در زندانهای جمهوری
اسلامی
مینا فرخنده
به نقل از به پیش
شماره 32 یکشنبه 31 شهریور 1387، 21 سپتامبر2008
از زندان
های رژیم سرمایه جمهوری اسلامی، از شکنجه ها، و اینکه چه فرقی
با زندانهای زمان شاه، یا با زندانهای دیگر کشورها دارد، از
دردها و آمالی که زندانیان متحمل شده اند بسیار گفته شده. من
تا آنجا که امکان داشته باشد سعی می کنم که از تکرار بپرهیزم و
قصدم بازگو کردن تجارب شخصی خودم است و مثل همه آن کسانی که از
تجارب شان در زندانها گفته اند، من هم به این امید هستم که
شاید گفتن این تجارب کمکی باشد به مبارزه برعلیه رژیم سرمایه
جمهوری اسلامی. در آغاز لازم می دانم بگویم که همه برخورد های
من درزندان ناشی از موقعیت و طرز دستگیر شدن، برداشت هایم وبا
درنظر گرفتن آن شرایط بوده و حتما اگرمن در شرایط دیگری و با
موقعیت دیگری دستگیر می شدم، بالاجبار می بایست روش های دیگری
برای مقابله بکارمی بردم.
به نظر
من سالهای بین 60 تا تابستان 67 ایران دوران خاصی را می
گذراند، در این دوران رژیم در پی تثبیت خود بود و بخاطر بی
اعتمادی نسبت به ثبات خود زندان هایش در آن سالها از بی رحم
ترین زندان ها بودند.
من را شب
در خانه ام دستگیر کردند، صاحبخانه دررا برایشان باز کرده بود
و آنها بدون اینکه من متوجه ورودشان بشوم، مثل بختک بالای سرم
ظاهر شدند و من را که در حال گزارش نویسی بودم دستگیر کردند.
شانس بزرگی که آوردم این بود که من تازه در آغاز نوشتن بودم.
اما از موضوع نامه و تکه کوچک کاغذ و ریز نوشته شدن آن، آنطور
بر می آمد که این نامه نباید یک نامه ساده ای باشد.
از آنها
که همراه من دستگیر شدند، دو نفر فعال گروه دیگری بودند، من
دورادور آنها را می شناختم و از فعالیتشان با خبر بودم ولی
آنها از من چیزی نمی دانستند. یک نفر دیگر هم که یکی از دوستان
خودم بود، مرا به خوبی می شناخت اما خودش فعال سیاسی نبود. از
ترکیب دستگیری می شد فهمید که آنها بدنبال یک نفر مشخص نبودند.
بیشتر به این میامد که اتفاقی بوده باشد.
اینها را
برای این تعریف می کنم که یک زندانی در وهله اول می بایست سعی
کند از موقعیت خود و اینکه زندانبانان چه از آدم در دست دارند
شناخت بدست بیاورد. من را در یک بنز سفید انداخته و مثل بقیه
چشمبند به چشم با خود بردند. همانطور که همگی می دانند این
احساس گسسته شدن آدم از دنیای خارج به من هم از همان لحظه اول
دست داد. چونکه تا بحال سوار ماشین بنز نشده بودم، حرکت بدون
تکان ماشین که انگار یک قایق آرام روی امواج دریا شنا می کرد و
جلو می رفت، برایم لذتبخش بود با خودم فکر کردم:"این هم آخرین
لذتم قبل از زندان است."
بعد از
بازرسی بدنی، تخت شکنجه انتظارم را می کشید، آنها از من قرار
سلامتی ام را می خواستند من که متوجه شده بودم آنها بطور مشخص
چیزی ازمان ندارند، نقش خودم را باز شناختم و شدم یک آدم ساده،
که اصلا شناختی از سیاست و زندان ندارد و نمی فهمد این آدم ها
چه از او می خواهند، از نامه ای می گفتم که برای پدرم می نوشتم
و باینوسیله می خواستم گزارش نویسی را توجیه کرده باشم.
حرفهایی می زدم که فقط یک آدم خیلی نادان می توانست بگوید،
البته همانطور که میشود حدس زد همه را با جیغ های گوش خراش،
نفهمیدم که این وضع چه قدر طول کشید، بی هوش بودم که مرا رها
کردند تا به حال خودم بیایم. من صدای داد و زجه های دوستانم
را می شنیدم.
شاید
عجیب بنظر بیاید، اما باید بگویم بزرگترین شانسی که یک زندانی
می تواند داشته باشد این است که دشمنش می داند در مقام
زندانبان، زندانی در دست اوست واوهر کاری که بخواهد می تواند
با زندانی بکند به خاطر همین گاها زندانی را ناچیزو ناتوان می
گیرد. کسی هم که در جنگ دشمنش را خرد و کوچک بگیرد، خیلی راحت
می تواند خطا کند و در جنگ بازنده بشود، من این را می دانستم،
می توانستم از همین نقطه ضعف دشمن استفاده کنم و سعی کردم آنها
را هر چه بیشتر به اشتباه بیندازم.
صبح ما
را در راهرو نشاندند و چیزی جلویمان گذاشتند که بخوریم. من که
به دام افتاده بودم و انگارتمام خونم توی مغزم جریان داشت، سه
روز اول گلویم بسته بود وهیچ چیز از گلویم پایین نمی رفت و
برای اینکه آنها فکر نکنند که من اعتصاب غذا کرده ام لقمه
کوچکی می خوردم.
یک هفته
اول را در راهرو ها پشت در اتاق بازجویی و یا در یک اتاقی
بزرگ، جایی که متعلق به تازه واردان بود، طی کردیم.
کم کم در
صدد این بر آمدم که شناخت درستی از محیط پیرامون و وضعیتی که
چه به طور عمومی و چه مشخص دشمن در آن بسر می برد بدست آوردم.
اواخر
سال 61 بود. رژیم که دوسال آزگارسعی کرده بود تمام فعالین و
مشکوکین را دستگیر بکند حالا مواجه شده بود با این مشکل توده
عظیم زندانی سیاسی ، حتی راهروها دور تا دور پر بودند، ماموران
برای کنترل زندان، بازجویی و شکنجه دادن از نیروی تواب ها
استفاده می کردند و خود زندانبانان و بازجوها شبانه روزی مجبور
به کار بودند، من برای اینکه از طرف تواب ها شناسایی نشوم خود
را زیر چادر قایم می کردم و چون وضعیت جسمی و روحی مناسبی
نداشتم از ضعف شدید، مدام گوشه ای افتاده و به خواب می رفتم.
بعد که
ما را به بند عمومی و دائمی بردند از اتاق تواب ها یکنفر آشنا
در آمد، برق از چشمانم پرید و بعد از دو، سه بار برخورد که نه
من به او آشنایی دادم و نه او به من، بالاخره تصمیم گرفتم، با
لبخند جلویش را گرفتم که ببینم، آیا او قصد لو دادن من را
دارد! وقتی ترس او را از خودم دیدم، خیالم راحت شد.
اتاق
های بند پر بودند و شبها همه مجبور بودند کیپ هم بخوابند. یک
رفیق قدیمی ام را آنجا پیدا کردم که یک سال تمام می شد آنجا
بود و هنوز که هنوز بود بازجویی و دادگاهی نشده بود، برایم
تعریف کرد که خیلی ها این وضع را دارند و گفت که از بالا دستور
آمده تا هر چه زودتر به پرونده ها رسیدگی شود. او میگفت توی
این دو سال همینطور پرونده ها روی هم تلمبار شده. می گفت: "
دیگر شروع کرده اند که به پرونده ها رسیدگی کنند."
همه
اینها برایم به این معنی بود که اگر می خواهم آزاد شوم وقتش
همین الان است که شرایط بلبشو در زندان برقرار است و بازجوها و
زندانبانان می خواهند هر چه زودتر از این وضع خلاص شوند تا
ازطرف مقامات بالا مورد توبیخ قرار نگیرند. می بایست از این
فرصت طلایی برای خلاصی استفاده می کردم واگر نه معلوم نبود چه
مدت می بایست آنجا می ماندم.
دیگر
اینکه چیزی که مهم بود هم پرونده ای هایم بودند، چونکه همگی با
یک پرونده به دام افتاده بودیم، بنابر این می بایست به وضعیت
همگی ما یکجا رسیدگی میشد و اگر یکی از ما خطا می کرد، بادش
بقیه را هم می گرفت، یعنی رسیدگی به پرونده طولانی تر می شد و
دراین حین و بین با وجود تواب ها معلوم نبود که کی لو بروم،
بخاطر همین می بایست هوای همپرونده ایهایم را هم می داشتم.
دوست من
در بند دیگری جا گرفت و ما فقط وقت هوا خوری همدیگررا می
دیدیم، سعی کردم که رابطه ام را با او حفظ کنم و در جریان تمام
تنشهای روحی، نیازهایش باشم و هر چه می خواست در صورت امکان و
در ا سرع وقت برایش فراهم می کردم. با آن دو نفر دیگر هم
بهمچنین، یکبار یکیشان با گریه نزدم آمد و گفت:" من دیگر نمی
توانم، اگر باز هم از من بازجویی شود هر چه می دانم بهشان می
گویم. یادم می اید که خونسرد بهش گفتم:" بگو اطلاعات تو همچین
هم مهم نیست، فقط بدون اگه یک بارشروع کنی به حرف زدن، آنها
بیشتر کتکت خواهند زد، فکر می کنند تو چه کاره هستی که تا به
حال هیچ چیزی نگفتی و مدت بیشتری و سختر شکنجه ات می کنند، تا
شاید اطلاعات بیشتری ازت در بیاید. تو که کاره ای نیستی، چرا
کار خودت را خراب می کنی!
من شروع
کردم مدام، هر روز، هر وقت قلم و کاغذ بهم می دادند برای
بازجویم نامه نوشتن، نامه هایی سر تا پا احمقانه وبی سرو ته که
الان هر چه بکنم از نوشتن همچون نامه هایی عاجز هستم، از آنها
می خواستم:" مرا نزد پدر، مادرم بفرستند، من تا عمردارم به
جانشان دعا می کنم و..."
بازجوها
هر وقت که نامه ها را دریافت می کردند، ما چهار نفر را برای
بازجویی می خواستند وقتی ما به بند برمی گشتیم آن دو
نفرهمپرونده ایهایم جلویم را می گرفتند و التماس می کردند که
نامه ای ننویسم و می گفتند:" هر دفعه که تو نامه می نویسی ما
بازجویی می شویم، ما دیگر تحمل نمی کنیم، اینجا توی بند راحت
هستیم." من هر بار به آنها یاد آوری می کردم که در صورت حرف
زدن چه مشکلی برایشان پیش خواهد آمدو گاها بالاجبار بدون اینکه
آنها متوجه شوند نامه می نوشتم تا روزی که بازجویمان جلوی ما
تلفنی به مقام بالاترش گفت:" حاج آقا درست نیست که اینها را
اینجا نگه داریم، اینها اینجا بمانند خراب میشوند."
وقتی به
بند برگشتم می دانستم که نقشه ام گرفته و ما همین روزها آزاد
می شویم. به رفقایم در زندان گفتم: "اگر پیغامی برای بیرون
دارند، می توانند به من بدهند تا به بیرون برسانم." اما آنها
که تجربه داشتند تا آخرین لحظه صبر کردند و پیام ها را به من
نگفتند. وقتی صدایمان کردند من می بایست ازدرب اتاق تا انتهای
بند، تند تند آدرس و نمره تلفن ها و پیغام های مختلفی که می
بایست به بیرون می بردم را حفظ می کردم ، کسانی بودند که هنوز
خانواده هایشان خبر نداشتند که بچه هایشان کجا هستند، یا در چه
وضعیتی هستند، یا اینکه اصولا درچه رابطه ای گرفتارشده اند...
از عجایب
زندان این بود که من بدون اشتباه همه را به خاطر سپردم، یک یک
پیغام ها را رساندم و بعد از انجام وظیفه ام، بکل همه آدرس ها
و تلفن ها از ذهنم پاک شدند.
یا اینکه
تا مدتها، طوری حس شنواییم تحریک شده بود که حتی اگر از طبقه
سوم ساختمان کسی ازآپارتمانش خارج میشد، من صدا را می شنیدم و
به بقیه می گفتم که یک نفر الان ازپله ها پایین می اید و همه
متعجب بودند که من چطور شنیده ام.
آخرین
مسئله ای که به طور اتفاقی متوجه شدم این است که چقدر مهم است،
به محض آزادی و در اسراع وقت تمام نزدیکان و آشنایان را در
جریان جزئیات گذاشتن تا اگر پرونده هنوز بسته نشده باشد،
بازجوها نتوانند با توسل به اطرافیان و بستگان تناقضی در
حرفهای قبلی پیدا کنند و همین باعث گرفتاری دوباره شود.
در تمام
طول زندانی بودن، سعی ام این بود که هر طوری شده روحیه ام را
بالا نگاه دارم، از در گوش زندانی محکوم به اعدام، وقتی دنبالش
آمده اند گفتن اینکه: "راهت را ادامه می دهیم!"، تا دیوارهای
زندان را شستن،...
ما قرار
گذاشته بودیم تجربه هایمان را به هم منتقل کنیم و یا از
کتابهایی که خوانده بودیم و برداشتهایمان بگوییم.
زندان
یکی از ابزار های سرکوب رژیم سرمایه داری است، برای حفظ قدرت
سیاسی اش و وظیفه هر کس خنثی کردن این ابزار است تا در مبارزه
بر علیه سرمایه داری، نیروهای مبارز و انقلابی تا حد امکان
کمترین ضربه را بخورند.