تنها شقایق هست که می ماند
باران بر پنجره ام ضرب می نوازد
آرام آرام
انبوه کلاغهای سیاه از پنجرهء اطاقم
رژه می روند
من در سیاهی این هیولای وحشی غوطه می خورم
ومغزم مدام موچاله می شود
در هستی ترانه ای زندگی می کنم
که هم چون مرواریدی بر قلبم
آشیانه کرده است
من آفتابی را سراغ دارم که هرگز غروب نمی کند
دمادم در سیاهی این هیولا
در وحشی ترین ترانه وسرود
زیر در خت بید
لانه ء بلبلان عاشق را نظاره ام
من بر گل کوکب
که در شالی زاران دهم
خورشید را به بوسه های خود مهمان می کند
می خندم
من ترانهء زندگی را از گل
از انار واز زیتون آموخته ام
اشکم رازی است که بودنم را
به تو تقدیم می کند
دیشب خواب گل یاس خانه ام
را دیده ام
که ملول به من نگاه می کرد
پیدا ونشان از هزاره ها می گفت
از لحظهء تولد وغرور
از چکا وکهای نارس وپیر
که طعم کونهء خیار می دادند
تولد وتکامل وغرور
در وادیه های این طویلهء اورژیانس
هر روز گل کوکب را
در دره ها؛ ودر زیر بته های شالی می کارند
زمان مثل چنگال کبوتران تیز می گذرد
وباز شقایق ها می شکوفند
واین هیولا هم چنان می میرد
در بته زاران این دشت
هر گلی نشان آفتاب است
که بر فرق این هیولا می کوبد
من بر سپیدهء این جهان نفس می کشم
ومهر نمازم آبستن یک شقایق است
کلاغ های سیاه بر انبوه این جنگل
لایتناهی به کوتاهی یک شکستن
زنده هستند
من می دانم
که بهار گل کوکب را فر اموش نمی کند
ومغزم این هزاره را به خاطر دارد
اما هزاره در تاریخ تکامل طوفان
فقط یک ثانیه است
که بر این قلب دشنه فرو می کند
هر قطره خون از قلب؛ یک شقایق است
بر هستی این جهان لا یتناهی
من کوهی می بینم از شقایق سر شار است
فقط شقایق هست که می خندد
در بته زاران این تنهائی
زمان مثل آفتاب است
بر سیاهی
چقدر زشت است در ذات ماده
وقتی سیاهی نباشد
پیوسته درون این شقایق
لحظه های آفتاب را می در خشاند
بر سپدهء سر خ گریستم
وبر آفتاب خندیدم
ما در تازه ترین آفتاب به دنیا آمده ایم
ودر تازه ترین تاریخ
شکوفه های گل نارنج را
به دامن می ریزیم
زمان می خندد
وشهر چراغانی مراسم تولد است
باید از سخره ها ودالانهای شهر گذر کرد
تا شقایق هست زندگی جاریست
زندگی مثل سینه ریز در سیمای
این جهان جاریست
هر کجا جهان هست آن جا جای منست
باشقایق های بوسهء تو
وفریا دهای خستهء کودکان پیرهن چرکین
واین است که خستهء این هزاره ها ست
اما هنوز در اول سپیدهء صبح
قدمها بر افراشته می شود
ولحظه های غرور کاشته می شود
که طوفانی آن را درو کند
طوفان طوفان ها
بر بستر گریه ای می خندم
وشکوفه های گل یاسمن را
بر تمام مویرگ حیاتم می فشرم
ما شقایق می کاریم
تنها شقایق هست
که بر نیزاران این جهان
سرود ابریشم می بافد
سی یکم اکتبر دو
هزار هشت
علی یحیی پور سل
تی تی