یاد موسی سلوکی از زندانیان سیاسی سال 60 ، فرزند مبارز
اعدامی بهروز سلوکی را گرامی بداریم
با کمال تاسف باخبر شدیم که موسی
سلوکی روزیکشنبه 22 دی ماه 1387 پس از یکسال دست و پنجه نرم
کردن با غده سرطانی در سرش و نزدیک به سی سال ایستادگی در
مقابل جهالت و خشونت حاکم بر کشورش، از پای درآمد.موسی کارگری
مبارز و اززندانیان سیاسی سال 1360 ، فرزند زنده یاد، جانباخته
بهروز سلوکی بود،موسی از هوداران اندیشه های مترفی
برابریخواهانه سوسیالیستی و انسانی شریف و تلاشگری مقاوم بود
موسی کودکی خود را با کار در مزرعه
و مراغبت از دام شروع و با کارگری ساختمان وتحصیل شبانه ادامه
داده واز نسخه پیچی در داروخانه تا بهیار و مسئولیت امور
بهداری در مجموعه صنعتی شمناکو را تجربه کرد. موسی بارها
بازداشت و مورد آزار جسمی و روحی قرارگرفته و در سال 1360 مدتی
پس از بازداشت پدرش، علارغم اینکه جانیان حاکم هرگز مدرکی از
وی نداشتند وی را نیز بازداشت و به نزد پدرش انتقال دادند و
مدتی پس از اعدام پدر بزرگوارش موسی آزاد شد. موسی تا زمانی که
توانائی داشت از پیگیری پرونده اعدام جنایتکارانه پدرش
بازنایستاد. اعدام پدر و زندان و شکنجه و آزار و اذیت جسمی و
روحی خودش نتوانست در عشق و علافه وی به راهش و همرزمان پدرش
خللی وارد آورد،.موسی در سال 1361 در اوج کشتارها و سرکوب
ها که خود با تن و جانش نیز آن را حس کرده بود، به دیدار
همرزمان پدر که اکنون تنها جریان رزمنده بازمانده در داخل بود
شتافت و بدین شکل بر راه پرفروغ مبارزه تاکید گذاشت، این
پیوند و دیدار نیز همچون هزاران راز این جنبش تا به امروز که
در اینجا قید می شود از دید و اذهان سربازان گمنام امام زمان
وجیره خواران و پادوهای نظام ودشمنان طبقاتی اش مصون ماند.
یادش گرامی باد
مختصری از زندگی زنده یاد بهروز
سلوکی، پدر موسی سلوکی
زنده یاد بهروز سلوکی ، فرزند رنج و
کار و مبارزی دلیر بود. بهروز متولد حدودأ سال هزارو سیصد تا
هزارو سیصدو پنج خورشیدی، از طبقه زحمتکش روستائی کشورمان بود
که خود فاقد زمین و ابزار کار هستند. بهروز در ایام نوجوانی
پدر خود را از دست داده و مجبور به تامین زندگی دیگر اعضای
خانواده اش شده بود، وی این مسئولیت را با مشقات و زحمت زیاد،
و با اتکاء به نیروی کار خود به انجام می رساند. بهروز مدتی در
اواخر دهه سی خورشیدی به مناطق نفت خیز جنوبی کشور مهاجرت کرده
و در آنجا به کارگری در صنایع نفت مشغول می شود. در آنجا
نیزکارفرما بخشی ازدستمزد او و دیگر همراهانش رابه یکی از
خوانین دره شوری که درهمدستی با دستگاههای سرکوب رژیم شاه خود
را به عنوان مسئول کارگران محلی معرفی کرده بود
میداد.باقیمانده دستمزد ناچیز در ازای کار در گرمای طاغت فرسای
خوزستان و کار جانفرسای کندن کانال برای نصب لوله های نقت به
سختی شکم کارگران را سیر میکرد. بهروز بشدت به این عمل غیر
انسانی و ناعادلانه اعتراض کرده و پس از آنکه نتیجه ای
نمیگیرد مجبور به بازگشت به محل قبلی زندگی اش میشود.
دهه چهل خورشیدی را بهروز علارغم
تلاش و کارشبانه روزی در شهر و روستا و با وجود آنکه در
کشوری میزیست که دارای نفت و گاز و منابع غنی دیگر بود
بامشکلات مالی و تهیدستی سپری کرد. در اوایل دهه پنجاه
خورشیدی در ازای کار بر روی آسیاب موتوری و گرداندن این آسیاب
روستائی یک سوم ازدرآمد ناچیز این کارگاه کوچک را بدست می
آورد. علارغم تنگدستی شدید، وی اما لحظه ای از تلاش برای بهبود
وضع خانواده و اهالی روستایش کوتاهی نکرده و با همین پشتکار
توانست فرزندانش را به مدرسه فرستاده و از آنان انسانهای مفید
و شریف تحویل جامعه بدهد.
بهروز که همچون ملیونها هموطنش از
فقر و فلاکت و مظالم اجتماعی پیرامونش ،آنهم در کشوری با منابع
غنی زیرزمینی که توسط دولتهای امپریالیستی و عوامل داخلیش به
یغما برده میشد، به تنگ آمده بود، با شروع حرکتهای مردمی بر
علیه نظام استبدادی شاه، او نیز همچون هم زنجیرانش در سراسر
ایران، با امید به رهای از فقر و تنگدستی به صف مبارزه ضد
رژیمی ، مبارزان منطقه سکونتش، الله قلی جهانگیری و همرزمانش،
پیوست. پس از پیروزی ناکام قیام پر شکوه ملت ایران، زنده یاد
بهروز ازجمله فعالین محلی بوده که در امر اصلاحات اراضی و
تشکیل شوراهای خودگردانی مردمی در مناطق مرکزی و جنوب ایران،
نقش فعال داشته و خود نیز از اعضاء شورای روستای دیزجان و عضو
شورای هماهنگی امور روستائیان کشاورز و کوچیان،
دامدارمتحرک(عشایری) بود.
بهروز در سال پنجاه و هشت در یک
مصاحبه تلویزیونی به افشاء زد وبندهای عوامل رژیم گذشته یعنی
فئودالها و زمینداران بزرگ با ارگانها و نهادهای تازه شکل
گرفته حکومت اسلامی پرداخت.
پخش این مصاحبه از تلویزیون در آن
مقطع تاثیر بسزای در روحیه مبارزاتی کارگران و زحمتکشان
میهنمان بخصوص مردم منطقه داشت. وی از همان آغاز مورد غضب
ملاکین وحامیان اسلامی آنان واقع شده و در تابستان سال
پنجاه و نه 1359 به همراه تعداد زیادی از روشنفکران، کارگران و
دهقانان محلی دستگیر وبه بازداشتگاه پاسداران شهرضا منتقل
میشود. وی و همرزمانش در زندان دست به ایجاد کلاسهای
آموزشی و ورزش دسته جمعی زده و امور مربوط به زندان و زندانیان
را از طریق تبادل نظر و تأیین نماینده حل و فصل میکردند. از
همبندان وی در این زمان که زنده اند می توان از ساسان سترگ
ساکن هلند، داریوش سهرابی در ایران، فلامرث نره ای در ایران و
.... اشاره کرد.
زنده یاد بهروز با روحیه عالی
خود در آن سن و سال، تاثیر بسزائی در زندانیان سیاسی و
دیگران گذاشته بود، وی پس از سه ماه بازداشت در پائیز 1359 با
سپردن وثیقه آزاد شد. بهروز در سحر گاه سیزدهم شهریور ماه 1360
هنگامی که با تراکتور عازم کار درمزارع تحت اداره شوراهای
مردمی بود بوسیله پاسداران سیاهی و ظلمت و همدستان پلیدشان
درمنطقه دستگیر و ابتدا به بازداشتگاه پاسداران جهل و جنایت در
شهرضا منتقل شد.
رژیم اسلامی و همدستان و مزدوران
محلی اش، که پس از35 روز تلاش در جلسات مذاکره وتطمیع با وی و
چند تن دیگر از رهبران زندانی جنبش شورا های زحمتکشان، برای به
سازش و خیانت کشاندن آنان نا امید شده بود، وی و دهها زندانی
همرزمش را به شهر سمیروم منتقل کرده و در شامگاه نوزدهم
آبانماه سال 1360 وی را به همراه همرزم زحمتکش و شریفش زنده
یاد فاضل رضائی، به
جوخه اعدام سپرد. رژیم منفور اسلامی برای توجییح اعدام این
انسان مبارز و زخمتکش ضمن پخش خبر اعدام بهروز سلوکی و فاضل
رضایی در تلوزیون سراسری کشور، آنان را از اعضای مسلح سازمان
چریکهای فدایی خلق ایران، معرفی کرد.
بهروز و همرزمانش هیچگونه وابستگی
به سازمان فوق نداشتند، اما این جنبش و دست آوردهای عظیم آن
متعلق به همۀ آنانی بوده و هست که درپی دنیایی عاری از ظلم و
نابرابری بوده و به قدرت توده های آگاه، ایمان دارند. از زند
یاد بهروز خاطره های شیرین مبارزاتی بسیاری بر سر زبان ها
جاریست، در اینجا مختصرآ به دومورد اشاره می کنم : در
اوایل 1358 بهروز و تعدادی به نمایندگی از زحمتکشان منطقه و
تعدادی نیز از مالکین به نزد یک هیئت از ملایان باعنوان
نماینده امام، در اصفهان احضار میشوند، مسئول هیئت پس از
شنیدن سخنان نماینده ملاکین که صد البته بر کمونیست بودن
طرفهای خود نیز اصرار داشتند با اشاره انگشت به سوی بهروز
میگوید« کمونیست حالا شما بفرما» بهروز با هوشیاری کامل، به
اطرافش نگاهی کرده و چنین وانمود می کند که حتمآ حاج آقا با
کسی دیگری است، ملا باز با اشاره دست بهروز را کمونیست خطاب
میکند، بهروز اینبار پس از نگاه مجددی به پیرامونش، با حالت
سئوالی میگوید، با بنده هستید؟ بنده اسمم بهروز است، مشهدی
بهروز! ملای ابله به مشاور کنار دستش می گوید،« بدبخت هنوز
اسم کمونیست هم به گوشش نخورده» . بهروز نه تنها اسم کمونیست
را می شناحت بلکه خواهرزاده وی
رفیق همراه طاهری از همرزمان الله قلی جهانگیری
بود،همراه طاهری مدت سه سال را به اتهام کمونیستی در زندان
شاه بسربرده بود.
خاطره دوم مربوط به دوم شهریور1360
است که روحانی اعزامی به روستای محل سکونت بهروز، در حضور
اهالی با بهروز بحث میکرده، آنگاه که ملای حقیر از استدلال در
مقابل بهروز باز می ماند میگوید: شما از روسها پول میگیرید!
زنده یاد بهروز دستان کاری خود را با خشم در مفابل آخوند
میگیرد و می گوید« تو هم دست هات را نشون بده تا ببینیم چه کسی
نانش را از دسترنج دیگران بدست می آورد. یاد همۀ جانباختگان
راه آزادی و برابری گرامی باد!
نگارنده: حیدر جهانگیری، از همبندان
بهروز سلوکی از نخستین روز دستگیری در آخرین بازداشت، تا شب
اعدام وی»
J.haedar@yahoo.se