دو یادداشت از شهریار دادور به مناسبت انتشار دو مجموعه شعر „بابرخود ایستادگان“ و „زغال از دست من بگیر و بکش چشم هایت را „ـ

زغال از دست من بگیر و بکش چشم هایت را
شعر و سرود

شادی کمی نیست وقتی خُرده خرده های وقت و بی وقتت را در یکجا به هم می آوری و مجموع شان می کنی تا از آن ها کلیتی بسازی که وقتی پرداخته شد و به هم آمد ، هم بر تو روشن باشد که چه کرده ای و هم اینکه : وقتی به قامت ، در برابر دیگران می ایستد ، این ایستادنش ، تمام ِ قامت ِ برتافته اش را به وضوح بتواند در برابر یک یک نگاه ها و ذائقه ها و درک ها و دریافت ها ، به خُرده ریزه های یک “ اثر “ که حالا باید ویران شود تا از درون ویرانگیش ، تمام اجزایش در بوته ی نقد و بررسی ِ همه ی آن ها که حالا براین ویرانه ایستاده اند به تماشا قرار بگیرد و به نمایش در آید تا تو اگرکه : شاعر نیستی و بر خود متوهمی ، با پذیرش آنچه که : “ ناشعریت زبان “ را از “ شعریت بودگی ِ“ آن در مقابل قرار می دهد ، متواضعانه از خود خلع ِ جایگاه کنی و به کار دیگری ، به جز
شاعری بپردازی که این عرصه را با میان مایگان ، کاری نیست ، خود را رها کرده باشی از معصیتی بزرگ .ـ

این ها را به این خاطر نوشتم که تا اول اردیبهشت ، هفتمین و هشتمین کارهای شاعری من در معرض دیدها و نقدو نظرها خواهد بود
داوری در مورد کارهای من ، کار من نیست . این خواننده است که داور کار است .[ اما ] یک شرط را درهمین جا پیش بگذارم . آن شرط این است : شرط : نگاهِ به شعر است . داشتن نگاه ، به شعر است . شناخت شعر و زبان ِ شعر ، حالا دیگر باید آنقدر از عامیت مفهوم ِ “ شعر عامه فهم “ فارغ شده باشد که شعر : مضمون ِ ضرب المثل و چاشنی پرحرفی های هرجمع از سرِبلاتکلیفی ِ گِرد آمده به هم نباشد . اگر این تفاوت شناخته شود ، آنگاه ما با مفهوم شعر و جایگاهش در مناسبات اجتماعی بهتر آشنا خواهیم بود و درست در همین جا است که شعر خود را به مثابه ی یک “ فاعلیت “ در آنچه که برهستی شاعر می گذرد، غالب می کند و موجب تعیین موقعیت شاعرش در منازعات بین طبقات می گردد.
از کتاب های : از سپیده دمان گنجشک تا شامگاه ِکلاغ و از : کتاب ها ها را می دانم ، کفش ها را کجا چال کردید ؟ بوده است که من ، دوگونه ی هستیم را در انتشار آورده ام . جدا کردم خودم را به دوقسمت از وجودم . آنچه را که مربوط به عواطفم ، احساساتم ، دریافت های فردیم از عشق و شعرو البته هرچه های مربوط ِ به وجودم بوده است را دریک جا آورده ام و از آنچه که من را در شکل ِ کارگر ، شهروند ، انسان سیاسی و انسان مسئول ، متعهد و درگیر و معترض و متعرض و برهم زننده و آشوبگر و انقلابی و تغییر دهنده در تعریف بوده است ، به تعریفی دیگر از وجودم انتقال داده ام تا من در این میان مخدوش نباشم .

این بار نیز همین کار را کرده ام .
[ با برخود ایستادگان ] من را در وجه اجتماعی ، سیاسی ، تغییر دهنده و انقلابی و آشوبگر به نمایش است و آن دیگرم را در [ زغال از دست من بگیر و بکش چشم هایت را ] در برابر تو گذاشته ام که تو دراین جا با [ شهریار ـ ی ] روبرویی که شاید یکسره متفاوت باشد .

خوشحالم که : کارهایم را در می آورم . همین

و از همه ی شما : دوستانم ، رفقایم و هرکس تان که با محبت و و مهرتان من را پذیرفتید و شرمسارم کردید ، بی نهایت سپاسگزارم . محبت های تان را برچشم می گذارم و شرمنده ی آن ها نسبت به خودم هستم .
با احترام : شهریار دادور

***

باید از پس ِ تردیدهایم برمی آمدم . زمان را یک سال کِش دادم تا برخودم غلبه کنم و پس بزنم هرآنچه را که در من گاهی من را به این گمان می بّرد که : “ چه نخواهد شد اگر کتابی از تو بیرون نیاید و چه خواهد شد اگر که : کتاب هایت را انتشار دهی ؟ “ ـ
در دشتستان ضرب المثلی هست که می گوید : “ ایام نیامده هم به مِثل ایام گذشته است “ و وقتی نگاه می کنم به انتشار کارهایم که ماحصل بیش از 40 سال از عمر من است و می بینم که انگار بازهم به قول ِ دشتستانی ها“ آب پای چیت ریخته ام [ “ چیت “ را جنوبی ها به ماسه و یا شن نرم می گویند ] ، آنگاه می بایست همواره بر این یقین می بودم که “ مگر تا به حال کسی توجهی داشته است به کارهای پیشین ات که حالا می خواهی کارهای پسین ات را هم بر آن ها اضافه کنی ؟
اما وقتی این سئوال را از خودم داشتم که “ شاعر ! وقتی که تو در تنهایی ات با دردت ، غم هایت ، شادی های اندک ات ، ناامیدی هایت و امیدهای کاذب دلخوشکنک ات با خودت واگویه می کنی ، آیا مگر کسی ، جریانی ، وضعیتی ، و موقعیتی را مخاطب می داشتی که حالا توقع این را داشته باشی که کسی شعرت را بخواند و یا نخواهند ؟“ ـ
در تمام این مدت شعرهایم را نوشتم . می نویسم هنوز هم اگر زبان شان بر من گشوده شوند . منت پذیر کسی نبوده ام . منت گذار کسی هم نخواهم بود .ـ

بر خودم ایستاده ام . به معنای واقعی از آنچه من از این واژه در میابم . “ بر خود ایستاده ام “ این کار من است و این آن “ من ـ ی “ هستم که از او این کار بر آمده است .ـ

حالا : دو کتاب از من تا اول اردیبهشت درمی آید .
1ـ با برخود ایستادگان
2ـ زغال از دست من بگیر و بکش چشم هایت را .ـ

بخوانید مقدمه ای را که بر “ با برخود ایستادگان “ نوشته ام .ـ

چیزی بر این کتاب نوشتن به مثل مقدمه، برای من باید به مثابه ی چیزی نوشتن بر کل مناسبات تاریخ می‌بود و این میسر نمی شد مگر اینکه منِ شاعر از حوزه ی شعر، خود را رها کند و به آن حیطه هایی از نوعِ نگاهِ به جهان، وارد شود که دیگر می تواند زبان شعر نباشد در بازگفت آنچه از توان زبان شاعر و شعر برمی آید .
اما اگر تاریخ بشر، شرح ماوقع زندگی های کرده‌ی او در بستر رخدادهایی بر او تحمیل شده‌است؛ آنگاه شاعر هم می تواند در مقام یک مدعای بیننده ی امر رخداد و هم در هیأت یک شاهد و هم در موقعیت یک فرد، بر آنچه که بر زمان او گذشته است و یا می‌گذرد، در زبان شود و بنویسد و بگوید و بسراید، آنچه را که دیده‌است.
این که آیا این در حوزه ی اختیارات و محدوده های شعر است تا خود را درگیر قضایای خارج از حیطه ی تخیل شاعرانه بکند و درگیر مناسبات امر سیاسی شود و یا تنها به مشغله‌های عاطفی و احساسی شاعرانه‌ی فرد شاعر معطوف باشد؛ همه حدیث تعیّن محدوده های اختیار است که بر مناسبات مالکیت مُهر تأیید می‌زند و لاجرم، صاحب ِ اختیارِ بر مِلک و محدوده های سیطره را در فقط همان و هستِ هر کس متعیّن میسازد تا مبادا حرمت حریم مالکیت شکسته شود! که مثلأ شاعر را چه کار به اینکه که جهان بر چه منوال است؟
اگر شعر از دیرباز زبان گشایی اش، هستی را نشانه گرفته است و اگر این هستی را به دو شقِ هستی طبیعی و هستی انسانی در تعریف آورده‌است، آنگاه با «پروتاگوراس» است که آگاهی ِ انسانی از وجود خویش، به مثابه ی معضل های پیش ِ روی گذاشته می شود که باید پاسخش را در خود وجود انسانی جست و قطعأ با پارمنیدس است که این معضل، مأمن کل هستی آدمی را به مثابه ی موجود به تعریف درآورنده ی وجود، یعنی همان هستی‌ای که می‌باید برای انسان به مثابه ی امرِ پیش رو و امر شکل‌پذیر آگاهی، بر او متجلی شود به پیش می‌کِشد.
و این چه هست اگر که شاعر آن کسی نیست که هستی را بر خود می‌گشاید؟
و نقش شعر در این میان چیست اگر گشاینده ی دریچه ی روشنی در شب دیجور قطب نباشد؟
پروتاگوراس، پارمنیدس، هولدرلین، شکسپیر، رمبو، بودلر، آدونیس و …ـ
گشایندگان این دریچه بر روشنایی‌اند!

شعرهای این کتاب اگر توانسته باشند از شکل بیان شان من را به مثابه ی آن شاعری بر نمایند که خود را وامدار میراث متعرضان ِ به وضعیت موجود و اساسأ به مثابه ی شاعر معترض بر هر مناسبت مستقر، به زبان آورده باشند بی‌گمان من خود را در زمره ی کسانی خواهم دید که همواره نگاه آرزومندی به جهان و هستی دارند و اینکه آرزوهای آدمی را پایانی نیست…ـ

شهریار دادور. استکهلم

بابرخود ایستادگان
بابرخود ایستادگان

Keine Kommentare

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

شب نامه گفتگوهای زندان
شعر و سرود
جانِ كلامِ دوران به يادِ شاملو، بهروز داودی

جانِ  كلامِ  دوران به يادِ  شاملو ـ“با  اهل  خرد باش  كه  اصل  تن تو گردى و نسيمى و غبارى و دمى است“ *ـ دمى است تن را و جانِ ماندگارِ كلام را باز دمى زمزمه اى  است در آستانه به  يادكار ،  ماندگار از رند نيشابور در آستانه  كه ايستادى …

مریم مجیدی نویسنده مارکس و عروسک
شعر و سرود
تبعيدى ها، بهروز داودى

تبعيدى ها*ـ پدر سايه اى  پنهان بر ديوار مادر چهره اى  پوشيده  دامنى بلند كشان ، كشان بر زمين و  دخترك شبحى سبكبال پاهائى كه  تكان مى خورٓد در هوا در باد رازى است نهفته  در مشت ها شان كه اين ،  هر سه  اش پوشيده  مى دارند رازى حك …

مریم مجیدی نویسنده مارکس و عروسک
شعر و سرود
زيرِ درخت سيب، بهروز داودى

زيرِ درخت سيب براى مريمِ*  سال هاىِ دور توى  باغچه ى  خانه زير درخت سيب كتاب هايش را زيرِ خاك   مى كند عمو سامان همان جائى كه ديروز بابا توىِ  نايلون هاى  تميز زيرِ خاك كرد عروسك هاىِ من را از پنجره ى  آشپزخانه همه اش  به كوچه نگاه …

%d Bloggern gefällt das: