حکومت به چشم می خورد و شعارهایشان؛ اما بر دیوارهای درون سلول، جایی برای تبلیغات حکومت نبود. اینجا ساکها و لوازم زندگی مان را آویزان کرده بودیم.

علیرغم تنگی ی جا، دلهایمان بزرگ بود. پولی را که به وقت ملاقات از خانواده هایمان می گرفتیم روی هم می ریختیم و میوه و دارو می خریدیم، که هرکس بر حسب نیازش از آن استفاده می کرد. نظم و انضباط خوردن و خوابیدن و نشستن، با همه دشواری هایش تحمل پذیر بود و حتا گاه پر از شوخی های یواشکی و خنده های ریز. سلول به مانند جزیره ای بود در مرداب. جزیره کوچکی که از آنجا ۳۴ نفر را به بازجویی می بردند و شکنجه می دادند و شلاق می زدند و دوباره به سرجای اول باز می گرداندند.

شبها، پس از شام، کلاس تشکیل می دادیم. چهار نفر اینجا، پنج نفر آنجا، هفت نفر آن طرف و سه نفر این گوشه می نشستیم. عده ای انگلیسی می خواندند، عده ای ادبیات، عده ای فلسفه، عده ای ریاضی، عده ای اقتصاد، عده ای فرانسه. با این که نه کاغذ داشتیم و نه چیزی برای نوشتن، می خواستیم دانش مان را با هم تقسیم کنیم. هرکس اندوخته ای داشت معلمی بود برای کسانی که هیچ نداشتند.

جمعه ها بازجویی تعطیل بود. هفته ای سه نوبت و هر نوبت ۲۰ دقیقه هواخوری داشتیم. برای تنفس هوای تازه، تماشای آسمان و دیدن آفتاب، سر از پا نمی نشاختیم. ورزش و بازی هم، خستگی و کوفتگی و رنج را کاهش می داد.

رسم و رسوم خاص خودمان را هم داشتیم و از جمله این که هروقت تازه واردی داشتیم، دور سلول می نشستیم و مراسم معارفه برگذار می کردیم. هفته ای دو شب هم می توانستیم پس از شام سرگذشتمان و یا قصه ای را برای سلول واگوییم.

در هواخوری بودیم که او را به سلول ما آوردند. مرد باریک اندام بلندقدی  که گوشه ای نشسته بود و ظرف میوه در برابرش بود و سیب می خورد. دور سلول جا گرفتیم و یکی یکی خود را معرفی کردیم. نوبتش که شد گفت:

–         بازجو منو یوسف صدا می کنه؛ اما اسمم ژوزفه. من مسیحی هستم؛ لاجوردی گفته باید بپذیرم خمینی امام من و همه مسیحی های ایرانه.»

با آخرین کلمات ژوزف، سلول پر از خنده شد. خودش اما نمی خندید. گه گاهی غمگین، بچه ها را نگاه می کرد که ناگهان در سلول باز شد و پاسدار غضبناکی در آستانه در ظاهر شد و علت خنده را پرسید. کسی لب به سخن نگشود و پاسدار هم پس از چند لحظه از در بیرون رفت و آن را از پشت بست. بلافاصله از زبان یکی از بچه ها که به عنوان نماینده انتخابش کرده بودیم، به ژوزف اطمینان خاطر دادیم که او را به نام خودش می خوانیم و به هر مذهب و مکتبی که وابسته باشد، احترام می گذاریم. آرام شد و درآمد که:

–         اصلِ کاری خداست که یکی بیشتر نیست. صدتا خدا که نداریم. تازه پیغمبر ما با پیغمبر مسلمانها همشهریه. سرِ مذهب که نباید جنگ و دعوا راه انداخت.

به این ترتیب ژوزف به جمع ۳۴ نفری ما اضافه شد و به محض شنیدن مقررات زندگی در بند، دست به جیبش کرد و کل دارایی اش را که حدود ۲۵۰ تومان می شد در صندوق ریخت و به یکی از «گروه های شهرداری» پیوست.

در اولین جمعه ای که با ژوزف گذراندیم، از هواخوری بی نصیب ماندیم. راس ساعت سه بعدازظهر در سلول باز شد و پاسداری دمِ در پدیدار شد و گفت:

–         چون پریروز تو سلول بند خندیدید، امروز هواخوری ندارید.

همه دلخور شدیم و از همه بیشتر ژوزف که بی صبرانه منتظر بود ساعت سه فرا رسد و نوبت هواخوری شود. درست به یاد ندارم که تا شام چه کردیم؛ اما پس از شام که نوبت سرگذشت گویی و قصه شد، ژوزف اولین داوطلب بود. حکایتی را که آن شب برای ما گفت تا به امروز فراموش نکرده ام. همین حکایت است که اینک می خواهم برای شما بازگویم. حکایتی که ژوزف آن را به آرامی و ملایمت به گوشمان رساند. اینطور:

«قصد نداشتم که سرگذشتم را بگویم. فکر می کردم آزادم کنند. دو سال است که اسیرم.گاهی در سلول انفرادی و گاهی در بند عمومی بوده ام. به امید آزادی تا به حال با کسی دردِ دل نکرده ام. به هیچکس نگفته ام چرا دستگیر شده ام؛ چه بلایی در این دو ساله به سرم آورده اند. دوستی، محبت و شجاعت شماها باعث شد که به شماها اعتماد کنم و سرگذشتم را برایتان بگویم.

خانه ما توی خیابان نصرت، امیرآباد جنوبی ست. پدرم، پدربزرگم و خودم توی این خانه بزرگ شده ایم. نزدیک میدون گمرک تراشکاری داشتیم. من از پدرم تراشکاری یاد گرفتم و نسبتاً اوستای واردی هستم. بعداز گرفتن دیپلم توی همین مغازه تراشکاری مشغول کار شدم. درآمد خیلی خوبی داشتیم. به همین خاطر تصمیم گرفتیم یک طبقه روی خانه مان بسازیم که من بتونم ازدواج کنم. بعد از پنج شش ماه ساختمون خونه تمام شد. برای تمیزکاری و سروسامان دادن به حیاط و باغچه، رفتم میدون ۲۴ اسفند- همین میدون انقلاب فعلی- که دو نفر کارگر بگیرم. اون وقتها، میدون ۲۴ اسفند محل جمع شدن کارگرای بیکار بود. تا فهمیدن دنبال کارگرم، بیشتر از ۴۰ نفر دورم حلقه زدن. هرکس سعی می کرد خودشو جلو بندازه. بالاخره دو نفری رو که خیلی التماس می کردن انتخاب کردم و اونها را با خودم بردم خونه. کار باغچه و تمیزکاری سه روز طول کشید و در همین سه روز من و خونوادم با خلیل و حسین آشنا شدیم. از اون به بعد هروقت کاری داشتیم یا خلیل یا حسین یا هردوشونو صدا میکردیم. اونا وضع خوبی نداشتن. از دهات اطراف قم آمده بودن تهرون. گاهی کارگری و گاهی دستفروشی می کردن. خونشون نزدیک فرودگاه تو حلبی آباد بود.

همون سالی که خونه رو ساختیم، منم ازدواج کردم. یکبار که من و زنم از میدون ۲۴ اسفند می گذشتیم خلیل رو دیدم. حال و روزش رو پرسیدم. از بیکاری و بی پولی شاکی بود. آدرس مغازمونو نوشتم و دادم دستش و گفتم اگه بخواد می تونه دو روزی برای تمیزکاری بیاد اونجا. حرفم که تمام شد خلیل گفت:

–         اگه حسین آقا اجازه بده، به روی چشم.

با تعجب پرسیدم به حسین آقا چه ربطی داره؟

خلیل سری تکون داد و گفت:

–         روزگاره دیگه آقا. حسین آقا حالا شده رئیس. همه کاره ی این میدون حالا اونه. بدون اجازه ش کسی حق نداره کاری بگیره. هرکس کارگر می خواد باید دم اونو ببینه.

حرف های خلیل برام باورکردنی نبود. به همین خاطر به او گفتم که ماجرا را به کسی نمی گم و اون می تونه بدون این که کسی بفهمه دو روزی بیاد پیش ما و کار کنه. اما خلیل موافق نبود. گفت:

–         نه نمی تونم. اگه بفهمه، دارودسته اش می ریزن رو سرم و کتکم می زنن. دیگه م اجازه نمی ده برای پیداکردن کار اینجا بیام. پرسیدم:

–         راستی حسین کجاست؟

–         هنوز نیامده.

–         پس از چی می ترسی؟

–         دارودسته اش که هستن.

–         خب اگه تونستی فردا بیا.

و خداحافظی کردم و از او جدا شدم. فردای آن روز، ساعت هشت و نیم صبح، موتوری جلوی مغازه ایستاد. خلیل و حسین با هم آمده بودن. وارد مغازه شدن. حسین مثل لات و لوتای میدون گمرک سلام کرد و دست داد و گفت:

– داش ژوزف زیر پاتم نیگا کن، می دونی که ما خاک پاتیم.

ضمن این که احوالش را می پرسیدم، به خلیل نشون دادم چه کارهایی بکنه. پس از مدتی حسین باز به سبک لات ها خداحافظی کرد و رفت. غروب که شد، مزد خلیل رو دادم و گفتم که هشت و نیم صبح فردا منتظرش هستم. خلیل در همون حالی که مزدشو تو جیبش می گذاشت، گفت:

–         حسین آقا از شما خواسته که یه بیست تومنی هم برا اون بدین که باهاش سیگار بخره.

با وجودی که دلم نمی خواست، بیست تومن هم برای حسین دادم. خلیل فردا تنها آمد و آخر روز که مزدشو میگرفت باز یک بیست تومنی برای حسین خواست. به او گفتم که دیروز بیست تومن پول سیگار دادم. گفت:

–         اون مال دیروز بود. برای هرروز کار، حسین ۲۰ تومن از مزد منو برا خودش ور می داره. اگه هم زورش برسه ۲۰ تومن از صاحبکار می گیره.

گفتم این دیگه باج گیریه. باج گیری هم کار خوبی نیست. منم با باج مخالفم. باج نمی دم.

خلیل گفت: حسین دیگه اون حسین سابق نیست. حالا برا خودش دارودسته ای داره. حتا بچه های کوچیک رو هم به کار گرفته. بهتره که باهاش درگیر نشی!

گفتم: اگر حسین سراغ ۲۰ تومنو از تو گرفت، بهش بگو که ژوزف باج نمیده.

خلیل دلخور و نگران از مغازه رفت. یک هفته بعد، نزدیکای غروب چند تا بچه هشت نه ساله ویترین کوچک مغازه رو با سنگ شکستند و ما تا اومدیم به خودمون بجنبیم در رفتند.

یک ماهی از این ماجرا گذشته بود که یه روز پیش از ظهر سروکله حسین تو مغازه پیدا شد. مثل لات ها سلام و خنده کرد. از این در و اون در حرف زد و سر آخر از من خواست که ۲۰۰ تومن بهش کمک کنم. هم پدرم و هم من، هردو، حسابی عصبانی شده بودیم؛ اما به جای دعوا مرافعه نصیحتش کردیم و ازش خواستیم که از باجگیری دست بکشه و شغل شرافتمندانه ای پیدا کنه. حسین که از مغازه رفت، همسایه روبرومون که وسایل یدکی اوپل می فروخت، توی مغازه اومد و جویای ماجرا شد. وقتی شنید که به حسین پول نداده ایم گفت:

–         این کله خر، تازه سروکله اش تو میدون گمرک پیدا شده. سراغ کاسبا رفته، سراغ جنده های شهرنو رفته. ده بیست نفری هم دور خودش جمع کرده که ناجورتر از همشون شش هفت بچه هشت نه ساله ان. همین بچه ها بودن که دو روز پیش شیشه ی یدکی فروشی مزدای گوشه میدونو با سنگ شکستن. دیشب هم با سنگ سر یه جنده رو شکستن و فرار کردن.

حرفهای همسایه، هم من و هم پدرمو دلنگرون کرد. از ترس، همون روز تنگِ غروب رفتم به خونه خلیل تو حلبی آباد و ۲۰۰ تومن بهش دادم که به حسین برسونه. از اون تاریخ، هرهفته یکبار سروکله حسین پیدا می شد؛ مدتی تو مغازه می لولید، باجشو می گرفت و می رفت.

تا آبان سال ۵۷، که یک روز با ریخت و قیافه جدیدی وارد مغازه شد: کت و شلوار مشکی، پیراهن مشکی، ته ریش، یک تسبیح بلند دونه ریزم دستش بود. سلام کرد و صلواتی فرستاد و برای کمک به خونواده ی کسونی که به دست ارتش کشته شده بودن، ۲ هزار تومن پول خواست چاره ای نبود ۲ هزار تومنو به حسین دادیم.

روز بعد راهپیمایی بود. جمعیت زیادی تو میدون گمرک جمع شده بودن. در حالی که شعار می دادن به سمت پاستور راه افتادن. جلوی صف، چند تا آخوند واستاده بودند. پشت سر اونا، باجگیرهای میدون گمرک و شهرنو راه می رفتن. حسین درست وسط باجگیرها بود.

اوایل سال ۵۸ بود که من و پدرم تصمیم گرفتیم مغازه رو بفروشیم و با اون پول سرمایه ای فراهم کنیم و سه دستگاه آپارتمان در آریاشهر بخریم. آپارتمانها به هم چسبیده بودن و برِ خیابون قرار داشتن. زیر هر سه آپارتمانو فروشگاه کردیم و وسایل یدکی و لاستیک فروشی باز کردیم.

همان روزهای اول بود که یک جیپ جلوی مغازه واستاد و پاسداری به داخل مغازه اومد و گفت: حاج آقا فرمودن که اگه فرصت کردین نیم ساعتی تشریف بیارین کمیته.

از پاسدار پرسیدم: کدام حاج آقا؟

پاسداره جواب داد: حاج آقا حسین.

همون روز به محل کمیته رفتم و سراغ حاج آقا حسین رو گرفتم. مرا بردند به اتاق رئیس کمیته. ترس همه وجودم رو گرفته بود. سعی کردم تعادلمو حفظ کنم. سلام کردم. حسین با اشاره گفت که بنشینم. رو صندلی روبروی میزش نشستم. چند لحظه ای سکوت برقرار شد. بعد حسین با لهجه عربی شروع کرد به فارسی حرف زدن. نمی دونم به چه دلیل جابجا صلوات می فرستاد. آخر سر از من خواست که هفته ای هزار تومن به او بدم که در اختیار خونواده ی شهدای انقلاب بذاره. من که تازه مغازه رو باز کرده بودم و سود و زیانش دستم نبود گفتم که چنین پولی در توان ما نیست. حسین عصبانی از پشت میزش بلند شد، با اون تسبیح بلندش و چشماش که پرخون شده بود اومد و جلوی من وایستاد و گفت:

–         اجاره سه دستگاه آپارتمانو می گیری و بالا می کشی، تازه ادعا می کنی در توانت نیست؟ وقتی مغازه و آپارتمانتو به عنوان اموال ضدانقلاب مصادره کردم، اون وقت می فهمی یه من ماست چقدر کره داره.

 از ترس شروع کردم به چونه زدن. تا حسین حرف آخرشو زد و رفت پشت میزش نشست:

–         امکان نداره کمتر از ۷۰۰ تومن بگیرم.

هرهفته ۷۰۰ تومن تحویلش می دادم. مرتب. تا این که جنگ ایران و عراق شروع شد. دوباره حاج آقا حسین پیغوم فرستاد که به کمیته برم. این بار به بهانه کمک به جبهه های جنگ پول بیشتر می خواست. هرچه دلیل آوردم که درآمدمون مثل گذشته نیست، فایده ای نکرد. اصرار داشت که باید اجاره دو تا از آپارتمانها رو برای کمک به جبهه های جنگ تحویلش بدم. بالاخره پذیرفتم و یک سال آزگار، هر ماه کلی پول به دستش دادم.

سال ۶۰ تازه شروع شده بود که یکی از دوستام ازم پرسید: برای این همه کمکی که به جبهه ها می کنی رسید هم می گیری؟ گفتم: نه. اون به من گفت که بهتره پولو به حساب بانکی مخصوص جنگ واریز کنم و رسیدشو بگیرم که این رسیدها برای گرفتن وسائل یدکی به درد می خوره. از این به بعد هرماه هشت هزارتومن به حساب جبهه ها واریز می کردم و خبرشو به حاج آقا حسین می رسوندم. تا مهرماه سال ۶۰ که حاج آقا حسین دو مرتبه خواست برم کمیته. خیلی خودمونی به من گفت که به جای این که پولو به حساب بانکی واریز کنم بدمش دست او. نقد. امتناع کردم و از اتاقش بیرون رفتم. روز دوم آبان ماه حدود ظهر، تلفن مغازه زنگ زد. حاج آقا حسین بود که از من می خواست فوری به کمیته برم. قصد داشتم محلش نذارم و نرم؛ اما پدرم مجبورم کرد که برم و رفتم. به اتاقش که رسیدم همسرم را دیدم که چادر مشکی به سر، بی حال و بی رمق روی صندلی افتاده. حاج آقا حسین هم قرآنی به دست گرفته و چیزهایی زیر لب زمزمه می کنه. چشمش که به من افتاد شروع کرد به فحاشی:

–         بی غیرت چرا اجازه می دی زنت بدون رعایت حجاب تو خیابون راه بره؟ خجالت نمی کشی؟

و حرفایی تو این ردیف. آخر سر هم تهدیدم کرد که چند شبی زنمو زندون می ندازه تا آدم بشه. و «به خاطر عدم رعایت حجاب حد هم می خوره.»

از عصبانیت داشتم دیونه می شدم؛ اما در مقابل پاسدارای مسلح کاری از دستم ساخته نبود. رفتم کنار همسرم نشستم و سرمو تو دستهام گرفتم. پس از چند دقیقه سکوت، همسرم گفت:

–         حاج آقا این دفعه جریمه پولی کنید. اگه یه بار دیگه تکرار شد، اون وقت شلاقم بزنید.

حاج آقا حسین سرش رو بلند کرد. خنده ای صورتشو پوشوند و گفت:

–         عیب نداره؛ اما پولو نقد می خوام. ده هزار تومنم می خوام. چونه ام نداره.

پذیرفتم و قرار شد چند روز بعد تحویلش بدم. از زنم هم تعهد کتبی گرفتن که حجاب اسلامی رو رعایت کنه.

دو ماهی از این ماجرا گذشت، شنیدم رئیس کمیته محل عوض شده و آخوندی به نام صفری که پسرش در جبهه های جنگ کشته شده جای حاج آقا حسین اومده. از این که از شر او راحت شده بودیم، خیل خوشحال شدم؛ اما این خوشحالی چند روزی بیشتر دوام نداشت. چون آخوند صفری در همان روزهای اول، کاسب های محل رو تو مسجد جمع کرد و در آخر یک سخنرانی ی مفصل راجع به ضرورت دفاع از سرزمین و امت اسلامی، از همه خواست که یا به جبهه های جنگ برن یا کمک مالی بکنن. در آخر حرفهاشم انگشت رو به طرف من گرفت و گفت:

–         مثلاً آقا ژوزف، با این که مسیحیه داوطلب شده هر ماه ۲۰ هزار تومن به جبهه ها کمک کنه.

تا این حرفو شنیدم از جا بلند شدم و گفتم:

–         حاج آقا کل دار و ندار پدرم و من سه آپارتمان و یه مغازه س. اجاره ی سه آپارتمان می شه ۱۲ هزار تومن. درآمد مغازه هم حداکثر ۱۵ هزار تومنه. خونواده ی من و پدرم هم جمعاً هشت نفریم. با این گرونی که هست، همین حالاشم دخل و خرجمون جور نیست؛ آخه چطور می تونیم ماهی بیست هزار تومن به جبهه ها کمک کنیم؟ تازه کی به شما گفته که من داوطلبم که چنین پولی بپردازم. من که این همه مدته ماهی هشت هزارتومن به جبهه ها کمک می کنم. بیشتر از این رو از کجا بیارم؟

حاج آقا صفری جواب منو نداد و با کاسبای دیگه سر صحبتو باز کرد. کم کم همه پراکنده شدیم. فردای اون روز حدود ساعت ۱۰ صبح، عده ای حزب اللهی جلوی مغازه ما جمع شدن و شعار مرگ بر اسرائیل  دادن. بعضی از حزب اللهی ها حتا به داخل مغازه هم سرک میکشیدن و به ما میگفتن:

–         شما جاسوس اسرائیلین.

اون روز پدرم اونقدر به کمیته تلفن کرد تا بالاخره تونست با حاج آقا صفری حرف بزنه و علت این غائله رو بفهمه. حاج آقا صفری بهش گفت که: گره مشکل شما فقط و فقط با پرداخت بیست هزارتومن به جبهه های جنگ باز می شه. ناچار مغازه رو بستیم و رفتیم کمیته. دلیل و برهان مون فقط به این درد خورد که هر ماه هشت هزار تومان به حساب جبهه های جنگ واریز کنیم و چهار هزار تومن هم به شخص حاج آقا صفری بدیم. وقتی به مغازه برگشتیم اثری از آثار حزب اللهی ها نبود.

چند ماهی گذشت. گرانی مثل اسب می تاخت. درآمدِ ما کفاف زندگی ساده مونو نمیداد. به این فکر افتادیم که مغازه و آپارتمانها رو بفروشیم. یه روز که در میدون انقلاب منتظر تاکسی بودم صدای آشنای خلیل رو شنیدم. دست دادیم و حال و احوالی کردیم. او هنوز کارگر ساختمانی بود  و مرتب به میدان انقلاب می آمد و منتظر می موند تا کسی بیاد و کارگر بخواد. سراغ حاج آقا حسین رو گرفتم. غمناک و افسرده سرشو تکون داد و گفت:

ژوزف جان! روزگار بدی شده. می دونی، حسین در دادگاه های انقلاب اسلامی پست مهمی گرفته. برادر بزرگشم در وزارت بازرگانی مشغوله. برادر کوچکشم رئیس موتورسوارا و حزب اللهی های نازی آباد شده.

با شنیدن این خبرا، ترس برم داشت و تن و جونم به لرزه افتاد. از خلیل خداحافظی کردم و با تاکسی خودمو به خونه رسوندم. خبرو به پدر و همسرم هم دادم. اونام به شدت نگران شدن. نظر پدرم این بود که هرچه زودتر باید مغازه و آپارتمان رو بفروشیم و خونمونو عوض کنیم.

عصر روز سوم فروردین سال ۶۱، تو پارک لاله با همسرم قدم می زدم که چهار پاسدار به طرفمون اومدن و بدون مقدم ازمون خواستن که به طرف پاترولی بریم که اون نزدیکی ها پارک شده بود. اجباراً راه افتادیم. به پاترول که رسیدیم، قیافه حاج آقا حسین را بلافاصله شناختم که با لباس پاسداری پشت پاترول نشسته، روی سینه ش آرم دادگاه های انقلاب اسلامی بود. از ماشین پیاده شد و به پاسدارا دستور داد که در پارک، گشتی بزنند و به طرف ما اومد. اول از حال و روزمون پرسید. از گرانی و درآمدِ کم شکایت می کردم که وسط حرفم پرید و گفت: از بنگاهی ی محلتون شنیدم که می خواین مغازه و آپارتمان ها رو بفروشین. گفتم: چه کار کنیم وقتی خرج و دخل جور نمیشه. چاره چیه؟

گفت بهتره که مغازه و آپارتمانو یه جا بفروشین به خودم. گفتم به این زودی ها که قصد فروش نداریم. گفت باشه، هروقت خواستین بفروشین باید به خودم بفروشینش . اجازه ندارین به کس دیگه بفروشینش. پنجاه پنچاه.

گفتم: پنجاه پنجاه دیگه یعنی چی؟

گفت: یعنی این که پنجاه درصد قیمت فروشو می دمش به شما. در عوضش اما به شما اجازه می دم که اونارو بفروشین!

از کوره دررفتم و گفتم:

–         حاج آقا تا کی می خوای مارو سرکیسه کنی؟ تا کی ما باید به تو باج بدیم؟ ظلم و جورم حدی داره! روز روشن و دزدی؟ زورگویی! نه دیگه تمام شد. دیگه خسته شدیم، بیچاره شدیم، جونمون به لبمون رسیده. دیگه باج بی باج.

همین وقت پاترول پاسدارا هم رسید. حاج آقا که عصبانی و خشمگین شده بود، رو کرد به پاسدارا و با اشاره به همسرم گفت:

–         این پتیاره رو ببرین دادستانی ی انقلاب تا مزه ی بدحجابی رو بچشه.

با دستپاچگی رفتم جلوی پاسدارا و گفتم:

–         نیگا کنین! خانمم مانتوی بلند داره، روسری داره، حتا یه تار موشم دیده نمی شه. حاج آقا دروغ می گه. اون یه باجگیره. باج می خواد ازم بگیره.

حرفم تموم نشده بود که یکی از پاسدارا مشت محکمی به دهانم کوبید. ضربه چنان قوی بود که پخش زمین شدم و خون دهنمو پر کرد. حاج آقا حسین به سمت همسرم رفت و سعی کرد که او را به داخل پاترول هل بده. اختیارم را از کف دادم و با همه قدرتم از زمین بلند شدم و به طرف حاج آقا یورش بردم و با دو دست اونو محکم از پشت گرفتم. اما پاسدارا رو سرم ریختن و منو زیر مشت و لگد گرفتن. تا می تونستن منو زدن. اونقدر چرخ خوردم که گیج رو زمین افتادم. اون وقت منو تو پاترول انداختن و جسد نیمه جونمو به کمیته زنجان بردن. خوشبختانه زنم تونست تو اون حیص و بیص دربره و فرار کنه.برام پرونده سازی کردن. خود رئیس کمیته زنجان سئوال جواب ها رو کرد و به جرم جاسوسی برای اسرائیل، توهین به امام و امت، همکاری با ضدانقلاب و حمل اسلحه غیرمجاز، منو تحویل زندان اوین داد.

سال ۶۱ و تمام سال ۶۲ مرتب به خاطر این جرمها بازجویی شدم. از دو ماه پیش، بازجوم عوض شده. بازجوی جدید میگه که اگه قرآنو یاد بگیرم، مسلمون شم، حاضر شم که ختنه ام کنن و یک مصاحبه تلویزیونی هم بکنم، آزاد می شم. همین چند روز پیشم از من خواست که «ما همه سرباز توایم خمینی» را بلند بلند صدبار تکرار کنم، که از ترس کردم. بهش التماس کردم که آخر من مسیحی هستم، پدرم، مادرم، جدوآبادم، مسیحی بودن. ما هم خدا رو قبول داریم، هم کتاب مقدس داریم. کتاب مقدس ما رو اسلام هم به رسمیت شناخته. پیغمبر ما رو، حضرت محمد هم به رسمیت شناخته. آخه چرا این کارارو با ما می کنین. اما التماس و استدلال من اثری روش نداشت. با کابل به جان من افتاد و نتیجه اش اینه که می بینین.

ژوزف ساکت شد. سرش را به زیر انداخت. دستش را روی پاهای مجروح و ورم کرده و کبودش گذاشت. آهسته آهسته به ماساژ انگشتان زخمی اش پرداخت.

ساعت خواب رسیده بود. همه باید در جاهای خود دراز می کشیدیم. دقایقی بعد 35 نفر زندانی ی فشرده بهم، ساکت و غمناک در اندیشه فرو رفته بودند. از پشت تورهای سیمی، و از میان پنجره کوچک چسبیده به سقف، ماه روشنی نقره فامش را به سلول هدیه می داد.

کتاب زندان جلد ۱ – ناصر مهاجر

Keine Kommentare

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

Diese Website verwendet Akismet, um Spam zu reduzieren. Erfahre mehr darüber, wie deine Kommentardaten verarbeitet werden.

خاطرات زندان
ژوزف

ژوزف علی شیرازی سی و چهار نفر بودیم که در یک سلول ۲۰ متری ریخته بودندمان. سلول شماره چهار در بند ۵ آموزشگاه. هر ۲۴ ساعت، چهار نوبت در سلول را باز می کردند تا به سوی دستشویی و توالت هجوم بریم. در این حالت هم اما باید مواظب رفتار …

%d Bloggern gefällt das: