گفتگوهای زندان

          جابر کلیبی

djaber_ka@yahoo.ca

 

چند نکته در مورد ضرورت انتشار مجدّد این مقاله

   مقاله ی زیر بخشی از کتاب "تحولات دوران ما، مبارزه طبقاتی و چشم انداز سوسیالیستی" می باشد که توسط نویسندۀ این مطالب در سال 2003 انتشار یافته است. انتشار مجدّد این مقاله به صورت جداگانه در حقیقت آغاز روند مشخص بحث در مورد مطالب کتاب مذکور است که به ترتیب ادامه خواهد یافت. ضرورت چنین کاری به این دلیل است که در سال های اخیر، بحث درمورد مسایل مارکسیستی و تجربیات جنبش جهانی کمونیستی، در جامعه ی ایران، بویژه در میان کارگران، دانشجویان، جوانان و ...، با طراوت و تحرک چشم گیری جریان یافته است. دامن زدن به چنین بحثی، بویژه برای جنبش جوان کارگری ایران که هماکنون در مبارزه طبقاتی حادی قرار دارد و در این میان اندیشه های بورژوایی، خورده بورژوایی و پس مانده تزها و نظرات رفرمیستی و ضد انقلابی که بیش از 70 سال بر جنبش کمونیستی جهان حاکم بود، می کوشند بر مبارزه طبقاتی کارگران ایران تاثیر بگذارند و آن را به سازش طبقاتی بکشانند، اهمیت حیاتی دارد. در واقع نشان دادن تفاوت اساسی میان آنچه در زمینه متد، تفکر و عملکرد در شوروی سابق گذشت با سوسیالیسمی که رهایی انسان ها را در پیش دارد، بیش از هر زمان دیگر است. این تزها و سیاست ها هنوز در اشکال مختلف، در بخش هایی از جریانات و افراد "چپ"، علیرغم مخالفت ظاهری آن ها با "سوسیالیسم دولتی"، به حیات خود ادامه می دهند.

  جدا کردن سیاست از اقتصاد، صنفی گرایی، سندیکالیسم،  ناسیونالیسم و سنت گرایی تنها نمونه هایی از نفوذ اندیشه های رفرمیستی در جنبش کارگری می باشند. درک نادرست از مبارزه طبقاتی تا به آن حد است که رسیدن کارگران به آگاهی و شعور طبقاتیِ سوسیالیستی را نه در جریان مبارزه ی کارگران علیه نظام سرمایه داری بلکه امری توسط عناصری در خارج از طبقه- که حتماً پرولتر نیستند! به درون طبقه برده می شود. از منظر چنین تفکری کارگران خود، اساسآ قابلیت رسیدن به اندیشه های سوسیالیستی را ندارند. معلوم نیست چگونه خود این افراد می توانند به اندیشه های سوسیالیستی راه یابند ولی کارگری که خود در بستر روند تولید سرمایه داری قرار دارد وهر لحظه سنگینی استثمار را بر پیکر خود احساس می کند، نمی تواند؟ مارکس و انگلس در نامه ای به ببل، لیبکنخت،براکه و دیگران در مورد مسایل داخلی حزب سوسیال دموکرات آلمان، دقیقاً به همین مساله چنین اشاره می کنند : "علناً می گویند که کارگران بیش از آن بی دانشند که بتوانند خود را رها سازند و آزادی آن ها باید از بالا توسط بورژوازی بزرگ هومانیست و خورده بورژوازی انجام گیرد."( جابر کلیبی : تحولات دوران ما، مبارزه طبقاتی و چشم انداز سوسیالیستی، صفحه 28)

   برای برخی اصولاً سخن گفتن از "خود سازماندهی" کارگران چنان بیگانه است که حاضرند برای نفی آن به سطحی ترین استدلال های رفرمیستی پناه برند و در این راه تا به آنجا پیش می روند که تغییرات محسوسی که در آگاهی طبقاتی و خود سازماندهی کارگران ایران در سال های اخیر پدیدار گشته و امیدهای تازه ای در جامعه برای مبارزه سوسیالیستی زنده کرده است را تخطئه می کنند. تک خطی دیدن مبارزه طبقاتی و همه چیز را به ایجاد حزب واگذار کردن(گویی حزب ناگهان از آسمان نازل می شود!)، سرانجام حزب را جانشین طبقه میسازد و بوروکراسی حزبی چنان بلایی بسر کارگران و نیروهای انقلابی می آورد که نمونه ای از آن را  در شوروی سابق و اقمارش دیدیم. بدون شک تاثیر چنین تزهایی در به شکست کشاندن انقلاب اکتبر کم نبوده است.

  اما، آنچه در مورد روشنفکران گفتنی است این است که این افراد در یک جامعه سرمایه داری تنها زمانی انقلابی اند که در بطن مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا علیه روابط استثمارگرانه ی سرمایه داری قرار گیرند و در روند این مبارزه است که می توانند به عنصری رادیکال و مفید برای دگرگونی جامعه سرمایه داری تبدیل شوند.

  نویسنده می کوشد با طرح مسایل اساسی مارکسیسم و تحلیل و نقد تجربیات جنبش کمونیستی، بویژه پس از تسلط اندیشه های رفرمیستی و ضد انقلابی براین جنبش در پی شکست انقلاب اکتبر، بپردازد و باین ترتیب  بحث را از مجرای صرفاً پلمیک به صحنه سیاسی، فلسفی و ایدئولوژیک بکشاند. در چنین صحنه ای دیگر مجالی برای پلمیک های بی حاصل نخواهد بود.

 عنوان این مقاله در کتاب" تحولات دوران ما، مبارزه طبقاتی و چشم انداز سوسیالیستی"؛ "شیوه تولید سرمایه داری، از خود بیگانگی و چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی" است که به صورت زیر تغییر داده شده است. جز این، مقاله هیچ تغییر دیگری جز اصلاحات املایی و جمله بندی نکرده  و محتوای اصلی آن دست نخورده است.

 

مونترال ماه مه 2008

      جابر کلیبی

 

هرگونه زندگی اجتماعی ذاتاً پراتیک است

راه حل عقلانی همه رموزی که تئوری را

به رازپنداری می کشاند در پراتیک انسانی

و در درک این پراتیک نهفته است.

                                      (مارکس، تز هشتم درباره فویر باخ)

 

چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی

(شیوه تولید سرمایه داری و از خود بیگانگی)

 

  بحث اصلی و محوری در این نوشته حول تحلیل روند تکوین آگاهی سوسیالیستی در طبقه کارگر دور می زند. آگاهی سوسیالیستی اما خود محصول روابط و تناقضات اجتماعی جامعه سرمایه داری است و عناصر تشکیل دهنده اش از شرایط مادی این جامعه نشأت می گیرند. ازاین رو، اگر نه خواهیم به روال سنتی، آگاهی سوسیالیستی را ازعلت وجودیش جدا کنیم و سرنوشت آن را بطور انتزاعی رقم زنیم، ناگزیر باید از اساس مادی آن، یعنی شیوه تولید و روابط سرمایه داری حرکت کنیم. این ها همه به عنوان پیش شرطه هایی برای رسیدن به بحث اصلی، یعنی چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی، ضرورتی اجتناب ناپذیرند. در بستر چنین بحثی به نظرات معتیر در جنبش سنتی کمونیستی (1)، در زمینه چگونگی تکامل آگاهی سوسیالیستی برخورد خواهیم کرد، سپس علل انحطاط احزاب کمونیست و کارگری را تشریح خواهیم نمود و سرانجام مشخصات جنبش نوین کمونیستی؛ جنبشی که با درک انحرافات و آگاهی به دلایل شکست انقلاب اکتبر و سایر انقلابات کارگری، در مقیاس جهانی نزج گرفته است را روشن خواهیم کرد.

  برای شناخت بهتر و دقیق تر تأثیرات اجتماعی و روبنایی شیوه تولید و تقسیم کاراجتماعی سرمایه- داری و روابط کالایی مبتنی برآن- که در تمام زمینه ها از خودبیگانگی و فتیشیسم می آفریند! نخست باید خود جامعه بورژوایی و مجموعه مناسبات حاکم بر روند تولید را بشناسیم. ابتدا ببینیم جامعه سرمایه داری چیست و از چه بافت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تشکیل شده است.

  در نظرگاه یک فکر ساده، "جامعه" به مثابه مقوله ای انتزاعی، نیروی مجهولی است که تحت قوانین پر معمایی اداره می شود و همه چیز آن از پیش تعیین و تنظیم شده و بدین سان از حیطه ی قدرت و نفوذ انسان خارج است.

  در واقعیت اما، "جامعه" چیزی جز محصول کار انسان ها نیست؛ مجموعه مناسباتی است که افراد، به مثابه عوامل فعال اجتماع در روند تولید و بازتولید زندگی مادی خویش با یک دیگر برقرارمی کنند. پراتیک اساسی آن ها کار اجتماعی است و این که چگونه تولید و باز تولید زندگی مادی و معنوی خود را سازماندهی می کنند و نحوه برخورد آنان به نیروی کار اجتماعی خویش کدام است. این ها همه شرایطی هستند که در نهایت تعیین کننده ی روند تکامل تاریخی جامعه و بشریت می باشند.

  انسان ها خود تاریخ خویش را می سازند، منتها تحت شرایطی که "هنوز" باختیار آن ها نیست. با این همه، این شرایط  نیز محصول پراتیک گذشته و حال خود آن هاست. علت وجودی روابط طبقاتی و مناسبات تولید نیز تنها این است که این مجموعه توسط پراتیک اجتماعی کارگران و کارگزاران و در وحله اول، خودِ شیوه تولید سرمایه داری مدام باز تولید و نیز دگرگون می شود.

حتا اگر برای برخی، " اقتصاد بازار" مبتنی بر پول، تنها شیوه اقتصادی ممکن، "مدرن" و بدون بدیل و بعنوان بیان عقلانی واقعیت ها و الزامات زندگی وانمود شود، بازهم این تنها نوعی سازماندهی اجتماعی باز تولید مادی است؛ سازماندهی محدود و غیر معقولی که به بی منطقی می انجامد و خود شرایط مادی نفی خویش را فراهم می سازد. درست به همین دلیل است که باید این شیوه سازماندهی تولید را، پراتیک اجتماعی نامتناسب با زمان و متناقض با رشد نیروهای مولد به حساب آورد و آن را

مستعد سپری شدن دانست. بهر رو برای آن هایی که مستقیم یا غیر مستقیم گرفتار آن هستند و در روند کار و به علت اهداف محدود و الزامات خودسرانه این شیوه تولید، تحقیر و سرکوب می شوند، راهی جز کوشش برای جای گزینی آن با شیوه تولید نوینی که به جای مکانیسم سود، حول نیازهای مادی و معنوی جامعه سازماندهی شود و اداره تولید اجتماعی توسط ارگان های خود گردان خودِ تولید کنندگان انجام پذیرد، وجود ندارد. درعین حال چنانچه این کوشش ها مبتنی بر فهم انتقادی پراتیک حاکم استوار نباشند، همه آن ها کوشش هایی عبث، انتزاعی، تخیلی و نیز رفرمیستی خواهند بود.

  اما هنگامی که انسان ها مناسبات شیئی واره ی بازار، پول، سرمایه و ...، را به مثابه پراتیک معیین اجتماعی- که خود به طرُق گوناگون در آن سهیم اند- دریابند، تنها در آن زمان، آن ها می توانند یک تصور عملی در مورد این که چگونه می شود این مناسبات را تغییر داد و شیوه تولید کمونیستی را جانشین شیوه تولید سرمایه داری نمود، کسب کنند. درست در چنین روندی است که شعور اجتماعی در جهت تغییر بنیادی نظام سرمایه داری رشد و تکامل می یابد. بنابراین، تکوین آگاهی سوسیالیستی یک مساله صرفاً تئوریک نیست که تنها "تئوریسین"ها و "دانشمندان" می توانند به آن دسترسی یابند بلکه اساساً و پیش از هر چیز مساله ای عملی است که از طریق مبارزه مستمر علیه بورژوازی و نظام سرمایه داری بدست می آید. تئوری انقلابی خود نیز محصول چنین پراتیکی است.

  مفهوم "کمونیسم" که در واقع بیان تئوری، پراتیک و اهداف رهایی پرولتاریا و هم زمان تمامیت جامعه انسانی است، در جریان قرن بیستم، بویژه پس از شکست انقلاب اکتبر، به عکس خود تبدیل گردید و مترادف با سُلطه عوام فریبانه ی  بوروکراتیک برجامعه و کار اجتماعی شد. چنین تصوری از کمونیسم اما زمانی از حافظه مردم زدوده خواهد شد که مفهوم کمونیسم با پراتیک ملموس کاملاً متفاوتی از آن چه تاکنون بوده است، پیوند یابد.

  "کمونیسم روسی" که در حقیقت محصول شکست انقلاب اکتبر، اندکی پس از کسب قدرت سیاسی توسط حزب بلشویک است، درهمه اشکال و ظواهر گوناگون آن، چیزی جز توجیه حاکمیت بوروکراتیک رهبری این حزب نبود. تئوریسین های چنین کمونیسمی از سوسیالیسم مقوله ای دترمینیستی و مافوق بشری ساختند و آن را از حیطه پراتیک و اراده انسان ها فراتر بردند و این همه را بنام "منافع عینی طبقاتی پرولتاریا" و "قانون مندی ها" مشروعیت بخشیدند. "کمونیسم روسی" فاقد هسته اساسی تفکر مارکسی، یعنی عنصر رهایی است و در واقع ادامه از خود بی گانیگی نیروهای اصلی جامعه در روند تولید اجتماعی، به شکل دیگری است.

کار اجتماعی یا از خود بیگانگی مستمر

  ظاهراً این یک حقیقت ساده است که باز تولید مادی و معنوی جامعه امروزی بر تقسیم کار اجتماعی بسیار پیش رفته، یعنی تقسیم کار اجتماعی امپریالیستی، استوار است. در چنین نظامی، کار اجتماعی بطور کلی در خدمت تولید و مصرف فردی و اجتماعی مولدین آن قرار ندارد بل که مراد عمده آن تأمین اهداف و نیازهای اجتماعی " دیگری" است.

  از سوی دیگر، کار فردی "خصوصی" برای رفع نیازهای شخصی با همه شرایط و محدودیت های خویش هم واره تکامل کار اجتماعی است که ثروت مادی و امکانات تکنیکی جامعه، وسعت و درجه بازتولید آن را تعیین می کند. در واقع کار فردی اساساً نوعی کار جمعی است زیرا انسان ها حتا در "خلوت خصوصی" خویش نیز افرادی اجتماعی باقی می مانند و " کار فردی" آن ها همواره عمل کرد اجتماعی دارد، زیرا افزار تحقق آن نیز محصول کار اجتماعی کارگران و کارکنان جامعه می باشد و غیره ...

  با این همه خصلت یا رابطه اجتماعی کار به همان نسبت که تجربه ای مستمر است، پدیده ای ناشناخته نیز هست و این تنها مشکل ظرفیت محدود یک شعور باصطلاح متعارف یا معمولی نیست بلکه حتا در تصوّر عادی و یا دقیق تر بگوییم، در تفکر عامیانه "چپ" در نقد سرمایه داری نیز جای ویژه خود را دارد. دراین نظرگاه، شیوه تولید سرمایه داری در کلیت آن صرفاً از نقطه نظر کار اجتماعی فهمیده می شود و جنبه دیگر آن که شیوه سازمان دهی تاریخی کار اجتماعی است، نادیده گرفته می شود.

  بنابر درک سنتی در جنبش کمونیستی و سوسیالیستی، وجه مشخصه کار اجتماعی تمرکز افزار تولید در دست یک طبقه اقلیت از سرمایه داران (و زمین داران) از یک سو و جدایی کارگران از افزار تولید، از سوی دیگر است؛ عاملی که کارکنان را تبدیل به پرولتاریا می کند و آن ها را ناگزیرمی-  سازد تا از طریق فروش نیروی کار خویش به زندگی ادامه دهند، در حالی که هم زمان، با کار خود بر ثروت سرمایه داران و زمین داران می افزایند.

  این خصلت گذاری اما یک اشکال مهم دارد و آن اینست که به غایت نادقیق و ناقص است زیرا پیش از هر چیز سُلطه بر انسان ها را صرفاً از طریق سُلطه براشیاء توضیح می دهد و حکم رانی سرمایه- دارانه بر کار اجتماعی را تنها به دلیل دارا بودن قدرت اختیار بر وسایل تولید می داند. اگر بپذیریم که این توضیح و تفسیر درست و کافی برای فهم شیوه تولید سرمایه داری است آنوقت این مساله که چرا اصولاً چنین روایط تولیدی که همه زوایا و عناصر ضد اجتماعی آن آشکار است، این همه براحتی در مقیاس جهانی توسعه یافته و توسعه می یابد و چرا پرولتاریا، به عنوان طبقه ای که در زیر سُلطه روابط سرمایه داری به فقر و فلاکت در همه زمینه ها کشیده می شود، تا کنون نه تنها به حیات این روابط غیر انسانی پایان نه داده است بل که می کوشد تا در زیر قیادت آن باقی بماند، معمای لاینحلی می شود.

  بدین سان، کوشش " چپ" سنتی، با همه گوناگونی آن، در زمینه توضیح علل ادامه سُلطه ی  بدون وقفه ی شیوه تولید سرمایه داری هیچ کمکی به روشن شدن مساله نمی کند. از قدرت دولتی که همه جنبش های انقلابی را با قهر و اگر لازم شد با ترور فاشیستی سرکوب می کند گرفته تا تولید و باز تولید عناصر ایدئولوژیک بورژوایی که مغز توده ها را شستشو داده، آن ها را تحمیق می کند؛ از ارضای منافع طبقاتی بورژوازی توسط دولت منتخب "مردم" و حرص و ولع جامعه مصرفی گرفته تا فرصت طلبی، تسلیم طلبی و خیانت در خودِ صفوف جنبش کارگری، همه و همه مسایلی لاینحل باقی می مانند. گرچه توضیح "چپ" سنتی عناصری از واقعیت های تاریخی را در بر می گیرد ولی در مقابل این سوال که چه چیزی این قدرت ها و نفوذها را این گونه فعال و مؤثر می سازد و در همه کشورهای رشد یافته ی سرمایه داری مالکیت خصوصی بر وسایل تولید دیگر از جانب مزدبگیران بطور جدی مورد سوال قرار نمی گیرد و "ایده های سوسیالیستی" که زمانی برد توده ای وسیعی داشت، اینک فاقد زمینه اجتماعی قابل توجهی است، "چپ" سنتی پاسخی ندارد.

  پاسخ واقعی به این همه مسایل را اما می توان و باید در خود شیوه تولید سرمایه داری و نیز در نحوه و نوع استدلال های سست بنیاد که "سوسیالیست" ها و "کمونیست" های سنتی فکر می کردند از این طریق سرمایه داری را به نقد می کشند و بر آن پیروز می شوند، جستجو کرد.

 

خصلت دوگانه مالکیت خصوصی

 

مساله ای که در اغلب تحلیل های "چپ" سنتی به آن توجهی نمی شود، خصلت دوگانه مالکیت خصوصی و شکل ویژه ای است که کار اجتماعی ِ تحت سُلطه آن به خود می گیرد. مالکیت خصوصی تنها قدرت اختیار بر ابزار تولید یا به عبارت دیگر، بیان حقوقی مالکیت بر اشیاء نیست بل که در عین حال و هم واره عکس آنست : سلطه اشیاء بر مالکان خصوصی (سرمایه داران خصوصی، شرکت -های سهامی یا کارکنان مؤسسات "خودگردان"!)، زیرا مالکیت خصوصی بر وسایل تولید تنها مالکان را از غیر مالکان جدا نمی کند بل که هم چنین و مهم تر، خود مالکان، یعنی صاحبان ابزار تولید را نیز از یک دیگر جدا می سازد و در حقیقت خودِ مالکیت "خصوصی" بیان جدایی آن هاست! مالکیت خصوصی بر وسایل تولید اساساً چیزی جز کار اجتماعی تقسیم شده میان تولید کنندگان ظاهراً "مستقل" که در واقع به یک دیگر وابسته اند، نیست. این وجه مشخصه ی اصلی مالکیت خصوصی به مثابه یک رابطه اجتماعی است و نه عکس آن، یعنی تعیّن از طریق عدم مالکیت! این در واقع شرط اساسی مالکیت سرمایه داری و تقسیم جامعه به سرمایه دار و پرولتر است. تضاد اساسی یا عام ترین تضاد شیوه تولید سرمایه داری است که با تولید کالایی پیش سرمایه داری مشترک است. این تضاد تنها به این معنا نیست که انسان ها بر کار اجتماعی خویش نمی توانند تسلط داشته باشند و این شیوه تولید با همه برنامه ریزی ها و دخالت های دولت، دارای خصلتی آنارشیستی، چپاول گر، هدر دهنده و بحران ساز است، بل که مهم تر از آن، شکل بیگانه شده ایست که تضاد در آن پدیدار می شود. درست این شکل تظاهر تضاد است که شناخت آن را ناممکن می سازد و بدین سان زمینه برای اعمال سلطه بورژوازی ممکن می گردد. بنا بر این شکل تظاهر تضاد موجب اثرهای پارادوکسی می شود و این از زمانی است که کار خصوصی بر اساس به زیر کشیدن نیروی کار دیگران و استفاده از آن استوار شد، یعنی پس از استقرار تولید سرمایه داری!

  تضاد میان کار اجتماعی و مالکیت خصوصی، از این طریق پنهان می ماند که کار اجتماعی بصورت چیزی که از خودِ آن متفاوت است، تظاهر می یابد. یعنی، بصورت خصلت ارزشی محصول کار که با عنوان پولی خویش، یعنی بهاء، خود را بیان می کند تا در روند معینی تبدیل به پول شود و بصورت سرمایه عرض اندام نماید. در این روند است که محصولات می توانند بصورت مصرف شخصی و تولیدی مورد استفاده قرار گیرند. و درست این شکل مستقل شده است که الزامات مستقل و ظاهراً شیئی را فراهم می سازد. همین الزامات هستند که بر مناسبات عناصر بازار و روابط میان خریدار و فروشنده ی نیروی کار حاکم اند و از این رو مستقل از اراده کسانی هستند که آنها را به اجراء در می آورند.

  اما، این که شکل ارزشی کار اجتماعی و الزامات ناشی از آن، هیچ هم سنخی با خصلت اجتماعی کار ندارد و در عین حال که به آن نیازمند است آن را به تناقضات انتاگونیستی تجزیه می کند و کار اجتماعی را تنها در کار کمی و کار کیفیِ ویژه، در کار انباشت شده و جریان یافته، کار گذشته و حال، کار افزوده و کار لازم تقسیم می کند، همه این ها در وهله نخست قابل رؤیت نیست.

  این به این معناست که سُلطه انسان بر انسان صرفاً نتیجه سُلطه او بر اشیاء نمی باشد بل که به مثابه عاملی که ناشی از شرایط و مکانیسم های مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است. این الزامات مربوط به "ویژگی" خصلت سرمایه داران خصوصی یا کارگزاران سرمایه نیست، هرچند که از جانب این ها به اجرا درآید و تحت نفوذ آن ها قرار داشته  باشد. حتا اگر همه مؤسسات تولیدی در "دست" کارگران باشد و جنبه هایی از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، یعنی جدایی میان مالک و کارگر از میان برود و شکل حقوقی مالکیت نیز تغییر نماید، با باقی ماندن شکل ارزشی کالا، روابط سرمایه دارانه تولید نیز حفظ می گردد و بدین سان کار، به کار پرداخته شده و کار پرداخت نشده، کار لازم برای تجدید نیروی کار و کار اضافی برای توسعه ابزار تولید تقسیم می شود که توسعه دومی لزوماً به زیان اولی است. در نتیجه، تا زمانی که جهات دیگری از مالکیت خصوصی، یعنی جدایی تولید کنندگان (که هم واره در عین حال مصرف کننده فردی نیز هستند!)، برچیده نشود؛ تا زمانی که مناسبات بازاری و پولی میان آن ها لغو نگردد و ...،  روابط سرمایه داری در اشکال متنوع به حیات خود ادامه خواهد داد. سخن کوتاه، رفع شیوه تولید سرمایه داری تنها زمانی ممکن است که بطور کلی تولید کالایی و هم راه با آن پول نیز از میان برود.

  دیدگاه آکادمیستی بورژوایی اما، مسایل را چنین نمی بیند : تولید کالایی پول را به همراه آورد و با آن این تصور ایجاد گردید که این پول است که تولید کالا را مشروط می کند و آن را اجتناب ناپذیر می سازد. درست در چنین "تحلیل"هایی است که قدرت ایدئولوژیک شیوه تولید سرمایه داری نهفته است. در حقیقت اما، مناسبات تولید و روابط بازار، به عنوان شکل طبیعی مناسبات انسان ها بر بازتولید اجتماعی، از کشفیات سرمایه داری نیستند؛ سرمایه داری آن ها را پیش یافته است و این نظام تنها زمانی می تواند جای پای خود را محکم کند که بازار و پول به حد معینی از تکامل رسیده باشند. مزد بگیران از همان اوان کودکی می آموزند در چارچوب " بهاء" و "ارزش" فکر کنند قبل از این که به عنوان عناصر مستقل بازار نیروی کار خود را بفروشند تا بتوانند بوسیله مزدی که در ازای آن دریافت می کنند از محصولات کار دیگران استفاده نمایند. آن ها به راحتی می توانند تصور نمایند که قادرند به قدرت خود سرانه ی کار فرمایان و کارگزاران سرمایه خاتمه دهند، اما این که پس از آن، مناسبات میان خود را بدون محاسبه پولی خرید و فروش و بدون محاسبه سود و زیان مؤسسه تعیین کنند، بدون شک در وهله نخست آن را به عنوان ایده آل هایی ناممکن و تخیلی ابلهانه پنداشته، رد خواهند کرد. زیرا برای آن ها تجربه شکست سوسیالیسم در شوروی سابق هنوز هضم نشده است.

  در جریان انقلاب نوامبر 1917 روسیه و مدت ها پس از آن، در جنبش کارگری این باور که بنا بر آن دولت می بایست کارگاه های تحت کنترل کارگران را در خدمت مصالح عمومی هم آهنگ ساخته و سرانجام آنها را اجتماعی کند، حاکم بود. اما، بعدها که "سوسیالیسم دولتی" به مثابه یک بن بست فاجعه آمیز نمودار گردید، این توهم در مقیاس وسیعی شکسته شد.

  تا زمانی که "سوسیالیسم دولتی" (اغلب کارگران و زحمت کشان چیزی جز آنچه بنام سوسیالیسم در شوروی و کشورهای اردوگاه فاجعه آفرید، نمی شناسند!) یک بن بست تاریخی کامل در تمام زمینه ها بود و هم زمان "اقتصاد بازار"، باوجود همه بحران ها و شکنندگی هایش، ظاهراً تنها شکل "مفید" اقتصادی جلوه گر می شد، دلیلی وجود نداشت که کارگران و زحمت کشان سُلطه کار فرمایان و اداره کنندگان وسایل تولید را مورد سوال قرار دهند. این از خود بیگانگی در میان مزدبگیران طبعاً توسط جریاناتی که شیوه تولید سرمایه داری، مناسبات مالکیت و مناسبات سُلطه را صرفاً از نظر اخلاقی محکوم می کنند و یا آن را بطور انتزاعی رد می نمایند بدون این که در مقابل آن راه حل عملی برای چگونگی تنظیم تجدید تولید اجتماعی، فراسوی دولت و بازار سرمایه داری ارائه دهند، دامن زده می- شد. در چنین شرایطی است که بورژوازی با تکیه بر هژمونی بدون چون و چرای خود بر جامعه حکومت می کند. بورژوازی این هژمونی خود را مدیون توانایی خویش :

  - در رشد بارآوری کار اجتماعی 

  - دادن امکان به مزد بگیران برای شرکت در آن به جای این که از آن ها صرفاً در جهت بالا بردن کار اضافی استفاده کند. ظواهر و داده های طبیعی بازار، پول و سرمایه نیز به این توهم یاری می رساند.

  بنا براین هژمونی بورژوازی تنها زمانی متزلزل خواهد شد که دو ستون اصلی آن درهم شکسته شود. آن چه به اولی مربوط می شود، خود بورژوازی حداقل، ظواهر فریبنده آن را از رنگ و بو انداخته است. این اما به تنهایی کافی نیست تا شعور انقلابی مزدبگیران را رشد دهد بل که با توجه به فرهنگ مسلط بورژوایی و تبلیغات راسیستی و فاشیستی، بویژه در غیاب یک جریان انقلابی پرولتری، بیشتر موجب تشدید احساسات ضد خارجی، ضد بی کاران، ضد کسانی که از کمک های اجتماعی استفاده می - کنند، می شود. آگاهی انقلابی در این میان تنها زمانی تکوین می یابد که توده های مردم دریابند که خود آن ها واقعاً می توانند کارِ دیگر و تدابیر متفاوتی از آن چه کارگزاران "اقتصاد بازار" می کنند، انجام دهند، یعنی کار اجتماعی را اجتماعاً سازماندهی کنند(مارکس : نقد برنامه گوتا).

  به این اعتبار است که می توان مناسبات بازار و روابط پولی را تغییر داد و آن ها را با روابط آگاهانه، مستقیم و تعاونی در میان مولدین جانشین کرد و به این ترتیب مالکیت خصوصی بر وسایل تولید را کاملاً از میان برداشت. آن چه سرمایه داران را به صورت طبقه متحد می کند، حفظ آن چیزی است که آن ها را از یک دیگر و کارگران را از آن ها جدا می سازد؛ یعنی مالکیت خصوصی! مزدبگیران زمانی می توانند خود را به مثابه طبقه متحد سازند که به نفی دوگانه مالکیت خصوصی بپردازند، باین معنا که تنها به در دست گرفتن ابزار تولید بسنده نکنند بل که مهم تر از آن باید بر روندهای باز تولید اجتماعی مسلط شوند. این، خصلتاً در مقیاس جهانی است که می تواند متحقق شود. لازمه چنین روندی آگاهی طبقاتی و شناخت کارگران و زحمت کشان از وضعیت مادی و اجتماعی خویش در نظام سرمایه - داری است، مساله و مشکلی که جنبش جهانی کمونیستی طی قرن گذشته با آن روبرو بوده و ما در زیر کوشش می کنیم به گوشه هایی از آن بپردازیم.

 

 

پرولتاریا، به مثابه یک روند

 

  مارکس، بطور کلی طبقات را پدیده هایی قائم به ذات و ایستا نمی دید بل که آن ها را گروه هایی اجتماعی می دانست که در روند تکامل مادی جامعه به وجود آمده و از مراحل گوناگون رشد و افول می گذرند. در این میان مفهوم پرولتاریا نزد مارکس، مفهومی مبارزاتی، ابعادی بین المللی و دینامیک و روندی در حال شدن مستمر است. "پرولتاریا در خود" و "پرولتاریا برای خود" بیان شماتیک این روند است که در واقع دیالکتیک نفی در نفی را در بر دارد. به این معنا، پرولتاریا در جریان مبارزه علیه بورژوازی تکامل می یابد، از " طبقه در خود" خارج می شود و به " طبقه برای خود" تبدیل می -گردد. پرولتاریا در این روند هویت جمعی، خودآگاهی طبقاتی، سازمان یافتگی، فعالیت و پویایی کسب می کند و نسبت به اهداف، خواست ها و آرمان های مشترک و عمومی آگاه شده، موقعیت طبقاتی خویش در نظام سرمایه داری را در می یابد و سرانجام خواهان تغییر بنیادی شرایط زیست خود، یعنی تغییر شیوه تولید سرمایه داری می شود و در گذار به جامعه سوسیالیستی نقش تاریخی خویش را ایفا می کند.

  با این همه، هم آنطور که در پیش اشاره رفت موانع اجتماعی، اقتصادی و سرانجام سیاسی، روند خود آگاهی پرولتاریا و گذار آن به طبقه ای که به موقعیت و منافع خویش آگاه است را مشکل می سازد. یکی از این مشکلات و شاید مشکل ترین آن ها، رقابت کارگران در فروش نیروی کار خویش در جامعه سرمایه داری است. هنگامی که کارگران نیروی کار خود را در بازار به مثابه کالا عرضه می کنند، ناگزیر وارد روابطی می شوند که آن ها را بصورت تابعی از شرایط و قوانین مسلط بر بازار در می آورد. کارگران برای فروش مناسب تر نیروی کار خویش تحت روابط و قوانین بازار، اجباراً به صحنه رقابت کشیده می شوند و در مقابل یک دیگر قرار می گیرند. این وضعیت در روند رشد و تکامل سیاسی طبقه کارگر یکی از عواملی است که از رشد آگاهی طبقاتی کارگران جلوگیری می کند و بدین سان مانع بزرگی فرا راه انسجام آن ها به مثابه یک طبقه است.

  از سوی دیگر، ترکیب اجتماعی و تاریخی پرولتاریا مبتنی است بر روند مبارزه طبقاتی، مبارزه ای که طی آن آگاهی طبقاتی تکوین می یابد. سُلطه بورژوازی بر جامعه در عین حال و در واقع "تبعیت" افراد ازمناسبات معیّن تولیدی است. باید تاکید نمود که سرمایه " شیء" نیست بل که رابطه ای اجتماعی است و این رابطه ی اجتماعی افراد معینی هم چون پرولتاریا را گردهم می آورد.

  "تبعیت" افراد از نظام حاکم اما به هیچ وجه پدیده ی ثابتی نیست بل که هم راه با زیر و بم بحران، تغییرات عمومی در تولید و مبارزه طبقاتی و رشد آگاهی و شعور اجتماعی، در حال تغییر مستمر است. در این روند است که می توان و باید وجه مشخصه ی شرایط کنونی در کشورهای متروپل سرمایه داری را دریافت. این شرایط عبارتند از بحران عمیق ساختاری و هم زمان پدیدار شدن "تولید جدید"! این دو روند در چارچوب تکامل اجتماعی سرمایه داری قرار دارند و بین المللی شدن پرولتاریا را شتاب بیشتری می بخشند. سازمان دهی جدید و روند تمرکز در تولید سرمایه داری بطور اجتناب ناپذیری در مقیاس بین المللی تاثیر گذاشته، تقسیم کار در هر منطقه را به خود مشروط می- سازد.

  گرچه تاثیر گذاری این تقسیم کار در هر منطقه متفاوت است اما شرایط یک ترکیب طبقاتی که عموماً با ادغام شدید و وابستگی دوجانبه میان بحران و تغییرات ساختاری در " کارهای قدیمی" (از صنایع فولاد گرفته تا شیمی و ...)، از ایجاد " کارهای جدید" ( بخش تکنولوژی عالی) گرفته تا توسعه مستمر بی کاری و " فقر جدید" را به هم راه می آورد. از این همه، نوع ویژه ای از " تبعیت" فرد تحت شرایط مناسبات تولیدی معینی پدیدار می شود. بحث بر سر پرولتاریزه شدن تعمیم یافته ای است که بخش های زیادی از کارکنان جامعه، که هرکدام زیر سُلطه کامل مناسبات اجتماعی سرمایه بسر می برند را در بر می گیرد. این عوامل اجتماعی در عین حال، مستقیماً و بطور آنتاگونیک در تضاد با شیوه تولید سرمایه داری قرار دارند. بنا بر این مساله فراتر از این است که " طبقه کارگری وجود دارد که در اطراف آن اقشاری گروه بندی شده اند"! واقعیت این است که امروز ما با جنبش واحد و متضادی از پراکندگی و وحدت روبرو هستیم که بطورعینی محصول تناقضات بازتولید سرمایه در مقیاس بین المللی و تضادهای طبقاتی ناشی از آن است. سخن از همسانی شرایط و منافعی است که پس از دگرگونی طبقه کارگر" قدیم" بارزتر و جدی تر از گذشته به صحنه آمده و عوامل اجتماعی دیگر را بهم پیوند می زند. پرولتاریای "جدید" در بخش های انفورماتیک، بی کاران بدون آینده، کارگران موقت، پرولتاریای "غیر قانونی" (کار سیاه)، جوانانی که در هیچ برنامه اقتصادی و اجتماعی جایی ندارند ( آنطور که در سال های 60 قرن گذشته بود!) و ...، شکل گرفته و طیف وسیعی از مزد بگیران را تشکیل می دهد.

  در عین حال باید یادآوری نمود که در متروپل های امپریالیستی ترکیب نژادی و قومی پرولتاریا بیش از پیش تنوع و گوناگونی می یابد. این واقعیت تنها شامل امریکا نمی شود بل که هم چنین برای اروپا نیز معتبر است. افزون بر این، مکانیسم سرمایه داری  که به مناطق تحت نفوذ صادر شده است، روند پرولتریزه کردن را توسعه داده اند. همه این شرایط موجب یک سان شدن تضادهای طبقاتی در نظام جهانی امپریالیستی گردیده و زمینه مادی مهمی برای ایجاد انترناسیونال نوین پرولتری در دوران ما را فراهم ساخته اند.

  پرولتاریای متروپل اما، صرفاً با موقعیت "عینی" خویش در مناسبات تولید مشخص نمی شود بل که از این بیش و بویژه با گسست از این موقعیت و خروج از این زنجیر است که این طبقه ی بلقوه انقلابی هویت واقعی خود را می یابد. در روند مشخص شدن این گسست است که هر تجسم پرولتری، همه جانبه بودن سرکوب را علیه کنش های همه جانبه رهایی تجربه کرده، در مقابل آن به سازماندهی نیروهای خود می پردازد.

  در این جا باید یادآور شد که هیچ جنبش انقلابی بدون کسب آگاهی طبقاتی انتقادی نسبت به ساختارها و دینامیسم هایی که سرمایه داری دوران ما را شکل می دهند نمی تواند با امپریالیسم بطور عملی مبارزه کرده نظام سرمایه داری را به مصاف تاریخی بکشاند.

 

مقوله سوسیالیسم "علمی" و نقد اقتصاد سیاسی

 

  "مارکسیسمِ" نوع سوسیال دموکرات و کمونیسم دولتی در مقابل قدرت ایدئولوژیک شیوه تولید سرمایه داری ابتدا ضعف خود را نشان دادند و سپس، طی مراحل معینی از" تکامل" اجتماعی و سیاسی خویش سرانجام در آن ادغام شدند. دلیل آن این است که چنین" مارکسیسمی" اساساً با شیوه تولید سرمایه داری به عنوان رابطه ای اجتماعی و مناسباتی سُلطه گر نگسسته بود. در جنبش سنتی کمونیستی، اغلب سُلطه ی ایدئولوژیک بورژوایی بر جامعه را نتیجه بلافصل سُلطه بورژوازی بر شرایط عینی تولید و محصول هوشمندی ایدئولوگ های این طبقه فهمیده اند. بی هوده نیست که تئوریسین هایی چون کائوتسکی، یکی از رهبران سوسیال دموکرات آلمان، تکوین آگاهی سوسیالیستی در طبقه کارگر را منحصر به فعالیت علمی روشن فکران انقلابی در "خارج" از طبقه و انتقال آن به درون طبقه کارگر دانسته اند. کائوتسکی به این نتیجه می رسد که " آگاهی مدرن سوسیالیستی"، "آگاهی به امکان و ضرورت سوسیالیسم"،" تنها می تواند بر اساس فهم عمیق علمی بوجود آید."  در این جملات که در سال 1902 در روزنامه  Neue Zeit اُرگان حزب سوسیال دموکرات آلمان به چاپ رسیده و لنین در "اهداف فوری جنبش ما"، " چه باید کرد؟" و ...، از آن برای اثبات نظرات خود کمک گرفته است، تمام انحراف سوسیال دموکراسی و نیز مارکسیسم روسی و تکامل سپسین آن نهفته است.

  بباور نویسنده، یکی از عوامل مهم تئوریک در انحرافِ نه تنها حزب، که کل روند مبارزه طبقاتی و ساختمان سوسیالیسم در صد سال اخیر، درکی از سوسیالیسم است که متأثر از تئوری بالا، در میان رهبران جنبش کمونیستی رایج بوده است. لنین که در آثار خود، از جمله " ورشکستگی انترناسیونال دوم"، "کائوتسکی مرتد"، " امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله سرمایه داری" و ...، نظرات کائوتسکی در مورد جنگ و امپریالیسم را به نقد می کشد و به درستی از " انقلاب پرولتری" به دفاع می پردازد، در همان حال موبه مو نظرات کائوتسکی در زمینه چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی در طبقه کارگر را می پذیرد و در آثار خود، بویژه در " چه باید کرد؟" بر آن ها تاکید می کند. در حالی که مارکس چند دهه پیش از این، یعنی در سال 1875، اندکی پیش از کنگره وحدت میان دوسازمان کارگری آن زمان آلمان، حزب سوسیال دموکرات کارگری آلمان (ایزناخ ها) با سازمان عمومی کارگران آلمان (2) نظرات انحرافی این جریان را در " نقد برنامه گوتا" افشاء کرده بود. پس از آن نیز مارکس و انگلس در نامه ای که به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال 1879، یعنی بیش از سه دهه پیش از موضع گیری لنین علیه کائوتسکی نوشتند، نسبت به ظهور گرایشات غیر پرولتری در درون حزب که مبارزه طبقاتی و اساساً ماهیت طبقاتی آن را نفی می کنند، بشدت اعتراض کرده اند. مارکس و انگلس نسبت به آن چه در حزب سوسیال دموکرات آلمان می گذشت نوشتند : " علناً می گویند که کارگران بیش از آن بی دانش اند که بتوانند خود را رها سازند و آزادی آن ها باید از بالا توسط بورژوازی بزرگ هومانیست و خورده بورژوازی انجام گیرد" (3). آن ها در همین سال " به ضعف بی موقع لیبکنخت در رایش تاگ (مجلس آلمان – ج.ک) در مقابل قوانین ضد سوسیالیستی بیسمارک و هم چنین به پشتیبانی فرصت طلبانه ی گروه پارلمانی S A P D از سیاست حمایت گمرکی بیسمارک اعتراض نمودند. در این رابطه مارکس اعلام کرد " آن ها در حال حاضر آنقدر تحت بلاهت گرایی پارلمانی قرار گرفته اند که فکر می کنند مافوق انتقاد قرار دارند" (4). بنا بر این ایده ها و سیاست های ضد کارگری و بورژوایی در حزب سوسیال دموکرات آلمان که کائوتسکی، برنشتاین، لاسال و بقیه، رهبران فراکسیون های آن بودند، تنها در جریان جنگ اول جهانی و دفاع آن از جنگ امپریالیستی نبود که حزب را به انحطاط کشاند بل که همان طور که اسناد نشان می دهد پیش از آن نیز چنین گرایشات بورژوایی مضمون سیاسی و برنامه ای حزب را تشکیل می داده است. نقد لنین به کائوتسکی گرچه نقاط ضعف و انحرافات او را در موارد بالا به نحو روشنی بر ملا می کند با این همه جامعیت و قاطعیت نقد مارکس از انحرافات در سوسیال دموکراسی آلمان را ندارد.

  بدین سان، نظریه غالب در جنبش کمونیستی در زمینه چگونگی تطور و تکوین اندیشه سوسیالیستی در طبقه کارگر، در واقع نظریه کارل کائوتسکی یکی از رهبران با نفوذ حزب سوسیال دموکرات آلمان است. کائوتسکی معرفت سوسیالیستی را چنین توضیح می دهد : " ... سوسیالیسم و مبارزه طبقاتی یکی زایده دیگری نبوده بل که در کنار یک دیگر بوجود می ایند و پیدایش آن ها معلول مقدمات مختلفی است. معرفت سوسیالیستی کنونی فقط بر پایه معلومات عمیق علمی می تواند پدیدار گردد (...) بنا براین حامل علم نه پرولتاریا بل که روشن فکران بورژوا می باشند". کائوتسکی از این تحلیل خود چنین نتیجه می گیرد : " باین ترتیب آگاهی سوسیالیستی عنصری است که از خارج به درون مبارزه طبقاتی آورده می شود و چیزی نیست که خود به خود پدیدار گردد". کائوتسکس در این جمله، متد مارکس در نقد اقتصاد سیاسی را کاملاً کله پا کرده است. برای کائوتسکی، " سوسیالیسم علمی"، مثل هر علم دیگری ویژه متخصصان روشن فکری چون مارکس، انگلس و خود اوست و این "نخبگان" هستند که قادرند فهم تئوریک تکامل جامعه را تدوین کنند و آن را به " مغز کارگران پیش رو منتقل" کنند تا بدین سان طبقه کارگر را "نسبت به موقعیت و وظایف خویش آگاه سازند"! نتیجه این انتقال معرفت، ایجاد حزب سوسیال دموکرات به مثابه " پیوند سوسیالیسم با جنبش کارگری"، هم چون اهرمی جهت انتشار سوسیالیسم بود. حزب بلشویک نیز در عین حال که پایه های تئوریک و اهداف استراتژیک آن در مبارزه سیاسی علیه نظرات انترناسیونال دوم قوام گرفت ولی استخوان بندی سیاسی و تشکیلاتیش بشدت متاثر از تزهای نام برده کائوتسکی بود. صرف نظر از این که پدیدار شدن معرفت سوسیالیستی را تنها در خارج از طبقه و " فقط بر پایه معلومات عمیق علمی" دانستن، از نظر متدولوژی علمی پایه چندان محکمی ندارد، زیرا تفکیک " خارج" از "داخل" و مستقل ساختن آگاهی سوسیالیستی از زندگی واقعی و فعالیت اجتماعی طبقه کارگر جز در انتزاع متافیزیکی واقعیت و مفهوم عینی و علمی ندارد. چنین درکی از " پیوند ... "، در واقع رابطه میان عناصر متفاوتی است که در میان آن ها " سوسیالیسم" از مبارزه "طبقاتی" جدا است. " معرفت سوسیالیستی" در این جا منوط به "شناخت عمیق علمی" می شود که در حقیقت تنها در دسترس نخبگان روشن فکر قرار دارد. نتیجه سیاسی و اجتماعی چنین روندی این است که توده کارگر صرفاً می تواند دریافت کننده کم یا بیش منفعل این تئوری ساده و خلاصه شده و قابل فهم برای" عموم"، باشد. بدین سان، این نوع معرفت سوسیالیستی، کماکان معرفت دست دوم و به قرض گرفته ای است که به لحاظ سازمانی، هم واره نیاز به " رهبری"از بالا و دستور العمل اتوریته های " تئوریسین" دارد. مرکزیت، به مثابه یک اصل سازمانی بیان ضروری این وابستگی است، هر چند که با توجیه دموکراتیک توام باشد! هم آنطور که مرکزیت هم واره بیان و نیز معلول روابط عقب مانده و تفکر ابتدایی در جوامع انسانی است! آگاهی "سوسیالیستی"، آن طور که مراد کائوتسکی است، قابلیت "توده گیر" شدن یا بهتر بگوییم امکان درک آن توسط توده ها وجود ندارد. این تئوری تنهاه می تواند توده را به خود جلب کند و آن را به عنوان هوادار و تابع در زیر پرچم سوسیال دموکراسی بسیج نماید. زیرا این هم علمی است مانند علوم دیگر که از دسترس کارگران و توده های زحمت کش خارج است؟!

  نقد مارکس به اقتصاد سیاسی در " گروندریسه" و " کاپیتال" در واقع انطباق متد اتخاذ شده در "تزهایی در باره فویرباخ" بر پژوهش شیوه تولید جامعه سرمایه داری است. تحلیل مارکس بطور خلاصه مبتنی است بر :

-                           حقیقت اجتماعی اساساً شکل معینی از فعالیت انسانی است و این خود یک " فعالیت مشخص" است که شرایط و مناسبات عینی تحقق خویش را خود ایجاد، بازتولید و دگرگون می کند؛

-                           آگاهی و فهم واقعیت های اجتماعی نباید به صورت فعالیت صرف یک مغز ناظر، به مثابه انعکاس ذهنی یا نظری دنیای مادی خارج فهمیده شود بل که محصول دنیای مادی و بخشی از آن، یعنی خود فعالیت انسانی است. درست به همین دلیل است که محتوای واقعی آن را تنها می توان در پراتیک به اثبات رساند. بدین سان، تفکر خود یک پراتیک است.

  در مورد " سوسیالیسم علمی" نیز باید اشاره کرد که این " علم" مانند هر علم دیگری، از تجربیات حسی- عملی حرکت می کند و از طریق انتزاع، داده هایی در باره وابستگی درونی و قوانین حرکت آن ها بدست می آورد تا باین ترتیب بتواند به درک عمیق تری از تجربیات نایل شود. تجربه مشخص یا عمل (پراتیک) نقطه حرکت و نیز مراد تفکر است. برای سوسیالیسم، چنان چه بخواهد علم باشد راه دیگری وجود ندارد.

  با این همه، موضوع " علم" سوسیالیسم " مواد" ویژه ای است که طبعاً نیازمند متد ویژه ای نیز می- باشد. به عبارت دقیق تر، موضوع اصلی سوسیالیسم، جامعه بورژوایی، عمل کرد آن و به خصوص بازتولید مادی آنست. سوسیالیسم اما، تفکر در باره شیوه تولید سرمایه داری را کشف نکرده است و می بایست از پیش داده های علمی، یعنی از اقتصاد کلاسیک بورژوایی یا اقتصاد سیاسی حرکت می کرد که تجریدها، مقوله ها و مفاهیم آن ها همراه با شیوه تولید سرمایه داری تکوین یافته بودند. به قول مارکس این ها " اشکال عینی و معتبر تفکر" از قبیل کالا، ارزش، بهاء سرمایه، سود، مزد، بهره زمین واز این قبیل بودند که زاییده پراتیک سرمایه داری و بر آن منطبق اند. این مقولات اما، از نظر علمی خالی از اشکال نیستند، زیرا پیش از هر چیز مناسبات فردِ اجتماعی و طبقات را به صورت خصوصیات و مناسبات میان اشیاء منعکس می کنند. اقتصاد سیاسی نمی توانست این " ظاهر شیئی" (مارکس) را حل کند. اقتصاد سیاسی گرچه تعیین مقدار ارزش از طریق کار (زمان) و تناقض میان مزد و سود را کشف کرده است ولی شکل ارزشی، هم چنین پول و سرمایه را به مثابه داده های طبیعی می فهمد بدون این که محدودیت تاریخی، روابط درونی و گرایشات تکاملی آن ها را دریابد.

  کاربست متد مارکس در اقتصاد سیاسی در عین حال که ناروشنی ها در این زمینه را زدود، اقتصاد سیاسی را کامل کرد و آن را به پایان رساند. مارکس از این طریق موفق به " کشفی" شد که ذهن بشر از دو هزار سال پیش بدون نتیجه برای فهم آن تلاش کرده بود، یعنی شکل ارزشی محصول کار! مولدین "خصوصی" کارهای مختلف خویش را برای مبادله محصولات،  به کار انسانی مساوی تقلیل می دهند تا کمیت آن ها را تعیین نمایند و باین ترتیب موقعیت خود را در مجموع کار یک جامعه تثبیت می کنند. " آن ها بدون این که بدانند این را انجام می دهند" (مارکس). ارزش، محصول فکری بغرنج و " دیوانه" ی یک شیوه تولید به همان نسبت بغرنج و " دیوانه" است که شرایط مالکیت خصوصی آن را ضرور می سازد و این خود، به مثابه بخشی از مجموع کار اجتماعی؛ کاری که بر یک محصول رفته است را بیان می کند. این شامل همه مقولات اقتصاد سرمایه داری می شود. آن ها همه محصولات فکری روابط عملی نسبت به اشکال و بخش های معیین کار اجتماعی شیئی و مستقل شده هستند، محصولات فکری عمل کردی که بازی گران آن ها نه تنها بر آن ها تسلط ندارند بل که این محصولات هم چون "نیروی کور" (مارکس) بر مولدین حاکم اند. مارکس با حرکت از شکل ارزشی محصولات کار، تکامل این شکل مستقل شده از کار اجتماعی را، از شکل پولی تا شکل سرمایه ای آن تعقیب کرد و حرکت تضاد و دگرگونی آن را تا "روند کلی تولید سرمایه داری" تحلیل نمود و طی آن همه مقوله های اقتصاد بورژوایی (که خود او آن ها را تدقیق و تکمیل نیز کرده است!) را به اصل مادی خود، یعنی کار اجتماعی از خود بی گانه شده باز گرداند و باین سان آن ها را با مقوله های واقعی تنظیم کرده است. باین ترتیب اقتصاد سیاسی به نقد خویش تبدیل گردید.

  متد مارکس در تحلیل شیوه تولید سرمایه داری " در عین فهم مثبت آن چه موجود است، حامل نفی آن نیز هست" (مارکس). این نفی اما یک نفی انتزاعی یا اراده گرایانه نیست بل که روندی عملی برای رفع نظام بورژوایی است که تولید سرمایه داری خود زمینه مادی آن را فراهم می کند. جوهر نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی درست در این است که حکم رانان مطلق فرضی، خود تحت سُلطه الزامات و قوانینی قرار دارند که هرچه بیشتر و موفق تر از آن ها پیروی کنند، به همان نسبت شرایط علیه مالکیت خصوصی به مثابه پایه حاکمیت آن ها فراهم می شود. این الزامات که ویژه شیوه  تولید سرمایه داریِ مبتنی بر مالکیت خصوصی است، روابط اجتماعی کار را تقویت کرده و آن را توسعه می دهد. از این روست که شکل ارزشی محصولِ کار بیش از پیش تضعیف شده، پول که شکل و ارزش انتزاعی ثروت اجتماعی است را (کالاها ارزش خود را بوسیله پول بیان می کنند) تبدیل به عامل بحران می کند. زیرا این روند، " بلعیدن تولید و گردش" (مارکس) را بطور ادواری مختل می- نماید و شکل تولید سرمایه و مصرف را بصورت مانع در می آورد. دلیل آن این است که معیار سرمایه و تولید، یعنی نرخ سود، ثروت اجتماعی را تنها نتیجه ی "موفقیت" های خصوصی وانمود می سازد. این پارادوکس ها هستند که به سهم خود شیوه تولید سرمایه داری را پایان پذیر می سازند. زیرا در این معیارها - و نه در فقر و مذلت مادی و روانی که بخش تفکیک ناپذیر این شیوه تولید می باشند- است که شرایط مادی شیوه تولید سرمایه داری قابل فهم می شود. شرایطی که در آن کار اجتماعی می تواند بصورت فعالیت " انسان های اجتماعی شده"عرضه شود، انسان هایی" که با افزار تولید اجتماعی کار می کنند و نیروی کار فردی خود را آگاهانه بعنوان کار اجتماعی به مصرف می- رسانند".(مارکس)

این اجتماعی شدن آزاد یا "مجمع" تولید کنندگان، همه چیز است جز یک " لغزش انسانی" که در تضاد با تاکید مارکس بر "مبارزه طبقاتی"، قرار می گیرد. "مجمع" تولید کنندگان در واقع بیان بدون ابهام نوعی مناسبات اجتماعی است که در آن مالکیت خصوصی می تواند بطور کامل رفع شود. این همه نتیجه تحلیل از شکل ارزش است.

  نقد مارکس به اقتصاد سیاسی در واقع نتیجه "شناخت عمیق علمی" و قدرت او در انتزاع دیالکتیکی است که بدون تردید یک کشف تاریخی دوران بود. از زمانی که این " کشف" انجام گرفته است، در جنبش سنتی کمونیستی اغلب بجای بکار گرفتن متد و استفاده از دست آوردهای عظیم مارکس و بطور کلی جریان فکری که به دنبال این کشف تاریخی در زمینه فلسفی، اقتصادی، سیاسی و جامعه شناسی تکوین یافت، در بهترین حالت تنها به تکرار و بازتولید مکانیکی اندیشه های مارکس پرداخته اند. در حالی که اندیشه ها و متد مارکس در تحلیل نظام سرمایه داری، اندیشه ها و متدی علمی است که هدف آن نه صرفاً " توضیح جهان، که تغییر" آن است. کشف این واقعیت که زمین بدور خود و بدور خورشید می گردد تنها باین دلیل عمومیت نیافت که هر کسی برای شخص خود تز قرون وسطایی مرکزیت زمین در فضای لایتناهی را به کناری نهاده و بر مکانیک فضایی مُسلط شده است بل که این کشف از این رو به آگاهی فرهنگی تقریباً بدیهی تبدیل شد که با تجربیات مهم روزانه انسان ها هم خوانی داشت و نقش مهمی در ارتقاء شناخت اجتماعی آن ها ایفا نمود. در همین راستا می توان از کشف شکل ارزشی کالا بوسیله مارکس سخن گفت که بسیاری از مسایل تکامل تاریخی تولید و روند کار اجتماعی را توضیح می دهد. این تئوری، چنان چه صرفاً بعنوان دانش شخصی در مغز"دانش -  مندان" انبار شود و تنها بدرد تحلیل های تئوریک "روشن فکران" بخورد، نمی تواند تبدیل به عنصری در آگاهی روزمره انسان ها گردد. تئوری ارزش باید به مثابه متدی برای تحلیل تجربیات روزانه، یعنی نقد پراتیک اجتماعی بکار رود. اما، در حالی که مردمی کردن شناخت قوانین و نظم فیزیک علمیت آن را نه تنها لغو نمی کند بل که آن را پیش شرط نیز می سازد، نقد اقتصاد سیاسی درست برعکس، تنها زمانی می تواند علمیت خود را حفظ نماید که با " مردمی" شدنش هم سان گردد.

  این درست است که نقد اقتصاد سیاسی توسط مارکس، در واقع سوسیالیسم را " از تخیل به علم" ارتقاء داد ولی به " علمی" که هدف آن رفع خویش به مثابه علم است! و نه تنها در حیطه قشر معیین متخصصان روشن فکر، بل که بطور کلی به مثابه علمی که بباور انگلس علت وجودیش آن است که انسان ها هنوز "بر اجتماعی شدن خویش حاکم" نیستند. علمی که به موضوع مورد مطالعه خود یعنی شیوه تولید سرمایه داری، زمانی می تواند "مسلط" شود که آن را نفی کند یعنی به نقد بکشد و راه حذف آن را نشان دهد.

  درست برخلاف نظر کائوتسکی، " آگاهی مدرن سوسیالیستی" نمی تواند در نتیجه " شناخت عمیق علمی"، یعنی تفکر انتزاعی، از خارج به مغز کارگران "وارد شود" و به آن ها آگاهی "اعطاء" کند. معرفت سوسیالیستی تنها از این طریق می تواند بوجود آید که تفکر انتزاعی، خود بیاموزد کنکرت شود و به شعور و تجربه موجود درباره شناخت پراتیک اجتماعی کمک کند. دریک کلام، این آگاهی باید از آن چه که بر انسان ها حاکم است به آن چه که انسان ها بر آن حاکم خواهند شد، گذر نماید. نقد اقتصاد سیاسی مارکس و دست آوردهای عظیم فکری او تاکنون تنها راه بدست آوردن ابزار متدیک در این عرصه است. این شیوه امروز باید مجرای آگاهی اجتماعی گردد. هرچه بیشتر و بهتر موفق شویم ابزار شناخت علمی را بکار بریم به همان نسبت ساده تر خواهیم توانست پرده ساتر ایدئولوژیک شیوه تولید سرمایه داری را پاره کنیم و باین ترتیب قدرت تحمیقیِ طرز تفکر انتزاعی و فرهنگ بورژوایی حاکم را خنثا نماییم. این همه زمانی میّسر می شود که انسان ها با کار اجتماعی عریان و کنکرت، بدون هیچ روپوش تحمیقی روبرو شوند. شیوه تولید سرمایه داری مانند یک تاتر نامعقول است که بازیگران آن تصور می کنند به بازی یک صحنه طبیعی مشغولند. سوسیالیسم علمی چیز دیگری نیست جز متدی برای بازیگران شیوه تولید سرمایه داری که تصور می کنند در صحنه ای از تاتر طبیعی به ایفای نقش مشغولند، تا به نقش حقیقی خویش پی برند. این متد در " تزهای" مارکس " درباره فویر باخ" متمرکز ترین مفهوم خود را یافته است. مارکس پیش از این نیز تزهای خود را در " سالنامه های آلمانی- فرانسوی" چنین تنظیم کرده بود : " رفرم آگاهی تنها در این است که جهان را بر شعور خود آگاه کرد، از رؤیا در باره خویش بیدار نمود، عملش را برایش توضیح داد. هدف ما نمی تواند چیز دیگری باشد ...، آن وقت نشان داده خواهد شد که جهان دیریست درباره چیزی تخیل می کند که تنها باید آگاهی نسبت به آن را کسب کند تا واقعاً آن را تصاحب نماید ...".

  تاریخ اما، تا کنون در جهت دیگری سیر کرده است. مارکسیسم "رسمی" یا مارکسیسم "حزب دولتی" پس از مارکس، بویژه پس از شکست انقلاب اکتبر درست همین هسته متدیک تفکر مارکس، یعنی ماتریالیسم دیالکتیک را، یا بد فهمیده یا نفهمیده و یا آگاهانه آن را به خاک سپرده است. چنین روندی اما، نمی تواند تنها به عنوان ناکامی " پیروان" مارکس فهمیده شود بل که دارای علل و انگیزه هایی است که باید آن ها را در تکامل پراتیک اجتماعیِ خودِ شیوه تولید سرمایه داری جستجو کرد.

 

گذری مختصر بر آن چه در جنبش کمونیستی  جهان گذشت

 

  طی این نوشته کوشیدیم نشان دهیم که روابط سرمایه داری مانع اصلی بر سر راه تکامل آگاهی و شعور طبقاتی کارگران است. چگونگی بر خورد به این معضل تاریخی پرولتاریا، در جنبش کمونیستی موجب درک های نادرست و چه بسا تفسیرهای مکانیکی از روند تکوین آگاهی سوسیالیستی شده است. ماحصل بسط چنین دریافتی به حوضه های اجتماعی دیگر، از جمله حزب، طبقه و مسایل دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم (کمونیسم)، آن چیزی است که تحت عنوان "سوسیالیسم" یا در حقیقت سرمایه داری دولتی در شوروی و کشورهای " اردوگاه" آن، نزدیک به 70 سال مبارزه طبقاتی و روندهای انقلابی در مقیاس جهانی را تحت شعاع قرار داده و آن را به شکست کشانده است.

  در چنین رابطه ای ، حزب و بطور کلی " نخبگان" پرولتاریا، به جای این که ابزاری باشند برای کمک به آزادی طبقه کارگر و سرانجام رهایی جامعه از زیر سُلطه طبقات؛ خود به جای طبقه می- نشینند؛ در دروان عادی مبارزه طبقاتی مافوق آن قرار می گیرند و در دولت پس از انقلاب نیز موقعیت انحصاری خود را اعمال می کنند. چنین روندی حزب را عملاً به اُرگانی بوروکراتیک و اهرمی علیه منافع تاریخی طبقه کارگر مبدل می سازد، همان طور که در شوروی سابق شاهد آن بودیم.

  انقلاب اکتبر و پراتیک انقلابی لنین، درست به وارونه نظرات تئوریک او در زمینه منشاء آگاهی سوسیالیستی طبقه کارگر، نشان داد که مبارزه طبقاتی و جنبش کارگری بستر اساسی تکوین و رشد شعور انقلابی و یافتن آلترناتیوهای مناسب در مقابل نظام سرمایه داری است (5). در این میان این استالین و بلشویک ها بودند که با توجه به " رهبری" حزب هنوز در صدد تحقق نظرات سابق لنین در انقلاب 1905(دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انفلاب دموکراتیک)، مبنی بر تشکیل " دولت موقت" با کرنسکی، یعنی بخشی از بورژوازی روس بودند. این در شرایطی بود که جنبش کارگری انقلابی روسیه مساله کسب قدرت سیاسی را مطرح کرده و آلترناتیو " شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان" شعار عمومی است. باین ترتیب عقب ماندگی سیاسی رهبری حزب از جنبش کارگری در این دوران، به نحو بارزی مشهود است و این تنها لنین است که با هوشمندی بسیار، شرایط نوین مبارزه طبقاتی و پیشرفت جنبش انقلابی کارگری را درک می کند و تزهای " دوتاکتیک ..." را کنار می گذارد و تحلیل جدیدی از اوضاع ارائه می دهد که تحت عنوان "تزهای آوریل" معروف شده است. جالب است بدانیم که اغلب رهبران حزب، از جمله استالین، تزهای جدید لنین را  بسادگی نپذیرفتند و تا مدت ها در مقابل آن مقاومت کردند. از این رو، مقاله تزهای آوریل، نه از طرف کمیته مرکزی حزب بلشویک بل که به امضای شخص لنین در " پراودا" انتشار یافت (6).

  لنین در تزهای آوریل، برخلاف " دوتاکتیک ..."، انقلاب سوسیالیستی را در دستور حزب قرار می دهد و بر کسب قدرت سیاسی توسط شوراها در مقابل حاکمیت بورژوایی تاکید می کند. برای این که تصویر دقیق تری از اوضاع حزب بلشویک، بعنوان " پیشاهنگ" جنبش کارگری، در این دوران داشته باشیم نکاتی از " تاریخ انقلاب روسیه"، نوشته ترتسکی را نقل می کنیم. ترتسکی در این زمینه می نویسد : " برای بلشویزم نخستین ماهای انقلاب دوره ای از تحیر و تردید بود. در اعلامیه کمیته مرکزی حزب بلشویک که بلافاصله پس از پیروزی قیام نوشته شد، می خوانیم : کارگران کارگاها و کارخانه ها، وهم چنین نیروهای شورشی، باید بی درنگ نمایندگان خود را برای مشارکت در حکومت موقت انقلاب انتخاب کنند". او سپس به نقل از سولوخُف ادامه می دهد : " سولوخُف در نوشته های خود گواهی داده است که در جلسه کمیته اجرایی در روز یکم مارس بحث اصلی بر سر چگونگی تحویل قدرت به بورژوازی بود و بس و بر علیه تشکیل دولت بورژوا کوچکترین صدایی بر نخاست، حال آن که از 39 عضو کمیته اجرایی، 11 تن از آنان یا بلشویک بودند یا پیروان ایشان و بعلاوه سه تن از اعضای سازمان مرکزی حزب بلشویک، یعنی زالوتسکی، شلیاپنیکوف و مولوتُف، در آن جلسه حضور داشتند" و سرانجام " پراودا در نخستین شماره خود نوشت : مساله بنیادین همانا ایجاد یک جمهوری دموکراتیک است" (7).

  در این جا، هرچند که ممکن است از موضوع مورد بحث خارج شوییم ولی به دلیل اهمیت مطلب اشاره می کنیم که این واقعیات همه در عین حال علیه نقطه نظراتی سخن می گویند که پس از انقلاب اکتیر، بلشویک ها و لنین را متهم می کردند که با توصل به "کودتا" و با "تحمیل اراده خود" به جنبش، قدرت سیاسی را بدست گرفتند. همه شواهد تاریخی درست عکس این را می گویند و اگر سخن از تحمیل اراده در میان باشد، این جنبش کارگری روسیه بود که " اراده" خود را به بلشویک ها تحمیل کرده است! واقعیت این است که در این دوران هیچ نیروی اجتماعی دیگری جز بلشویک ها قادر نبود به خواست عینی جنبش کارگری و دهقانی پاسخی انقلابی دهد و جامعه را از زیر ترور و خفقان تزاریسم و بورژوازی تازه به دوران رسیده نجات دهد. این که اندکی بعد، انقلاب اکتبر شکست خورد و حزب بلشویک به سرنوشت غم انگیزی دچار شد و در همان سال های اول انقلاب دست آوردهای سوسیالیستی و دموکراتیک انقلاب یکی پس از دیگری لگد مال بوروکراسی حزبی و دولتی گردید، دلایل تاریخی و سیاسی داخلی و خارجی خود را دارد (8).

  پیش رفت جنبش عملی انقلاب نسبت به تئوری های پیشین، بدون استثنا هم واره وجه مشخصه ی تمام نقطه عطف های تاریخ مبارزه طبقاتی است و نمونه ها در این زمینه فراوانند. پیش از همه خود مارکس و انگلس علاوه بر بحث های فلسفی و تئوریک از نظر سیاسی نیز بر اهمیت جنبش عملی در تکامل تئوری تاکید می ورزند. آن ها در مقدمه ای که بر چاپ آلمانی "مانیفست حزب کمونیست" نوشتند تذکر می دهند که " ... نظر به تجربیات عملی که اولاً در انقلاب فوریه و آن گاه به میزان بیشتری درکمون پاریس، یعنی هنگامی که برای نخستین بار در تاریخ، پرولتاریا مدت دوماه قدرت سیاسی را در دست داشت، حاصل آمده، این برنامه اکنون در برخی قسمت ها کهنه شده است. بویژه آن که کمون ثابت کرد طبقه کارگر نمی تواند بطور ساده ماشین دولتی حاضر و آماده ای را تصرف نماید و آن را برای مقاصد خویش بکار اندازد" (9).  

  این ها همه در عین حال که تأییدی است بر این اصل که بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی وجود ندارد! بیان این واقعیت نیز هست که تئوری انقلابی در خارج از مبارزه طبقاتی و مستقل از جنبش عملی انقلابی تکوین و تدوین نمی یابد بل که آگاهی انقلابی سوسیالیستی در جریان مبارزه طبقاتی پدیدار می گردد و خود عنصری تفکیک ناپذیر در جنبش طبقاتی و مبارزات اجتماعی است.

  سُلطه تزهایی که به مبارزه طبقاتی کم بهاء داده، حزب و " نخبه ها" را جانشین طبقه و جنبش کارگری می کند در جنبش کمونیستی و کارگری جهان، این جنبش را در بخش اعظم قرن گذشته زیر سُلطه دو نوع " سوسیالیسم دولتی" قرار داد؛ یکی کمونیست و انقلابی و دیگری سوسیال دموکرات و رفرمیست! در این دوران، جنبش کمونیستی و کارگری همه موقعیت های مناسب انقلابی برای پایان دادن به سُلطه استثمار و چپاول سرمایه داری را به هدر داده است. این دو درک از سوسیالیسم اما، در عین تفاوت های ظاهری، دارای یک فصل مشترک اند : هر دوی آن ها به دولتی کردن وسایل تولید تحت عنوان ضرورت گذار از سرمایه داری به کمونیسم بارو دارند. آن ها در این رهگذر مبارزات اجتماعی و طبقاتی را تنها در انحصار حزب می دانند و بباور آن ها حزب یک ماشین سیاسی است که قدرت دولتی را به دست می گیرد و بعنوان رهبر جامعه در رأس قدرت دولتی قرار می گیرد. توده -های کارگر و زحمت کش در این میان صرفاً ابزاری برای تحقق اهداف چنین احزابی می باشند. اَشکال، وظایف، عمل کردها و مضامینی که حزب در این روند به خود می گیرد، منوط است به چگونگی بقدرت رسیدن و نوع اعمال حاکمیت آن! این وضعیت در احزاب کمونیست سنتی، نظامی کردن روند تولید و در نتیجه بوروکراتیزه کردن جامعه و حزب، و برای سوسیال دموکراسی، پارلمانتاریسم و گزینش شخصیت ها تحت عنوان " نمایندگی" است. طرفداران نظریه " سوسیالیسم دولتی" – ازهرسنخ، این واقعیت را نمی پذیرند که مناسبات سرمایه داری تنها در شکل حقوقی مالکیت خلاصه نمی شود بل که پیش از هر چیز و بویژه مناسباتی اجتماعی است که سُلطه سیاسی را ناگزیر می سازد. از این رو با تبدیل مالکیت خصوصی به مالکیت دولتی نمی توان مناسبات سُلطه و استثمار را که ناشی از مالکیت خصوصی است، بطور اساسی برافکند. روند اجتماعی کردن وسایل تولید نیز بدون اجتماعی کردن قدرت سیاسی امکان پذیر نیست و بدین سان جامعه ره به سوسیالیسم نخواهد برد. در واقع به جای "کسب قدرت سیاسی" توسط حزب باید گفت : "اجتماعی کردن قدرت سیاسی"!

  با توجه به آن چه در قرن گذشته شاهد آن بودیم، "سوسیالیسم دولتی" استقرار یک بوروکراسی سرکوب گر و ادامه استثمار طبقه کارگر بود که بنام ایدآل های این طبقه توجیه می شد. تمرکز قدرت در دست یک قشر تحت عنوان " رهبری" درست وارونه ی اجتماعی کردن قدرت سیاسی است و تنها می تواند به ایجاد یک دستگاه عظیم بوروکراتیک منتهی گردد. درست به همین منوال است که انقلاب اکتبر دیری نمی پاید و سر از " سرمایه داری دولتی" (لنین) در می آورد، نظامی که با خفه کردن نظام شورایی، از میان برداشتن هرگونه اپوزیسیون، سرکوب کارگران و نظامی کردن زندگی و کار به جای " خود سازماندهی" و رهایی زحمت کشان، استقرار یافت.

  باین ترتیب، حزب بلشویک اندکی پس از پیروزی انقلاب اکتبر و کسب قدرت سیاسی، بعنوان ارگان مرکزی دولت بطرز حیرت آوری خود را بسط و تکامل داد و به جای هدایت مبارزه طبقاتی، اشغال ارگان های مهم قدرت سیاسی و اقتصادی را با تکیه بر تکنیک های اداری، هدف اصلی خود قرار داد. در نتیجه، تزهایی از قبیل " انباست اولیه سوسیالیستی"، " تطابق خود بخودی مناسبات تولید با رشد نیروهای مولد" و درک اکونومیستی از مسایل دوران گذار موجب کم بهاء دادن به رشد آگاهی و نقش و شرکت سیاسی توده های کارگر و زحمت کش در اداره جامعه شد. این ها همه بدون ارتباط با درک انتزاعی از سوسیالیسم علمی و معرفت طبقاتی نبودند.

  بیلان سوسیال دموکراسی از این بهتر نیست. با گذشت زمان سوسیال دموکرات ها تقریباً در همه کشورهای اروپایی بقدرت رسیدند و با سیاستی عمیقاً ضد کارگری، در خدمت بورژوازی امپریالیستی قرار گرفتند. احزاب سوسیال دموکرات که اغلب در ائتلاف با احزاب کمونیستِ دنباله رو شوروی سابق (تقریباً همه این احزاب حتا اتیکت کمونیستی خود را به کنار نهاد و کاملاً در جریان سوسیال دموکراسی حل شده اند!) در حکومت قرار دارند، به مراتب بهتر از احزاب دست راستی بورژوازی منافع سرمایه را حفظ می کنند و با نفوذی که هنوز در سندیکاهای کارگری دارند از هر گونه مبارزه جدی زحمت کشان علیه نظام سرمایه داری جلوگیری می کنند. شرکت دولت های سوسیال دموکرات در جنگ های خونینی که هدفی جز تأمین منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک ترانس ناسیونال ها ندارند و سرکوب هرجنبش اعتراضی مردمی تحت عنوان مبارزه با " تروریسم" همه و همه کارنامه سیاه سوسیال دموکراسی را سنگین تر کرده است. کم نیستند لحظاتی در تاریخ که سوسیال دموکراسی آتش بیار ارتجاع و جاده صاف کن فاشیسم شده است.

 

نتیج گیری

 

  حال ما با انبوهی از تجربیات مثبت و منفی در مبارزه طبقاتی و بطور کلی نقش و اهمیت حزب در هدایت مبارزات اجتماعی و چگونگی تکامل آگاهی سوسیالیستی در جامعه سرمایه داری روبرو هستیم که برای بحث در زمینه سازماندهی نوین کمونیستی ناگزیر به اخذ نتایج مشخص از این تجربیات هستیم.

  واقعیت این است که جنبش کمونیستی، پس از حدود یک قرن اُفت و خیز اینک در پایان یک دوران و آغاز دوران نوینی از حیات اجتماعی خود قرار گرفته است. دوران نوین، که در حقیقت سال ها پیش از سقوط شوروی آغاز شده بود ولی هنوز در زمینه تئوریک و سیاسی، تجربیات دوران گذشته کاملاً تدوین نشده و سیاست و برنامه جنبش با توجه به شرایط جدید و دگرگونی های عمیق در دنیای سرمایه داری روشن نیست، هرچند کوشش های ارزنده ای در این زمینه، در میان مارکسیست در اروپا و امریکا انجام شده و نتایج تئوریک و عملی درخشانی نیز در فهم دقیق تر مارکسیسم و خارج کردن آن از زیر خروارها خُرافه و کج بینی، بویژه زدودن این توهم متافیزیکی که گویا مارکسیسم یک نظام فکری بسته و یک برنامه سیاسی از پیش تنظیم شده می باشد، بدست داده است، با این همه هنوز تا یک انسجام فکری و یک برنامه عملی بین المللی راه درازی در پیش داریم.

  پس از شکست قطعی انقلاب اکتبر در سال های 30 و تحکیم و توسعه نفوذ حزب و دولت شوروی که به بهای از میان رفتن قدرت شوراها و برقراری یک نظام پلیسی حزبی گردید، در نتیجه ی  توقف روند شرکت مستقیم توده های کارگر و زحمت کش در حیات اقتصادی و سیاسی جامعه، دست آوردهای اجتماعی (سوسیالیستی) به تدریج و به بهانه های گوناگون از میان رفت. علل اصلی شکست انقلاب اکتبر در این سال ها را باید در عوامل داخلی و خارجی جستجو کرد. در این میان تنها بطور گذرا اشاره می کنیم که در نتیجه تدابیر نادرستی که رهبری حزب بلشویک در مقابل مشکلات داخلی و خارجی اتخاذ نمود، حزب عملاً جانشین طبقه کارگر و سپس جانشین شوراها گردید و باین ترتیب، با محو دموکراسی سوسیالیستی و سرکوب هرگونه مخالفت گروه های کمونیست در داخل و خارج از حزب بلشویک، دیکتاتوری پرولتاریا را عملاً به دیکتاتوری حزب و سپس به دیکتاتوری رهبری آن تبدیل نمود.

  در مقیاس جهانی نیز عوامل نامساعدی از قبیل شکست پیاپی انقلابات کارگری در آلمان، در سال های 23- 1918، شکست انقلاب در مجارستان در همین سال ها و سپس ناکامی جنبش کارگری در انگلستان، فرانسه و ...، تاثیر مخرّب خود را بر روند مبارزه طبقاتی در شوروی گذاشت. این ها همه انقلاب اکتبر را در تنگنا قرار داد و کمک زیادی به رشد و تحکیم انحرافات نمود و عقب نشینی های سیاسی و برنامه ای بلشویک ها را موجب گشت. در چنین شرایطی است که تزهای انحرافی اکونومیستی از قبیل " رشد نیروهای مولد" و " توسعه تولید" برای رقابت با کشورهای سرمایه داری، جای مبارزه طبقاتی و بسیج سیاسی کارگران علیه بورژوازی و نظام سرمایه داری را گرفت.

  شکست انقلاب اکتبر، طبعاً در همه زمینه ها بر مبارزه طبقاتی پرولتاریا اثر سوء گذاشت و آن چه پس از آن، از سال های 30 باین طرف در جنبش کارگری رخ  داد چیزی جز محصول این شکست نیست. در چنین بستری است که اتحاد شوروی ، به عنوان " رهبر" جنبش کارگری و کمونیستی به تکامل سیاسی و اقتصادی خود ادامه داد و نزدیک به 70 سال سُلطه خود را به مبارزه طبقاتی پرولتاریا و جنبش های انقلابی ضد سرمایه داری تحمیل نمود که در بسیاری موارد با سرکوب خشن نیروهای انقلابی و از بین بردن کمونیست هایی که نسبت به سیاست و اهداف دولت شوروی موضعی انتقادی داشتند، هم راه بود.

  گرچه در مقابل تحول منفی شرایط در شوروی هم واره مقاومت و مبارزه سیاسی و ایدئولوژیک در بخش هایی از جنبش کمونیستی جریان داشته است ولی این مبارزات هیچ گاه نتوانست با اساس فلسفی، متدیک و ایدئولوژیک انحرافات تسویه حساب کند و بدین سان سلُطه سیاسی اتحاد شوروی و نفوذ ایئولوژیک آن را در جنبش کارگری تضعیف نماید. درست به این دلیل بود که هنگامی که نظام حاکم در اتحاد شوروی، در سال 90-1989 سقوط کرد و این کشور از سرمایه داری دولتی به سرمایه داری خصوصی گذار نمود، خلاء بزرگی در مبارزه علیه سرمایه داری بوجود آمد که هنوز هم بر جنبش کمونیستی و کارگری جهان سنگینی می کند و علیرغم کوشش های فراوانی که تاکنون در زمینه توضیح سیاسی و طبقاتی رخدادهای شوروی از جانب مارکسیست ها شده و می شود، جنبش کمونیستی نتوانسته بطور کامل از زیر بار زیان های ناشی از سال ها نفوذ مخرب نظام حاکم بر شوروی رها گردد.

  همان طور که در بالا سخن رفت، جنبش کمونیستی و طبعاً جنبش کارگری پس از سال ها دست و پا زدن در زیر رفرمیسم و اکونومیسم اینک وارد مرحله جدیدی از مبارزه طبقاتی شده است. وجه مشخصه ی این مرحله پراکندگی و جدایی نیروهای کمونیست و فقدان برنامه عمومی در زمینه تدارک انقلاب اجتماعی است. چنین برنامه ای مستلزم تحلیل مشخص از اوضاع کنونی سرمایه داری و تبین رسالت و صحنه عمل طبقه کارگر است، صحنه عملی که پرولتاریا طی آن تاریخ خود را می سازد. در حقیقت، تحلیل و نقد اقتصاد سرمایه داری بخودی خود هنوز آغاز یک استرتژی انقلابی نیست. اگر بپذیریم که قدرت رابطه ای اجتماعی است و پیوسته از طریق نبرد طبقاتی در حال دگرگونی و تغییر است، باید این را نیز پذیرفت که پرولتاریا رهایی خود را تنها در مبارزه علیه بورژوازی و نظام سرمایه داری می تواند کسب کند. در این نبرد است که پرولتاریا بخود می آید، دشمن طبقاتی و نظام استثمارگر را بهتر می شناسد و خود را برای اداره نظام آینده مجهز می کند و بتدریج تناسب نیرو را بسود اهداف انقلابی خود تغییر می دهد. اتحاد و سازماندهی طبقه کارگر در این روند است که تحقق می یابد.

  تجربه منفی شوروی و انحطاط حزب بلشویک می تواند برای جنبش نوین کمونیستی حایز اهمیتی تاریخی باشد. این تجربیات تا آن جا که مربوط به نقش و وظایف حزب در دوران گذارمی شوند بیان -گر این واقعیت اند که حزب نمی تواند و نباید خود را بجای جنبش کارگری بنشاند و قدرت سیاسی را بدست بگیرد. وظیفه اصلی حزب کماکان هدایت جنبش توده ای کارگری در صحنه نبرد طبقاتی و دفاع از مبارزات پرولتاریا علیه گرایش ها، برنامه ها و اقدامات بوروکراتیک و بورژوایی در دوران حاکمیت انقلابی پرولتاریاست. حزب به مثابه ارگان سیاسی طبقه کارگر، بویژه در مرحله گذار از سرمایه داری به کمونیسم باید از منافع تاریخی پرولتاریا دفاع کند و بجای قبضه کردن اهرم های سیاسی در دولت، کوشش نماید تا شوراهای کارگری، دهقانی و سایر زحمت کشان را به عنوان ستون اصلی نظام دوران گذار، تقویت نماید. نظام شورایی، مطمئن ترین و مؤثر ترین حاکمیت پرولتاریا و توده های زحمت کش در دوران گذار است. در این جا باید تاکید کنیم که نظام شورایی، نه تنها اصول و حقوق دموکراتیک را- که در واقع دست آورد مبارزات کارگران و توده های زحمت کش طی سالیان طولانی است- لغو نمی کند بل که با حفظ ضوابط مترقی و عناصر مستعد تکامل این اصول و دادن محتوا و سمت و سوی اجتماعی (سوسیالیستی) به آن ها، اصول دموکراتیک را از محدودیت ها و قید و بندهای بورژوایی و بطور کلی طبقاتی آزاد می سازد و در جهت رهایی کامل جامعه بسط می دهد. دریک کلام، دموکراسی سوسیالیستی از نظر عمق، وسعت و مفهوم اجتماعی باید فراتر از دموکراسی بورژوایی باشد، در غیر این صورت هیچ نیاز و ضرورتی آن را در مقابل نظام بورژوایی توجیه نمی کند.

  از جانب دیگر، آزادی و دموکراسی در حزب، آموزش سیاسی و رشد آگاهی طبقاتی پرولتاریا و بطور کلی مزدبگیران، از شرایط اجتناب ناپذیر برای دگرگون ساختن مناسبات تولید و روابط اجتماعی است، مناسباتی که بدون تکامل همه جانبه استعدادهای سیاسی و تکنیکی پرولتاریا در مفهوم وسیع سیاسی و اجتماعی آن امکان تغییر ندارند.

  همان طور که از تحلیل ها و موضع گیری های این نوشته بر می آید، نویسنده کوشیده با بینشی انترناسیونالیستی به تحلیل معضلات و مسایل جنبش کمونیستی و کارگری بپردازد، زیرا براین باور نیست که ارزیابی معضلات این یا آن کشور به تنهایی می تواند مستقل از مسایل عمومی و مشکلات گرهی در مقیاس جهانی، بویژه بدون ارتباط با آن چه در جنبش کمونیستی و مبارزات کارگری در کشورهای متروپل امپریالیستی می گذرد، انجام گیرد و به نتایج سیاسی و عملی مفیدی بیانجامد. ایران یا هر کشور دیگر، جزیی اُرگانیک از نظام جهانی سرمایه داری است و سرنوشت مبارزه طبقاتی در آن با سرنوشت مبارزه طبقاتی پرولتاریا در مقیاس جهانی گره خورده است. این دیالکتیک نبرد طبقاتی ضد سرمایه داری است که عدم درک آن ما را از انقلاب اجتماعی دور می سازد.

  در مورد ایران گفتنی است که عقب ماندگی فکری، جهالت و تحجر تئوریک بر بخش های قابل توجهی از بقایای جریانات سیاسی "چپ" حاکم است که نتیجه آن محافظه کاری و سطحی نگری در برخورد به انحرافات گذشته و ضعف مفرط در درک شرایط نوین مبارزه طبقاتی است. این امر موجب شده که " جنبش کمونیستی" ایران در تمام زمینه های تئوریک، سیاسی و عملی فاقد هرگونه حضور اجتماعی باشد. با توجه به تجربیات گذشته، به باور نویسنده، سیاست ها، تاکتیک ها، مناسبات درون تشکیلاتی و اشکال سازمانی باید از پایه دگرگون شوند و اساساً تفکراستبدادی حاکم بر جنبش کمونیستی و کارگری ایران باید بر اساس مارکسیسم واقعی نوسازی و باز سازی شود. تفکر و جهانبینی جنبش باید از اسطوره سازی، تفکر مذهبی، دگماتیسم و سکون رها گردد تا بتواند آزاد و انقلابی در همه صحنه های حیات مادی و معنوی بشریت به رشد و تکامل خود ادامه دهد. این ها پیش شرط عملی ورود به دوران نوین مبارزه طبقاتی است و تا زمانی که در جنبش کمونیستی مادیت نیافته اند، سخن از درک مسایل مبارزه طبقاتی در دوران نوین و نبرد انقلابی علیه بورژوازی و سرانجام انقلاب اجتماعی، نمی تواند در میان باشد. چنین تغییراتی در جریانات ایرانی مدعی کمونیسم در خارج از ایران تنها از طریق شرکت آن ها در مبارزه سیاسی و طبقاتی کشورهای محل اقامت آن ها امکان پذیر است. تاکید بر این اصل، بویژه در حالی که جریانات مدعی کمونیسم عمدتاً در خارج از کشور و در جوامع متروپل سرمایه داری بسر می برند، اهمیت تعیین کننده ای دارد. برای کمونیست ها مبارزه طبقاتی علیه سرمایه داری مرز و ملیت نمی شناسد. کمونیست ها در هر جا که هستند علیه سرمایه داری به مبارزه ادامه می دهند.