حبیب الله اسلامی

Uncategorized

پروانه علیزاده

ساعت نه، یکی از شبهای شهریور ماه ۱۳۶۰ بود که زنگ در به صدا در آمد. گوشی را برداشتم. صدای ناشناسی که نام و نام فامیل مرا به طور کامل می برد به گوشم رسید. در را از داخل باز نکردم. از آپارتمان بیرون آمدم، وارد حیاط شدم و در را باز کردم. دو مرد جوان را روبروی خودم یافتم که سراغ مرا از خودم می گرفتند. گفتم خودمم.

گفتند چند سئوال دارند که می خواهند به آنها پاسخ بدهم. گفتم بپرسید. گفتند اگر اجازه بدهید بیاییم داخل، چون در اینجا ممکن است همسایه ها متوجه وجود ما بشوند. مانع نشدم. دو مهمان و پسر کوچکم در خانه دلواپس من بودند که با دو پاسدار وارد خانه شدم. آنها خود را پاسداران گروه ضربت شش معرفی کردند و ورقه ای از جیب در آوردند و نشان دادند که در آن نوشته شده بود:

برادر… پاسدار گروه ضربت شش

خانم … را که در خیابان … شماره … سکنی دارد دستگیر کرده تحویل مقامات قانونی دهید.

امضا: لاجوردی

پرسیدم چرا. گفتند که مامورند و معذور. ولی می دانند که مسئله مهمی نیست و برای پرسیدن چند سئوال است و احتمالاً چند ساعت بیشتر طول نخواهد کشید.  بعد از من خواستند حاضر شوم. گفتم من پسرم را هم همراه خودم می آورم. گفتند نمی شود. گفتم اگر قرار است به چند سئوال پاسخ دهم، آوردن او مرا اذیت نخواهد کرد. جواب رد دادند. بالاخره با اصرار من یکی از پاسداران تصمیم گرفت تلفن بزند و اجازه آوردن بچه را از مقام یا مسئولی بگیرد. در تلفن گفت که برای دستگیری شخصی دچار مشکل شده اند و آن این که این شخص اصرار دارد بچه اش را همراه خودش بیاورد. گویا از آن طرف تلفن نام من سئوال شد، پاسدار هم نام مرا گفت. بعد از رد و بدل کردن چند کلمه، به من جواب رد دادند و گفتند تا دو سه روز دیگر بر می گردی.

مانتو ام را پوشیدم، روسری ام را سرم کردم و ایستادم… پاسدار گفت خواهر حاضر شو برویم. گفتم حاضرم. گفت پس چادرت کو؟ گفتم چادر ندارم. وانگهی مگر لباسم چه اشکالی دارد؟ من با همین لباس سر کار می روم. جواب داد ما همه خواهرهایی را که بازداشت می کنیم با چادر می بریم. حالا می توانی از همسایه ای، کسی، قرض بگیری. مهمانم چادری بود. چادرش را به من داد که سرم کردم و پسرم را بوسیدم و از خانه خارج شدیم.

در کوچه فرعی آن طرف، ماشین فیات قرمزی پارک شده بود. مرا به سوی آن هدایت کردند. یکی از پاسدارها خواست برای حفظ امنیت مرا جلو، بغل دست راننده بنشاند تا خودش از عقب حرکات مرا کنترل کند؛ اما پاسدار دیگر به او گفت که این کار لازم نیست. بنابراین مرا به عقب ماشین فرستادند و خودشان هردو جلو نشستند. از وقتی وارد ماشین شدم رفتارشان با من عوض شد. از من پرسیدند چکاره ای؟ گفتم معلم. گفتند در کلاس از مارکس و لنین هم به بچه ها درس می دهی؟ گفتم من هرچه را در کتاب نوشته شده به بچه ها می گویم. نه چیز بیشتری. وقت آن هم پیش نمی آید. گفت آخر شما کمونیست ها هرچه که «م» دارد به مارکس ربط می دهید و هرچه هم که «ل» دارد به لنین. جوابش را ندادم. در ضمن صحبت پاسدار دیگر که رانندگی می کرد مدام مرا تحت نظر داشت.

مسافتی را به سکوت گذراندیم. بعد یکی از پاسدارها به من گفت روسریت را به چشم هایت ببند و کف ماشین بخواب و تهدید کرد که کلاهی مخصوص این کار دارند؛ اما چون من دختر خوبی هستم لازم نمی بینند از آن استفاده کنند. بنابراین خودم چشم هایم را خوب ببندم. چنین کردم.

در راه چند بار به پاسداران شب که ماشین ها را در خیابانها و کوچه ها کنترل می کردند برخوردیم که آن طور که من متوجه شدم هربار راننده با نشان دادن کارت شناسایی و اشاره کردن به من که در عقب بودم راه خود را باز می کرد. پس از مدتی ماشین در جایی توقف کرد.

یکی از پاسدارها پیاده شد و رفت و بعد از ده دقیقه برگشت و گفت برویم. راه افتادیم. بعد از یک ربع، دوباره ماشین توقف کرد. وارد اوین شده بودیم.

این بار مرا پیاده کردند و کلاهی را که قبلاً از آن یاد کرده بودند به سرم کشیدند. چیزی بود چرمی، با شکل و هیبت توبره اسب، که تا پایین سینه می رسید. نفسم بند آمد و سرم گیج رفت. گفت راه بیفت!

گفتم نمی توانم، سرم گیج می رود و نفسم گرفته. گفت می توانی جلوی کلاه را اندکی از سینه ات بالاتر بیاوری تا جلوی پایت را ببینی. چنین کردم. گوشه چادرم را گرفتند و مرا به جلو بردند.

در حیاط صدای شوخی و جیغ و بازی می آمد. به نظرم آمد که عده ای مشغول بازی والیبال هستند. بعد از طی مسافت اندکی، مرا روی چمن ها نشاندند و گفتند منتظرشان بمانم. نشستم. کمی دورتر صدای پاسداری به گوش رسید که از این که حکم اعدام زندانیش نرسیده بود اظهار ناراحتی میکرد و با عصبانیت می پرسید که پس این حکم اعدام کی می آید؟ چرا انقلابی عمل نمی کنید؟ من چند روز است که منتظر این حکم هستم. در همین حین صدای ناآشنایی به گوشم خورد. پاسداری بود که از من می پرسید چرا تو را به اینجا آورده اند؟ گفتم برای چند سئوال. گفت بله، همه اول برای چند سئوال می آیند؛ ولی وقتی زیر شلاق رفتند جای اسلحه ها و خانه های تیمی معلوم می شود و آنوقت چند تا سئوال، جوابش اعدام است. جوابی ندادم. همچنان منتظر آمدن دو پاسداری بودم که قرار بود برگردند.

ساعت ده و بیست دقیقه بود که یکی از پاسدارها برگشت و گفت بلند شو! دوباره گوشه چادرم را گرفت و مرا به راه انداخت. به کجا؟ نمی دانستم. تمام سرم عرق کرده بود. قلبم ضربان عادی نداشت و سرم گیج می رفت. مرا از چند پله بالا بردند و در راهرویی روی زمین نشاندند. از پاسدار خواستم که کلاه را از سرم بردارد و در عوض چشم بند را خودش هرطور که لازم می داند ببندد. قبول کرد.

در راهرو سکوت برقرار بود. گاه و بی گاه صدای رفت و آمدی شنیده می شد و بس. در فرصتی که به نظر خودم مناسب می رسید، چادرم را روی سرم کشیدم و زیر چادر چشم بند را بالا زدم. هیچ چیز دیده نمی شد جز یک راهرو بزرگ که چند در بسته داشت. هیچکس هم در آن دیده نمی شد. نفهمیدم کجا هستم. بعد از حدود بیست و پنج دقیقه پاسداری آمد و گفت بلند شو! گوشه چادرم را کشید. دری را باز کرد و مرا به داخل انداخت و بدون گفتن حتی یک کلمه در را بست. مدتی ایستادم. نه می دانستم کجایم و نه صدایی به گوش می خورد. بعد از چند دقیقه از زیر چشم بند نگاهی انداختم. هیچکس و هیچ چیز ندیدم. فهمیدم که در سلول هستم. چشم بند را باز کردم. سلولی بود به طول و عرض یک پتوی سربازی، نه بیشتر و نه کمتر. سقف بسیار بلندی داشت با یک چراغ مهتابی گِرد، همین. دیگر نه دستشویی و توالتی، نه ظرفی و نه هیچ چیز دیگری.

روی زمین نشستم و به فکر فرو رفتم که چه خواهد شد و با من چه خواهند کرد. در همین موقع چراغ خاموش شد و تاریکی و سیاهی مطلق بر سلول حکمفرما شد. سعی کردم صدایی در بیاورم تا دست کم اگر در سلول بغلی کسی هست متوجه من بشود و من بدانم کجایم. ولی هیچ صدایی نیامد. به ناچار دراز کشیدم. خوابم نمی برد. زمین سفت و سخت بود و من دلواپس فردا که چه خواهد شد.

نمی دانم چقدر زمان گذشت، شاید دو ساعت یا اندکی بیشتر، که صدای ضجه جوانی به گوشم رسید و صدای وحشی پاسداری که او را با لگد می زد و تهدید کنان می گفت: پدر سگ فردا اعدامی!  جوان هیچ نمی گفت، فقط جیغ میکشید و فریاد می زد. فکر می کنم او را پشت در سلول من کتک می زدند. بعد از مدتی پاسدار رفت و جوان را همانجا پشت در سلول رها کرد. فریاد جوان به ناله و هذیان تبدیل شده بود. سعی کردم با صدایی او را متوجه خودم کنم. با پا به در سلول زدم. سرفه کردم. ولی گویا درد و فشار شکنجه مانع از آن بود که او در فکر اطراف خود باشد. تا صبح نالید و هذیان گفت. صدای حرف زدن کسی به گوشم می رسید؛ ولی برایم نامفهوم بود. خیلی سعی کردم بفهمم ولی موفق نشدم.

باز نمی دانم چقدر زمان گذشت که آن صدای وحشی دوباره به گوشم رسید و مرا که به خواب رفته بودم به محیط زندان باز آورد. پاسدار با لگد جوان را می زد و می گفت بلند شو تا چند دقیقه دیگر به جهنم خواهی رفت. جوان چیزی نمی گفت. کمی بعد او را بردند. نمی دانم که بود و چه کرده بود. فقط یادم می آید که وقتی برای بردندش آمدند پاسدار به او می گفت: اقلاً توبه کن شاید خدا از سر تقصیرت بگذرد. جوان هیچ نمی گفت. بعد دیگر چیزی نشنیدم.

مدتی بعد چراغ مهتابی سلول دوباره روشن شد. ساعت را نگه کردم، هفت و پنج دقیقه بود. آنچنان از محیط وحشت کرد بودم که یادم رفته بود ساعتهاست که حتی آب هم نخورده ام. دوباره نشستم. مشغول بازی کردن با چشم بندم شدم. چند نخ از آن بیرون کشیدم و متوجه شدم که در حالت ظاهریش اثری نمی گذارد. دوباره چند نخ کشیدم. به طوری که وقتی چشم بند را به چشم می گذاشتم می توانستم محیط اطراف را تار ببینم. مدتی مشغول این بازی بودم که دیدم ساعت هفت و نیم صبح است و هنوز کسی به سراغم نیامده. شروع کردم به در زدن. حدود یک ربع به در زدم تا صدایی گفت چیه؟ گفتم می خواهم به توالت بروم. جوابی نشنیدم. بعد از چند دقیقه پاسداری در سلول را باز کرد و پرسید چه کسی تو را اینجا آورده؟ از این که او چیزی نمی دانست تعجب کردم. جواب دادم نمی دانم. گفت کی به اینجا آمده ای؟ گفتم حدود ساعت یازده دیشب. اسمم را پرسید و رفت. دوباره در را کوفتم و تقاضای رفتن به توالت کردم. پاسدار دیگری آمد. او هم از وجود من در آنجا تعجب کرد. گفت چشم بندت را ببند. مرا از همان راهرو دیشبی به محلی برد که دو توالت و دو دستشویی داشت و هیچ کس هم جز من در آنجا نبود. دست و صورتم را شستم و دلواپس از این که چه خواهد شد منتظر آمدن پاسدار شدم. در برگشت به سلول، به پاسداری که مرا می برد گفتم مرا برای چند سئوال به اینجا آورده اند؛ ولی نمی دانم چرا تابحال کسی سراغم نیامده. من بچه سه ساله ام را در خانه منتظر گذاشته ام. جواب داد بیشتر کسانی که به اینجا می آیند اول مشکوک هستند و هیچ برگه ای در دست ما ندارند؛ ولی ما آنها را چنان سرحال می آوریم که از بغل هرکدامشان چند تا خانه تیمی در می آید. بعد مرا به سلول رساند و رفت.

نیم ساعتی گذشته بود که پاسداری آمد و پرسید تو را کی دستگیر کرده اند؟ گفتم: دیشب. کجا دستگیر شده ای؟ در خانه. به چه جرمی؟ جواب دادم مرا برای چند سئوال به اینجا آورده اند. گفت چشمهایت را ببند و بیا! چشمهایم را با همان چشم بند دستکاری شده بستم. از سلول خارج شدم و به دنبال پاسدار به راه افتادم. کمی که رفتیم به نقطه ای رسیدیم که چند پسر با پاهای مجروح روی زمین نشسته بودند. پاسدار آنها را بلند کرد و پشت سر هم ردیف کرد و مرا که تنها دختر آن جمع بودم در آخر صف قرار داد. بعد کت یکی از پسرهای زندانی را به دستم داد و گفت سفت بگیرش!

ما را دسته جمعی به راه انداختند و وارد حیاط اوین کردند. من این امتیاز را داشتم که دست کم می توانستم از لای درزهای چشم بند دوروبر خودم را ببینم. اما من هم مثل بقیه از این که به کجا می رویم و چه چیزی در انتظارمان است بی خبر بودم. در حیاط از هر طرف رفت و آمد بود.  صف های متعددی از زندانی ها که هریک را پاسداری از این قسمت به آن قسمت زندان می کشانید، در حرکت بودند. در گوشه ای از محوطه، آسایشگاه سربازان نگهبان زندان بود. ظاهراً ساعت استراحت سربازها بود. همان طور که مشغول انجام کارهای خودشان بودند ما را زیر نگاه های بی تفاوتشان گرفته بودند.

هوا آفتابی بود؛ اما دل من شور می زد و دلشوره ام را سروصداهایی که هرلحظه بیشتر می شد تشدید می کرد. پیشتر که رفتیم صداها تبدیل به فریادها و شعارهای واضحی شد که آن روزها آشنا بود: «مرگ بر منافق با آرم مجاهد، مرگ بر رجوی، درود بر خمینی،…» مسافت نسبتاً زیادی را در میان این فریادها و شعارهای فزاینده طی کردیم تا بالاخره به محوطه ای رسیدیم پر از دختر و پسر چشم بند زده ی ایستاده یا نشسته که دورتادورشان را پاسدارهای مراقب گرفته بود. به ما هم دستور توقف دادند. در همین موقع دختر پاسداری که گویا مسئول آشپزخانه بود، چون بوی قرمه سبزی می داد، به من نزدیک شد. چادر بر سر نداشت و فقط روسری و مانتو پوشیده بود. سرش را نزدیکم آورده گفت الان چیزی می بینی که بلافاصله توبه می کنی. بیا و به جوانیت رحم کن و هرچه داری بگو! چیزی نگفتم؛ اما دلشوره ام از آنچه که می توانست در انتظارمان باشد بیشتر شد.

اکنون دیگر تنها صدای فریاد و شعار نبود، صدای ضجه و گریه هایی که تا آن موقع برایم ناآشنا بود صداهای اولی را تحت الشعاع قرار می داد. در این موقع بود که گفتند چشم بندهایتان را پایین بکشید و فقط به روبروی خود نگاه کنید. صحنه ای فجیع ناگهان در برابر چشم دهها زندانی پدیدار شد. یک لحظه بهت و سپس جیغ و نعره و ضجه. آنچه را به چشم می دیدیم نمی توانستیم باور کنیم. بیشتر به کابوس می مانست تا واقعیت. پیکر جوانی در انتهای طنابی که از درخت بلندی آویخته بود تاب می خورد. دستهای جوان تا آرنج باندپیچی شده بود و پاهایش تا زانو از ضربات وحشیانه ی کابل دریده شده بود. به زحمت بیست ساله می نمود. موهای کوتاه و سبیل های نازکی داشت. چهره لاغرش از فشار طناب دار کبود شده و سرش آرام به پهلو خمیده بود.

در کنار جسد، مردی در لباس پاسدارها بالای میزی رفته و چوبی به دست گرفته بود. پاسدار که بیست و پنج تا سی سال داشت با قامتی متوسط و اندکی چاق و نگاهی که هیچ چیز در آن خوانده نمی شد- نه غرور، نه شرمندگی، نه شیطنت، نه ترحم- و با چهره ای بی حالت که انگار چهره آدمی نیست، چنان که گویی لاشه ی گوسفندی را برای فروش عرضه می کند با چوب خود جسد را می چرخاند و با صدای خشک و بی تفاوت تکرار می کرد: «خوب نگاه کنید، راستکی است.» گویا او نیز می دانست که این صحنه کریه چقدر باورنکردنی است. روی تکه مقوایی که بر سینه جسد نصب کرده بودند با دستخطی بچگانه نوشته شده بود: „حبیب الله اسلامی

از کتاب: خوب نگاه کنید راستکی است

نوشته ی پروانه علیزاده

برگزیده ی داستان های زندان
Keine Kommentare

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

Diese Website verwendet Akismet, um Spam zu reduzieren. Erfahre mehr darüber, wie deine Kommentardaten verarbeitet werden.

خاطرات زندان
ژوزف

ژوزف علی شیرازی سی و چهار نفر بودیم که در یک سلول ۲۰ متری ریخته بودندمان. سلول شماره چهار در بند ۵ آموزشگاه. هر ۲۴ ساعت، چهار نوبت در سلول را باز می کردند تا به سوی دستشویی و توالت هجوم بریم. در این حالت هم اما باید مواظب رفتار …

خاطرات زندان
جاودان باد یاد و خاطره گروه آرمان خلق

پنجاه سال از به خاک افتادن یاران‌مان گذشت سعید آرمان رژیم دیکتاتوری شاه در آستانه برگزاری جشن پوشالی و ننگین دو هزار پانصد ساله در روز ۱۷ مهر سال ۱۳۵۰ جنایتی دیگر آفرید، و پنج رزمنده‌ی کمونیست را به جوخه اعدام سپرد. روزنامه‌های صبح و عصر متن ساواک را ذیل …

%d Bloggern gefällt das: