گفتگوهای زندان

 

«روایتی ناتمام»

کانون 67

برنامه ای که با عنوان«آنها که زنده اند» پیش روی شماست، پیش از هر چیز دعوتی است برای بازخوانی و تعمق در فاجعه ی کشتار زندانیان سیاسی ایران در دهه شصت و به طور مشخص بازخوانی فاجعه ی کشتار تابستان 67 به عنوان نمونه ی عریانی از آن؛ گو اینکه «متن» اخیر با گذشت 20 سال هیچ گاه در صحن جامعه ی ما به مرحله ی «خوانش» اولیه هم نرسیده است و لاجرم هیچ گاه در معرض داوری عمومی هم قرار نگرفته است.
این مجموعه همچنین فراخوانی است به کوشش جمعی برای درافکندن روایتِ عمومی پی گیر و منتقدانه ای از این فاجعه ی هولناک که به راستی، عصاره ای نمادین از تراژدیِ حضور دیرپا و سرکوبگرِ ِ استبداد در ایران است؛ حضور مزمن و سنگینی که بر تمامیِ ِ تاریخ معاصر سرزمینِ ِ ما سایه ای سیاه و مسموم افکنده است و طاعون وار، راه نور و تنفس و رشدِ اجتماعی و فرهنگی را به تمامی سد کرده است. باشد که با گسترده شدن ِ این روایت، فاجعه ی کشتار 67 جایگاه واقعی و اهمیت نمادینِ ِ خود را در حافظه ی تاریخی ِ خواب زده و ستم کشیده و افسون شده ی جامعه ی ما بیابد، تا سر فصلی باشد برای بیداری و عزمِ ِ عمومی به شناخت و خودباوری و عصیان و رهایی.
چنین «روایتی» بی گمان، به همان سان که روایتی تراژیک است، حماسی هم خواهد بود؛ چرا که سخن از استواری و دلاوری شیرزنان و شیرمردانی دارد که نفس زندگی، اسارت و حتی مرگ شان، که پرواز بلند رهایی شان بود، نفی استبداد و سلطه و نابرابری و جهل و ستم بود؛ آنانی که قد خم نکردن شان در برابر دژخیمان، همانند تمامی یاران پیش از خود در دهه های شصت و پنجاه و بلکه در تمامی دهه های  پس از انقلابِ ذبح شده ی مشروطیت، باور به آزادگی و انسانیت و لاجرم امید به دنیای انسانی را تداوم بخشیده است.
با این حال، باید پذیرفت این تنها یکی از افق های ممکن برای نگرش و بازخوانی ِ این تراژدی ِ حماسی یا حماسه ی تراژدیکِ تاریخ معاصر ماست که البته خوشبختانه تاکنون نیز از سوی کوشندگان اجتماعی و مبارزان سیاسی و بازماندگان «سال های مرگ» و خانواده های جان باختگان مورد توجه و جدیت قرار گرفته است؛ اگرچه هیچ گاه از تریبون عمومی و بازتاب رسانه ای گسترده ای در خور اهمیت و سترگی اش برخوردار نبوده است و بلکه در مقابل، اندک مجال اطلاع رسانی و افشاگری و یا بزرگداشت های پنهان یا نیمه علنی مرتبط، به شدت با سانسور و بایکوت رسانه ای و یا پیگرد و تعقیب و سرکوب و مجازات عاملین و بانیان آن مواجه بوده است؛ بازداشت های مربوط به خاوران و تهدید دایمی خانواده های قربانیان، تنها نمونه ای از این گونه برخوردهاست.
از دیگر افق های نگرش ممکن و ضروری ای که جز تلاش هایی معدود با بازتاب هایی محدود، چندان مورد واکاوی و مباحثه ی جمعی و در معرضِ قضاوتِ عمومی قرار نگرفته است، بازیابی و بازتابِ ریشه های تاریخیِ ِ این فاجعه و تحلیل سیاسی- تاریخیِ ِ آن در روند تحولاتِ پس ِ پشت و پیشِ ِ روی حاکمیتِ مستقر در ایران در آن مقطع از حیاتِ سیاسی اش بوده است، خواه در بستر تحولات داخلی و خواه در بستر مناسبات بین المللی و روند رویدادهای جهانی و جایگاه ایرانِ ِ آن زمان در پهنه ی آنها. این افق ِ همچنان ناگشوده، به عبارت دیگر، طرح افکندن این پرسش است که به جز قساوت و بی رحمی حاکمان و البته غرور فرابشریِ خاص پیشوایان اسلامی و رهبران یک نظام مذهبی ـ ایدئولوژیکِ تمامیت طلب، که حکم دادن به سلبِ حیات مخالفانِ ِ سیاسی را برای آنان تسهیل و حتی تقدیس می کند، چه مجموعه عوامل و روندهای اجتماعی- سیاسیِ ِ درونی و بیرونی، زمینه ساز و مسبب ِ حذف ناگهانی و هولناک باقیمانده ی زندانیان سیاسی ایران، که بخش مهمی از مخالفان سیاسی درون کشور بوده اند، در تابستان سال 1367 گردیده است. به بیان دیگر چه اجبار و محرکِ درونی و یا بیرونی، اقدام به این ریسک سیاسی ـ اجتماعی و امنیتی را برای حاکمیت ضروری ساخته بود و چه مجموعه امکانات درونی و تمهیدات یا چراغ سبزهای بیرونی، دستان آلوده ی حاکمان را بر تطاولی دیگر، چنین خونین و دهشت بار، باز گشوده بوده است؟ و یا چه طرحی برای تکمیل و حفاظت از بنای سیاسی منحط و پوسیده ی نظام اسلامی ِ حاکم، این نسل کشی ِ سیاسی و حذف عوامل مختل کننده ی نظمِ ِ موجود و یا طرح ِ موعود را به سان ضرورتی عاجل و گریزناپذیر می طلبیده است؟
خلاصه آنکه افق ِ جدید، عبارت است از جستجو و تحقیق و گشودن بابِ مباحثه، برای فهم و رمزگشایی از علل مادی و زیربنایی ِ این فاجعه ی انسانی! فهم و دریافتی که تاحد امکان مستقل از سلیقه ها و مشرب و خلق و خو و باورهای ِ مذهبی ِ حاکمان باشد.

به تجربه می دانیم که حقیقت همیشه ترکیبی از حقایق ِ جزیی تر است و نگرشی به حقیقت نزدیک تر است که به سان ِ منظری کلان، منظرهای ِ متعدد، ناهمسو و ناهم تراز را دربر بگیرد اما چه چیز همه ی ما را به زحمت کشفِ این حقیقت فرا می خواند؟ بدون شک علاقه ای آکادمیک به اصلاح و پیرایش ِ تاریخ نویسی ِ معاصر ِ ایران نمی تواند محرک اصلی ِ ما باشد! (اگرچه آن هم به جای خود بسیار ارزشمند و ضروری است).
شاید بتوان گفت آنچه جستجوی این حقیقت را ضروری می سازد، به نوعی حتی فراتر از بزرگداشت و نکوداشتِ جان باختگان و ادای دین به آنانی است که جان های بلند و شریف شان بازیچه ی تبهکاری شوم ِ سیاه دستان ِ عرصه ی سیاستِ ایران شد.
آنچه از بازخوانی ِ این گره گاه های ناگشوده و نقاطِ عطفِ نامکشوفِ تاریخ ِ سیاه و خون آلودِ معاصر ِ میهن مان بدان نیاز داریم، فهم ِ روند و عواملی است که جامعه ی ما را به وضع ِ نفرین شده ی کنونی دچار کرده و تنفس ِ هر روزه ی این هوای مسموم و مرگ آور را تقدیر ِ مردمان ِ آن ساخته است و در عین حال تداوم ِ این وضع را بر ما که نسل های پس از «انقلابِ وارونه و معلق ِ» 57 هستیم و شاید هم در نگاهی بدبینانه، به نسل های پس از ما تحمیل کرده و می کند.
به عبارتی برای فهم اکنون و آغازیدن به تلاش ِ جمعی برای رهایی و نجاتِ خویش از چنبره ی نکبت بار ِ همزاد با زمان ِ حال، به فهم ِ عمیق ِ «گذشته» نیازمندیم؛ بدون شک عبور از گذشته ای چنین تاریک و وحشت زا، که در بسیاری از گلوگاه های آن خون دلمه بسته است و از بسیاری از معابر ِ آن بوی باروت برمی خیزد و در اعماق ِ سیاه بیابان ها و کوره راه های ِ جنگلی اش، استخوان های دستی و یا جمجمه هایی سوراخ شده از دل خاک بیرون افتاده است، کاری است بس دشوار و طاقت فرسا؛ ولی بدون ِ تحمل ِ سختی های سپری کردن ِ چنین راهی، تنها می توان نرمی ِ کاذب یک تحول ِ مخملین را به انتظار نشست که با اشاره ی دستی و چرخش ِ قلمی، در آینده ی دور و نزدیک به سان ِ صدقه ای نولیبرالی به مردم ما حوالت خواهد شد. تحولی که در پس ِ نرمی ِ ظاهری اش، سختی و زمختی ای از جنس نظام ِ «انقلابی» ناقص الخلقه ی مولودِ سال 57 را پنهان خواهد داشت. بنابراین تاکید بر این وجه تحلیلِ تاریخی در روایتِ فاجعه ی تابستان 67 ، به هیچ روی با گذشته گرایی و مرثیه پروری و یا مرگ ستایی نسبتی ندارد؛ بلکه به عکس، درست به دلیل عمق ِ ستایش ِ زندگی و نفرت از مرگ و حرمت نهادن به زیستِ آزادانه ی آدمی است که باید بر شناخت و بازگویی عوامل و زمینه های کشتار و آدم کشی و تمامی ِ فرآیندهای اسارت بار و خوارکننده ی آدمی پافشاری کرد.

از سوی دیگر افق ضروری دیگری که فاجعه ی کشتار 67 می تواند و بایستی از منظر آن مورد توجه و بازخوانی و بازگشایی قرار گیرد، دادخواهی مدنی و پی گیری حقوقی آن از طریق نهادهای بین المللی به منظور افشای هر چه وسیع تر ِ این جنایتِ تاریخی ِ هولناک و تلاش برای ِ محکومیتِ جهانی بانیان و مجریان ِ طرح ِ کشتار برنامه ریزی شده و سازمان یافته ی زندانیان سیاسی ایران در تابستان سال 1367 ( 1988 ) است. چنین تلاشی بی آنکه نسبت به صلاحیت و انگیزه و امکان ِ نهادها و سازمان های حقوقی و قضایی ِ بین المللی برای پی گیری ِ بنیادین ِ فاجعه و اجرای عدالت، دچار توهم شود، بر این باور استوار است که بایستی از تمامی مجراهای قانونی و حقوقی موجود، به عنوان امکانات واقعی پیش رو، برای معرفی و افشای این کشتار ِ جمعی که مصداق ِ صریح ِ «جنایت علیه بشریت» است استفاده کرد، تا بتوان ضمن ِ مقاومت در برابر پدیده ی رایج ِ فراموشی، افکار عمومی ایران و جهان را نسبت به موضوع آگاه کرد و آنان را به عنوان قاضیان واقعی جریان تاریخ، در مواجهه با این دادخواهی قرار داد؛ تا گوشه ای از سیاهی های دنیا را در نظر آورند و جهانی را که برای حفظ راه و رسم خود به تکرار این سیاهی ها نیازمند است، قضاوت کنند.
به طبع در راستای راه اندازی چنین کارزاری، در مقطع کنونی که امکان دسترسی مستقیم و موثر به تریبون های داخلی و به معرض دید و داوری نهادن افکار عمومی داخل کشور فراهم نیست، در وهله ی نخست باید بر استفاده از راهکارها و مجراهای موثر ِ بین المللی و نیز تجربیات فعالین سایر کشورها در معرفی جهانی ِ فجایع ِ مشابه همت گماشت، تا از طریق نهادهای مدنی مستقل، رسانه ها و احزاب مترقی و سازمان های مدافع حقوق بشر، بتوان توجه افکار عمومی سایر کشورها را در سطحی هرچه وسیع تر به عمق این فاجعه ی ضد بشری جلب نمود و از آن طریق نیمه ی پنهان چهره ی جمهوری اسلامی را به مثابه زاییده و زایده ای بر سرمایه داری جهانی در معرض دید و قضاوت اذهان آزاد جهانیان قرار داد؛ نیمه ای که در واقع بنا به ماهیت سرکوبگر و اثرات ویرانگر خود به هیچ روی تاریک و نادیدنی نیست، بلکه تنها تحت الشعاع تشعشع خیره کننده ی آن نیمه ی بنیادگرای مذهبی و مدافع تروریسم اسلامی و یا وجه تهدیدکننده و به واقع تحریک کننده اش، که از سوی رسانه های جهانی به طور تقلیل گرایانه و تحریف شده مورد تصویرسازی مکرر قرار می گیرد، از نظرها پنهان مانده است. تنها در صورت نقاب برداشتن از این نیمه ی پنهان است که می توان امید داشت زمینه ی لازم برای تحقق دادخواهی بین المللی و طرح دعوای حقوقی علیه جمهوری اسلامی در سطح گسترده فراهم شود. شکی نیست که با این کار، خودباوری اجتماعی لازم برای طرح علنی و گسترده تر این  جنایت و خواست دادخواهی آن، حتی به طور سمبولیک و به جهت افشاگری، برای خانواده های جان باختگان و نیروهای مترقی داخل کشور فراهم می گردد.

اما در حال حاضر مسئولیت خطیر یاد شده بر عهده ی اپوزیسیون و نیروهای سیاسی مترقی و آزادی خواهی است که در خارج از مرزهای ایران فعالیت می کنند، همچنان که در تمامی 20 سال گذشته پیش روی آنان بوده است و البته هر طیف به فراخور درک خود از اهمیت آن و به تناسب امکانات یا حتی اهداف خود، پاسخ هایی به آن داده است. گو اینکه مشخصه ی عام این پاسخ ها، پراکندگی و عدم انسجام آنها بوده است و همین مشخصه بی گمان، مجموعه ی این کوشش ها و پاسخ ها را در مواجهه با چنین مساله ای با ابعاد ملی و به تعبیری جهانی، نارسا ساخته است.
به طبع این قضاوت کلی به معنای نادیده گرفتن و یا کم اثر جلوه دادن تلاش های کسانی نیست که در تمامی این سالیان، بخش مهمی از زندگی خود را وقف تحقیق یا افشاگری پیرامون این فاجعه یا فجایع مرتبط کرده اند. بدون شک همین اندک آگاهی اجتماعی موجود نسبت به این واقعه و چند و چون آن، به واسطه ی تلاش های ارزشمند آنان و نیز ایستادگی ها و مجاهدت های خانواده های جان باختگان تحقق یافته است.
سخن اما بر سر ارزیابی عملکرد کلی اپوزیسیون در قبال مسوولیت تاریخی اش برای بازتاب جهانی فاجعه ی 67 و طرح دادخواهی بین المللی پیرامون آن است.  
در این خصوص برای مثال می توان پرسید چرا جنایتی مانند کشتار پس از کودتای شیلی در سال 1973 با اینکه به لحاظ تعداد قربانیان کمتر از سطح کشتارها در تابستان 67   بوده است، به خوبی و در سطح گسترده بازتابی جهانی داشته است، در حالی که حتی از میان فعالین سیاسی-اجتماعی اروپایی یا آمریکای شمالی، به عنوان حوزه ی اصلی حضور و فعالیت اپوزیسیون سیاسی ایرانی، به سختی می توان کسی را یافت که نامی از کشتار تابستان 67 و یا چگونگی و کم و کیف آن شنیده باشد؛ به رغم اینکه سازمان عفو بین الملل دو سال پس از آن طی بیانیه ای، کشتار حدود 2500 تن از زندانیان سیاسی ایران را مورد تایید قرار داده بود.
بدون شک دلایل بسیاری برای گریز از این چالش و ابطال آن قابل عرضه است، از آن جمله در مورد خاص شیلی می توان به تبلیغات بلوک کمونیستی آن زمان برای افشای سیاهی های امپریالیسم غربی، که البته خود نیز به عنوان امپریالیسم شرقی بهره ی وافری از سیاهی ها داشت، اشاره کرد و یا همچنین به سطح بالای سازمان یافتگی و استقرار نهادهای مدنی و وجود سنت های دموکراتیک  در شیلی پیش از کودتا در مقایسه با برهوت خفقان آور ایران دهه 60 و حتی ایران کنونی اشاره کرد. این گونه استدلال ها اگرچه نادرست نیست، اما برای توجیه ناشناختگی نسبی این پدیده در سطح ایران و ناشناختگی مطلق آن در سطح جهانی به وضوح ناکافی به نظر می رسد. به خصوص اگر همه ی امکانات و توان بالقوه ی اپوزیسیون خارج کشور را در طی دوره ی 20 ساله ی پس از کشتار 67 در نظر آوریم به هرحال وجه مسلم آنکه تلاش ها و حرکت های انجام شده در این راستا به رغم تمامی صداقت ها و جدیت ها، هم چنان ناکافی و پراکنده بوده و لذا ناکام مانده است.
بنابراین افق دیگری که خواه نا خواه از بازخوانی ِ وجه دادخواهی ِ روایت کشتار 67 بدان داخل می شویم، بررسی و ارزیابی عملکرد اپوزیسیون ایرانی خارج کشور نسبت به این رویداد است. پرسش محوری این افق جدید، به سان معیاری برای درک میزان انسجام و کارآیی و موقع شناسی و مسئولیت پذیری و تاثیرگذاری نیروها و احزاب سیاسی مخالف حاکمیت، حتی می تواند ما را به افق گسترده تر آسیب شناسی اپوزیسیون ایرانی نزدیک کند. بر این اساس بازخوانی فاجعه ی کشتار تابستان 67 ، ضمن اینکه می تواند به درک ما از ماهیت مخوف و ضدبشری نظام سیاسی سازمان دهنده ی این جنایت، عمق و وسعت ببخشد، در عین حال می تواند ما را در شناخت بیشترنقاط قوت و ضعف اپوزیسیون مخالف این نظام هم یاری کند.

از سوی دیگر بحث از بازتاب عمومی ناچیز این فاجعه و فاصله ی دراز موجود تا مرحله ی دادخواهی آن، در سطحی وسیع تر ما را با پرسش از عوامل بازدارنده و موانع پیش روی بازتاب جهانی این فاجعه و طرح دادخواهی بین المللی آن مواجه می کند. پرسشی که گستره ی پاسخ آن، علاوه بر فضای اجتماعی سیاسی به شدت بسته ی ایران و نیز عملکرد غیر منسجم نیروهای اپوزیسیون، خواه نا خواه با نقش رسانه های جمعی و نهادهای حقوقی قضایی ِ کشورهای «آزاد» و روابط ویژه ی این کشورها با حکومت مستبد اسلامی پیوند می یابد و این خود افق تحقیق دیگری است که بازگشایی آن برای فهم ماهیت مناسبات حکومت اسلامی و شرکای غربی آن می تواند مفید باشد؛ مناسباتی که بدون شک تاکنون بر فرآیند مبارزات ضد استبدادی مردم ایران تاثیر گذار بوده و هست.
به هر حال در این افق تازه، با پرسش هایی از این دست مواجهیم که چرا صحبت از این واقعه ی هولناک تنها پس از ۱۵ سال به رسانه های خبری فارسی زبان غربی راه می یابد؟ در حالی که سالها پیش از آن، یعنی در 1990 ، سازمان عفو بین الملل وقوع این جنایت را تایید کرده بود و در خلال این سال ها نیز نیروهای اپوزیسیون ایرانی نسبت به این فاجعه اطلاع رسانی های زیادی کرده بودند.
چنانکه می دانیم به جز گفتار مکتوبی به سال 2002 در «بی بی سی»  و گزارش های سالانه دویچه وله به همین مناسبت از تابستان ۲۰۰۳   در ایام سالگرد این واقعه ، تنها در تابستان سال ۱۳۸۶ ( ۲۰۰۷ ) بود که تلویزیون« VOA » به شرح این واقعه پرداخت و بدین ترتیب از یک فاجعه ی تاریخی پرده برداری کردند تا تابوی سکوت ۱۵ ساله و به تعبیری ۱۹ ساله پیرامون آن شکسته شده اعلام شود.

بنابراین بازخوانی و روایت فاجعه ی کشتار 67 از این منظرهم افق های جدیدی پیش روی ما می گشاید که پرداختن به آنها برای فراتر رفتن از گذشته ضروری است.

************************************************************

به هر روی، مواجه شدن با بیستمین سالگرد کشتار 67 که اینک پیش روی ماست، به طور قطع باید هشداری تلقی شود که با جابجایی نسل ها و گذر زمان، که حداقل برای ما ایرانیان به عنوان بخشی از جنوبیان جغرافیان سیاسی زمین، همواره خاکسترهای تازه ای به همراه می آورد، این فاجعه نیز می تواند در خاکستر زمان مدفون گردد و یا تنها به سان برگ فراموش شده ای از یک تاریخ ناخوانده و سپری شده تلقی شود. قدر مسلم آنکه با گذر زمان، امکان موفقیت در پی گیری های حقوقی و دادخواهی بین المللی، حداقل به دلیل عدم دسترسی به شواهد زنده و اغنا کننده به شدت کاهش خواهد یافت.

در پایان باید گفت به یقین افق های ضروری دیگری هم برای بازخوانی و نگریستن به فاجعه کشتار 67 و در دستور کار قرار دادن آن وجود دارد، که پرداختن به آنها مجالی دیگر و البته همت و تلاش عمومی تری را می طلبد، از جمله تامل در فهم اینکه «به راستی نسبت ما با آنها که رفته اند چیست؟»  «چرا یاد آنان را گرامی می داریم؟ » و اساسا «به چه سان می توان یاد آنها را گرامی داشت و یا به آنان وفادار بود؟»
به باور ما بدون داشتن پاسخی عمیق و در عین حال شخصی برای دو پرسش نخست، نمی توان یاد آن رفتگان را به تمامی گرامی داشت به طبع در جستجوی نسبت خود و آنها، باید فراتر از پیوندهای  خانوادگی یا نزدیکی فکری و مسلکی و یا سوابق دوستی و هم رزمی ها رفت. پس باید با شهامت از خود پرسیدبه راستی اکنون چه چیزی در ورای سوابق ِ دلبستگی ها و یادها و خاطرات، ما را به آنان پیوند می دهد؟ » پاسخی کلی -البته از دید ما- شاید از این جنس باشد: «ضرورت تلاش و مبارزه برای آرمان های انسان