نگاهی به برگزاری
دو یادمان بیستمین سالگرد کشتار دهه 60 در مونترال
مینویسم برای کسانی که نبودند. در
هر دو برنامه یا در یکی از برنامه هایی که یادمان بیستمین سال
کشتار دهۀ 60 بود. که این طلسم شوم سکوت در مورد جنایتی که
هنوز بسیاری جرات سخن گفتن از آنرا پیدا نکرده اند بشکند.
جنایاتی که باورش، اگر عزیران بازمانده از آن فاجعه لب به سخن
گفتن نمیگشودند، کار آسانی نبود. شاهدان زندۀ آن جنایت، آن نسل
کشی، آن وحشیگری که سابقه اش در هیچ کجای تاریخ وطنمان وجود
ندارد، اما با تحمل رنج به یاد آوردن آن روزهای جهنمی، پرده از
این راز سر به مهر برداشتند و تا آنجا که در توانشان بوده و تا
آنجا که فرصتی یافته اند به افشای آن همت گماشته اند. عزیزانی
که با ناباوری شاهد قتل عام رفقا و دوستان همبندی خود بودند،
آنانی که پس از سالیان دراز شکنجه های غیر قابل تصور در انتظار
پایان دوران محکومیتشان به مسلخ رفتند. که با یک نه سرنوشتشان
رقم خورد.
ماه سپتامبر شهر مونترال شاهد
برپایی دو یادمان بود. به گمان من از اینکه ده ها یادمان
برگزار شود هیچ خورده ای نبایست گرفت، که این جنایت هر چه
بیشتر افشا شود بیشتر به گوش آنان که نمیدانند خواهد رسید. به
امید روزی که هر آنکه سودای آزادی، سوسیالیسم و رهایی بشر از
ظلم و جور نظام های استثمارگر سرمایه داری( که اساسشان بر
خواری بشر نهاده شده است و نابرابری و سرکوب و کشتار)، در سر
دارد این جنایت بر علیه بشریت را بیاد داشته باشد.
باید گفت تا فریادمان از این درد و
رنجی که بر مردمان ما رفته است بگوش همگان برسد. باید
گفت تا هر چه بیشتر زشتی این کردار
پلید بر همگان روشن شود که مبادا در جایی دیگر و در شرایطی
دیگر تکرار شود.
به عزیزانی که بازماندگان این
جنایات فجیع هستند درود میفرستم که با بغض های در گلو و چشمان
اشکبار یاد رفقا و دوستان عزیزی را که در راه آزادی و
سوسیالیسم جان نثار کردند را زنده نگاه میدارند. به آنان که با
قلم رهایی خلق را پدیدار میکنند. که با نوشتن خاطرات دردناک
خود برگهایی بر تاریخ پر از رنج میهنمان ثبت میکنند. ایرج
مصداقی عزیز که خواندن نوشته هایت بقول محمدرضا معینی وظیفه ای
ملی است، "نه زیستن نه مرگ" را میگویم.به آنان که با آوایشان
ترانه های عاشقان رهایی بشر را زمزمه میکنند.به گلرخ که سروده
های " بر ساقه تابیده کنف" سروده های یاران در زندان را فریاد
میکند. به آنان که با هنرشان به افشاگری دست میزنند. به آن
رقصندگان نوجوان" گروه خورشید خانم" که در زیر عکس اعدامیان
کورد، زندگی و عشق به زندگی و پایکوبی و شادی را به نمایش
گذاردند که نشان دهند کشته شدگان آن سالها "عاشق ترین زندگان"
بودند؛ به آرام بیات، خسته نباشید.
به رضا غفاری عزیز که با وجود
مشکلات جسمی آمد که از 150 سال فتوا بر ضد زنان بگوید و به عزت
مصلی نژاد که از جنایت خمینی بر ضد بشریت گفت، به بهرام قدیمی
که از تجارب مردم آمریکای لاتین در جستجوی شیوه های نوین
مبارزه با سرکوبگران گفت، درود و سپاس.
به فرزندان بازماندگان دهۀ خون و
جنون سعید عصمتی عزیز و زری دکنما، دخترم، درودهای بیکران به
شما عزیزان که درد بزرگتان را با ما در میان گذاشتید و از
احساسات زیبا و انسانیتان سخن گفتید و انتقام را نه گفتید و
محاکمه عاملان این جنایت را خواستار شدید. حضورتان روشنگر محفل
پر رنجمان شد. فریاد دادخواهیتان را شنیدیم.
به حسین افصحی عزیز که "نه میبخشیم
و نه فراموش میکنیم" را فریاد زد. به عزیزانی که در "دریا"
نمایشی به قلم مینا اسدی عزیز داغداران دریا ها را یاد کردند و
بازیگر خوب شهرمان رستمی جان، خسته نباشید!
به گیسو شاکری که غریبانه فریاد
اعتراض را به نغمه های خوشش آغشت، وای که این عشق چه ها میکند!
و چه حیف که نیامدند که بشنوند. به علی دروازه غاری که از"
زیستن در سرسرای مرگ" گفت. درود بر شما!
به همایون ایوانی که آمد و پیام
عشق، بزرگمنشی و درد مشترک را با خود آورد. که بجز برگزاری این
یادمان ها و بخاطر سپردن یاران و فراموشی را زدودن هدفی نداشت.
به سودابه اردوان که رنج زندان را به تصویر کشید، به ستاره
عباسی که درد بیکران زندانیانی را که مرگ را برای رهایی از
شکنجه برگزیدند به جانمان ریخت. به شکوفه سخی که نه ماه در
تابوت های حاجی داود مقاومت کرد و نشکست و امروز با توانایی
بینظیری به افشای آن جنایات نشسته. درود!
به هادی خرسندی عزیز که اگر چه خود
نتوانست با ما باشد اما، کار زیبایش با حسین افصحی در نمایش
"بازجوی عزیز" گریه و خنده را در هم آمیخت، لبتان پر خنده
باد. سپاس!
فیروزه و شیرین مهربد که از شکنجه
و زندان و زخمهای فراموش ناشدنیشان سخن گفتند. به محبوبه که غم
اعدام شدن همسر و همرزمش همچنان جانش را به آتش میکشد. به همه
بازماندگان آن جنایات فجیع درود میفرستم. و به تمامی یارانی که
از ما ستانده شدند. که زندگیشان را دادند که به اختناق، سرکوب،
شکنجه، زندان و سانسور نه بگویند.درود!
و چه رنج آور است که سانسور در اینجا هم نصیب
بازماندگان این کشتارها شود. نمایشگاه کارهای دستی و نقاشی
زندانیان سیاسی را میگویم. شهره کیا که جانش را در سوزن و نخ
ریخته و دیوارهای زندان را با غنچه های سرخ آزادی شکسته بود و
شادی و زندگی را به هم دوخته بود. سودابه اردوان که رنجنامه ای
از زندان را بر تکه کاغذهایی کوچک با رنگی که از چای درست کرده
بود به نمایش گذارده بود. گالری که این کارهای عزیزان زندانی
در آن به نمایش گذارده شده بود سانسورشان کرده بود.
MEKIC
که هر نمایشگاهی را از قبل به همه خبر میدهد و دائم برای
یادآوری نمایشگاه ها ایمیل بارانمان میکند این بار اما خبری
نداد. برگزارکنندگان این یادمان هم فقط آدرس را داده بودند و
از نام MEKIC
خبری نبود. شاید جانشان به خطر میافتاد!!
برخی از برگزارکنندگان این یادمان که افتخار
سخنرانی برای گنجی در مونترال گذاشتن نصیبشان شده از ما دل
نگران بودند که چرا انتقاد میکنیم. چرا از توجیه سفر کردن به
ایران برخی از برگزار کنندگان دلخوریم. چرا میگوییم که با این
کارها چهره مخوف نظام اسلامی حاکم برایران را بزک میکنیم و
دمکرات نشانشان میدهیم آنگاه که برخی از برگزارکنندگان یادمان
کشتار 67 رفتن به ایران خود را توجیه میکنند. اگر با اینکار
جان کسی به خطر میافتد که مسئول آن شمایید که زمانی که خانواده
زندانیان قتل عام شده را در ایران سرکوب میکنند و اجازۀ حضور
در خاوران را نمیدهند به کسانی که به ایران میروند و جانشان در
خطر است رحم نمیکنید و نامشان را در نشریات شهر منتشر میکنید.
این در هم ریزی مرزها آیا نتیجه ای بیش از این
دارد که MEKIC
یا باور ندارد یا ترس دارد از اینکه بگوید
کار زندانیان سیاسی را به نمایش گزارده؟
این افتخاریست که نصیب این گالری شده است و
توهینی است به هنرمندان ما. مرا ببخش اگر نقش ترا در دمکرات
جلوه دادن حاکمیت خونخوار اسلامی در ایران میبینم و رد میکنم.
اگر به آزادی بیان باور دارید چرا منتقدین و کسانی که
نارضایتی خود را بیان میکنند توطئه گر میبینید؟ چگونه میشود
بلندگوی ما هم دراختیار سرکوبگرانمان باشد و هم سرکوب
شدگان؟ گنجی ها و شیرین عبادی ها کجا و عزیزان و یاران
بازمانده از کشتارهای حاکمیت اسلامی کجا؟ چرا از این کشتارها
هم نمیگذرید و برای کارنامه فعالیتهایتان دفتری با جوهری از
خون عزیزان قتل عام شده مینویسید؟
آنان که برای کنترل خشم جوانان معترض برنامه
ریزی میکنند و در نشریات آن چنانی افتخار ارشاد جوانانی که از
نابرابری های اجتماعی در رنجند (و خدای ناکرده ممکن است دست به
مبارزه بزنند و نظام غیر انسانی و نابرابر را به خطر
بیندازند)، را نصیب خود کرده اند، چه پاسخی به چرا ها دارند؟
از این نمد چه کلاهی میشود دوخت؟
شهردار میشود شد؟ یارانه میشود گرفت؟ خود را
از همه فعالتر میشود نشان داد؟ چه کسی دست مریزاد خواهد گفت؟
زبان من اگر چه به خشم آلوده است
اما به نفرت نه! خشم چرا که نمیخواهم یاران نیمه راه را به
آسانی رها کنم. نمیخواهم به آسانی فراموش کنم که ما از سرزمین
خون و جنون نه پی عزت و جاه آمده ایم. از بد حادثه اینجا به
پناه آمده ایم.
هما علیزاده ، مونترال .. سپتامبر
2008