گفتگوهای زندان

 

 

یک اشتباه کوچک

در مقابل یک فاجعه‌ی بزرگ

و گپی دوستانه

 جعفر امیری 

هر چه بیشتر به سالگرد به خون خفته‌گان کشتار خونین سال ۶۷ و قتل عام دسته جمعی زندانیان سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی در ایران نزدیک می‌شویم، برنامه‌های مختلفی در اقسا نقاط جهان سازمان می یابد و تدارک دیده می شود.

 

هر چه از عمر ستم کاره و سرکوبگر رژیم جمهوری اسلامی می‌گذرد - جدای از این که ابعاد تازه‌ای از عمق شقاوت، شکنجه، خشونت و کشتار زندانیان سیاسی به دست دژخیمان پاسدار سود و سرمایه‌ی آشکار و بر ملا می‌گردد- هر روز نیز کشتار و جنایت تازه‌ای بر پرونده‌ی سیاه و سنگین آن افزوده می‌شود، و تا روزی که این حکومت بر اریکه‌ی قدرت قرار دارد پایانی را بر آن متصور نمی‌توان بود.

 

از این که بازمانده‌‌گان یا جان بدر بردگان سه دهه حاکمیت دار و کشتار و سنگسار با کوشش و تلاش خود سعی دارند حافظه‌ی تاریخی خود و جامعه را در حد توان زنده نگه دارند، و یاد تمامی کشته شدگان راه آزادی و رهائی را عزیز و گرامی بدارند، و با یاد آوری و تکرار این که: "هرگز نمی‌بخشیم و فراموش نمی‌کنیم." که این خود نشان از جویباری کوچک و در حال حرکت و تداوم است که خواه ناخواه روزی به دریای پر تلاطم خشم و خروش توده‌ی بزرگ رنج و کار می‌پیوندد؛ و آن گاه است که دیگر هیچ سدی را یارای پایداری در مقابل آن نخواهد بود و برگ دیگری از تاریخ ورق خواهد خورد.

 

باری با تمام کوشش و حس مسئولیت و صداقتی که افراد و جریاتان انقلابی در برگزاری مراسم‌ یادمان به خون خفته‌گان سه دهه کشتار خونین آزادی خواهان و کمونیست‌های میهن‌مان بکار می‌گیرند، متاسفانه در برخی موارد بر اثر بی دقتی در انتخاب بعضی از واژه‌ها و عناوین و یا تیترهای اعلام برنامه، اشتباهی صورت می‌گیرد که اساسن صورت مسئله را عوض می‌کند؛ و افسوس بیشتر این که این اشنتباه در سال‌های متمادی در حال تکرار است.

 

من در این مختصر یک مورد مشخص را مطرح خواهم کرد، و موارد دیگر صرفن جهت باز کردن باب بحث مطرح می‌کنم و می‌گذارم برای فرصتی دیگر.

 

و اما مورد مشخص این است که ما به عنوان انسان‌های مبارز، آزادی خواه و کمونیست بی تردید با استثمار انسان از انسان مخالف هستیم؛ پس جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند که با کشتار انسان به دست انسان نیز مخالف باشیم. و اما باید بگویم آن اشتباه کوچک این است که در بسیاری از تراکت‌ها، اعلامیه‌ها، سایت‌ها و آفیش برنامه‌های سالگرد به خون خفته‌گان کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ١٣۶۷ در زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی که باعث و بانی آن کشتار خود رژیم بوده است؛ نوشته می شود مثلن: " یادمان کشتار دهه‌ی ۶٠" یا " مراسم یاد بود کشتار سراسری زندانیان سیاسی در سال ۶۷" یا " به مناسبت بیستمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی" و نمونه‌های دیگر از این دست؛ این سه نمونه را از سه سایت متفاوت برداشته‌ام، حتا برای آفیشی که چنین تیتری داشته است: " بیستمین سالگرد به خون خفته‌گان کشتار دسته جمعی سال ۶۷  و یاد همه‌ی به خون تپیدگان دهه‌ی ۶٠ را گرامی بداریم " به تیتر خود آفیش توجه نشده است و همان اشتباه مرسوم را مرتکب شده اند.

روشن است که تمام افراد و سایت‌هائی که از چنین جمله‌هائی  استفاده می‌کنند، منظورشان یادمان، گرامی داشت یا، یادبود کسانی است که در دهه‌ی شصت و در کشتار دسته جمعی سال ۶۷ جان خود را از دست داده‌اند. خود کشتار که یادمان و یادبود ندارد؛ یا گرامی داشته نمی‌شود. بلکه یاد کسانی که در آن کشتار از دست رفته اند باید گرامی داشته ‌شود.

 

و اما موارد دیگر، شاید اصولن جایش این جا نباشد، ولی همان طور که در طی چند سال گذشته در برخی جلسات سیاسی چه حضوری و چه پالتاکی آن را مطرح کرده‌ام و صرفن خواسته‌ام باب بحث باز شود و گاهن هم اصلن مخاطبین‌ام متوجه منظورم نشده‌‌اند و مثلن گفته‌اند: "اسم‌اش چه فرقی می‌کند." و دیگر فرصت هم نشده است تا من بیشتر توضیح بدهم، از این جهت به نظرم رسید آن را با رنگ سیاه روی سفید بنوسیم تا کاملن مشخص باشد چه هدف و منظوری را دنبال می‌کنم.

 

و اما اشتباه دیگر استفاده از واژه‌ی اعدام در رابطه با یاران کشته شدمان است. در اولین نگاه متوجه می‌شویم انتخاب این واژه هیچ ربطی به ما و زمانه‌ی ما ندارد، اما این که چه کسانی و در چه زمانی و با چه نیتی آن را نتخاب کرده‌اند حتمن دلایل ویژه‌ای داشته است. با کمی دقت در این واژه برای کاردبرد گذشته‌اش به "معدوم" می‌رسیم یعنی نیست و نابود شده؛ مثلن وقتی حکم اعدام سران رژیم سابق در رژیم فعلی صادر شد بعد از اجرای حکم روزنامه‌ها‌ی رسمی نوشتند: " سران رژیم سابق معدوم" شدند.  در برابر واژه‌ی " اعدام" در لغت نامه‌ی دهخدا چنین آمده است، " مجازات مرگ: دار زدن یا تیرباران کرن بکیفر جرم. نیست کردن برای کیفر. در حقوق، مجازات اعدام خاص پاره‌ای از جرمهای جنائی است یعنی هر جرمی که مجازات آن بر طبق قانون اعدام باشد آنرا جنایت گویند." خلاصه این که این واژه علاوه بر مشخص کردن نوعی مجازات، در حکم تحقیر متهم محکوم به مرگ نیز هست، در حالی که برای همگان روشن است کسانی که در راه آرمان و عقیده‌ای شریف و انسانی مبارزه می‌کنند و زندانی می‌شوند و به مجازات مرگ محکوم و گرفتار می‌آیند، نه تنها هیچ جرم و جنایتی مرتکب نشده‌اند بلکه کشته شدن آنان نیز مساوی با نیست و نابود کردن اندیشه‌هایشان  نخواهد بود.

 

اکنون با این توضیح کوتاه آیا جدن برای آن " شیر کوه آهنین زنان و مردانی که خانه را روشن کردند و فروتنانه به خاک افتادند" و جاودانه شدند؛ استفاده از واژه‌ی "اعدام" مناسب و جایزاست؟ ما که توانستیم در طی سالیان کوتاهی واژه ی دیگری را که هم چنان در انتخاب و ضرورت کاربرد آن نقشی نداشتیم مثل واژه ی شهید که مفهومی دینی داشت عوض کنیم - بگذریم از این که در برخی موارد نیز  از واژه‌‌های نامناسب دیگری به عنوان جایگزین استفاده می‌شود مثل: "جان باخته"، که بار معنائی منفی‌ای را در خود حمل می‌کند.- و صد البته مقاومت‌هائی هم صورت گرفت و اکنون حتا آنان که مقاومت می‌کردند از کاربرد آن سربازمی‌زنند. آیا کنار گذاشتن واژه ی "اعدام" در حالی که معادل های دیگری در برابر آن قرار دارد کار مشکلی است؟. مثل : مجازات مرگ، تیرباران، کشتار، حلق آویز، سنگسار و یا به قتل رسیدند و ...، در حالی که معادل " مجازات مرگ" در زبان‌  انگلیسی برابر"Death Penalty Death برابر مرگ،  Penalty برابر مجازات (جریمه) " است و در برخی زبان‌های دیگر نیز هم چنین است مثل زبان هلندی: " DoodstrafDood برابر مرگ، Straf برابر مجازات یا آلمانی " die Todsstrafe" که نزدیک به هلندی است .

 

از همه مهم‌تر اما  مجازات مرگ است، شک ندارم بحث درباره‌ی مجازات مرگ، موافقت یا مخالفت با آن به همان قدمت عقد و اجرای این مجازات برمی‌گردد مثلن به جرئت می‌توان گفت: اولین کسی که به مجازات مرگ محکوم شده است با آن مخالف بوده است، نفرات بعدی خانواده‌ی آن شخص بوده‌اند پس از آن اندیش ورزان و روشنفکران زیادی در اقسا نقاط جهان به مخالفت با آن برخواستند، تا این که امروز تقریبن تمام کشورهای دارای دمکراسی بورژوازی - بغیر از امریکا- و برخی کشورهای دیگر عملن مجازات مرگ را از سیستم قضائی خود کنار گذاشته‌اند. منظور این که بحث به خودی خود تازه نیست؛ منظور من از سطور فوق این است که نمی‌خواهم خودم را درگیر تاریخچه و صف موافقان و مخالفان مجازات مرگ کرده باشم. بلکه هدف و مخاطبین من رفقا و یاران خودم هستند، چه آنان که کمونیست اند چه آنان که با هر فکر و مرام دیگری مقام انسان و رهائی آن را ارج می‌نهند و سعادت و خوشبتخی انسان را در همین دنیا و در روی زمین سرلوحه فعالیت سیاسی و اجتماعی و فرهنگی خود قرار می‌هند، و برای انسان حق حیاط قائلند و باور به تاثیر بی واسطه شرایط اجتماعی بر شعور اجتماعی دارند. دشمن درجه یک انسان آن مناسبات اقتصای، اجتماعی و فرهنگی است، که در آن نابرابری ریشه‌ی اصلی هر بدبختی، فلاکت و ناهنجاری است. انسان اسثتمار شده هر روز و هر ساعت تحقیر می‌شود. هر روز و هر ساعت مرگ تدریجی را تجربه می‌کند. "ترس برادر مرگ است"، وقتی هر کارگری هر روز ترس از بی‌کاری تهدیدش می‌کند، اولن دائم تحت شکنجه‌ی روانی قرار دارد، در ثانی باید تن به هر خواسته‌ی پست و بی‌شرمانه‌ی کارفرما بدهد. حتا در همان کشورهای دمکراسی بورژوائی، که  به علت مبارزات روسنفکران و کارگران مجازات مرگ ملغا شده است و خود فی‌نفسه امر مثبتی است؛ اما انسان هنوز تا قرار گرفتن در جایگاه رفیع خودش فاصله‌ی زیادی دارد. چونکه در همین کشورها انسان‌های بی شماری به بی‌شرمانه‌ترین شکل اشتثمار می‌شوند، و استثمار به ذات خودش بدترین توهین به انسان است.  

باری، در رابطه با واژه ی"اعدام"، همان عدم دخالت ما در انتخاب نام‌اش در مورد عمل‌اش هم صادق است. کسانی که موافق مجازات مرگ هستند آیا دلیلی متمایز و جدا از آنچه که بدعت گذاران این مجازات در زمان‌های بسیار دور داشتند دارند؟ که محور اساسی‌ی آن همانا ایجاد رعب و وحشت در جامعه و عبرت دیگران و هم چنین تسلیم و اطاعت مردم در مقابل قوانین و خواست حکومت است؛ و در حاشیه هم با کشتن "مجرم" مایه‌ی تسلای خاطر بازماندگان را فراهم آوردن. غافل از این که موجب آشفتگی روحی روانی خانواده‌ای دیگر می‌گردند. و یا به زبان باور دینی "اجرای عدالت"؛ و آیا با اجرای بی رحمانه‌ی مجازات مرگ طی این همه سال، مردم ترسیدند؟ تسلیم شدند؟ عبرت گرفتند؟ و به اعمال ظالمانه‌ی چنین حکومت‌هایی  تن دردادند؟ در رابطه با کشته شدن افراد انقلابی و اندیشمند، با کشتن یک جلاد، یک دژخیم آیا عدالت اجرا می‌گردد؟ اصولن ارزش یک انسان انقلابی و مبارز از منظر نقش و تاثیر گذاری او در جامعه با یک مزدور حکومت‌های ضد مردمی برابر است؟ به یک معنی آیا قصاص راه حل است؟ اگر از آغاز اجرای این مجازات تا سه دهه‌ی پیش هیچ جمعبندی، آمار و تحلیلی نداشته باشیم  ٣٠ سال حکومت دار و کشتار جهموری اسلامی پاسخی منفی به سئوالات فوق است. آیا همین سه دهه به خودی خود و به خوبی نشان نمی‌دهد خشنونت حکومتی باعث نوعی خشنونت اجتماعی می‌گردد؛ مگر نه این که رژیم جهموری اسلامی هر چقدر دامنه‌ی بگیر و ببند و کشت و کشتار را گسترش داده است بر عکس دامنه‌ی  مبارزه، نا امنی، هرج و مرج و فساد اخلاقی در مقیاس بی سابقه‌ای در جامعه نیز وسیع و گسترده شده است. من هر چه فکر کردم هیچ سنخیتی برای خودم و دلایل کسانی که این شرم آورترین نوع مجازات را برای انسان ساری و جاری کرده‌اند پیدا نکردم.

آیا پاسخ به این سئوال هوش زیادی می‌خواهد: مگر با از بین بردن یک جانی، جنایت پایان می‌پذیرد؟ آیا خلافکاران معلول علت‌های مشخصی نیستند، که مجازات مرگ هیچ ربطی برای آن علت ندارد. روشن‌تر بگویم آیا با به خون کشیدن مبارزین، مبارزه پایان می‌یابد؟ آیا اصلن از خودمان صمیمانه پرسیدیم چه کسانی، در چه شرایطی و به چه منظوری پایه‌ی این مجازات را پی ریخته‌اند. اگر تصمیم بر اعمال این مجازات در یک شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دیگری اتخاذ شده است و به یک معنی مربوط به جامعه‌ی کهنه است؛ چرا مدافعین جامعه‌ی پیش رو نیز باید بدان باور داشته باشند و خود را وارث آن بدانند، کسانی که مدعی اقتصاد پیش رفته، سیاست پیش رفته  و فرهنگ پیش رفته هستند.

 و اما سئوال مهم‌تر بنیادی و اساسی‌تر: از آغاز کاربرد این مجازات تا کنون در جهان، ما به عنوان جبهه‌ی کار و مبارزین برپائی جامعه‌ی پیش رو چه نفع و سودی بردیم و دشمنان ما، مدافعین جامعه‌ی کهنه چه سودی بردند؟ ما چه از دست دادیم و آنان چه به دست آورده‌اند؟ آیا الغای مجازات اعدام به معنی عفو و بخشش جنایتکاران است؟ آیا هیچ شکل دیگری از مجازات وجود ندارد؟ آیا علم، دانش، و تجربه‌ی انسان‌ها در قرن حاضر عاجز از اتخاذ تصمیم دیگری است؟ صرفن به عنوان طرح سئوال: آیا در کشورهائی که مجازات اعدام ملغا شده است، در برابر کشورهائی که هنوز به آن عمل می‌کنند هیچ درس و تجربه‌ای وجود ندارد. به چه دلیل پس از اولین انقلاب سوسیالیستی در جهان مجازات مرگ ملغا شد و به چه دلیل دیگر مجددن رایج گردید؟

 

می‌خواهم برای یک لحظه موضوعی را فرض بپندارم و بگویم جهان از فردا شروع می‌شود وهر چه را تا کنون به عنوان تاریخ داشته‌ام فراموش کنم. از همین فردا. منتها با همین مناسبات موجود، می‌خواهم دقیق حساب کنم  با موافقت مجازات مرگ  چه به کف می‌آورم و چه از کف می‌دهم، دست‌ام می‌لرزد بنویسم : فرزاد کمانگر، چند فعال کرد دیگر، چند نویسنده و خبرنگار، هفت زن منتظر سنگسار، چندین جوان در روز تولد هجده سالگی‌شان و ... همه را از کف خواهم داد. اما در همان عالم فرض و هپروت خودم اگر مخالف باشم و به علت مخالفت من این مجازات در دنیا ملغا گردد همه‌شان خواهند بود . چه خوب بود بعد از قیام بهمن ماه با توجه به توانی که ما (کمونیست‌ها) داشتیم میخ منع مجازات مرگ را در ایران می‌کوبیدیم. قصدم برخورد کاسب کارانه نیست که فکر سود و زیان باشم. اما بعضی وقت‌ها برای آنانی که حق‌شان بود امروز در بین ما باشند، حداقل زنده باشند، بد جوری دلم تنگ می‌شود؛ خیلی ضرر کردیم.

 

شاید دلیل موافقین مجازات مرگ در اپوزسیون انقلابی هم دغدغه ی حکومت فرضی آینده‌شان باشد، و بگویند در حال حاضر ما هیچ کاره‌ی دنیائیم و هیچ حکومت و محکمه‌ای را در دست و اختیار نداریم، تا ببینیم فردا چه می‌شود. پس بگذارید منهم بگویم پیشاپیش آن که با مجازات مرگ مخالف باشم با حکومت‌هایی مخالف‌ام که منطق‌شان برای مخالفین مرگ است. و اگر بگویند ما آزادی سیاسی را قبول داریم و هیچ کسی را به جرم عقیده‌ی سیاسی محکوم به مجازات مرگ نمی‌کنیم، آن وقت باید بگویم معلول را به جای علت گرفته‌اید و"این چه حکومتی است که برای مخالفین و مجرمین هیچ منطقی جز مرگ نمی‌شناسد." و اگر بگویند که ما هر روز با مجازات‌‌های مرگی که حکومت‌ها انجام می‌دهند شدیدن داریم مخالفت می‌کنیم مخصوصن رژیم جمهوری اسلامی. آن وقت می‌پرسم پس شما از این که جمهوری اسلامی این کار را می‌کند مخالف‌اید؟ یا این که با مجازات مرگ مخالفید؟ و اگر دو پهلو برخورد کرده واگذار به آینده کنند. می‌پرسم در حال حاضر چه منافعی دارید که مجازات مرگ را محکوم نمی‌کنید؟ و خواستار الغای آن نیستید. حداقل اجرای آن در آینده‌اش را به آینده موکول کنید، نه القایش را.

 

باری قصدم از نوشتن این دو مورد، خیلی کوتاه‌تر از این بود که شد، و هنوز هم قصد ندارم نتیجه گیری قطعی کنم، چرا که معتقدم با یک حرکت جمعی و اجتماعی است که می‌توانیم به نتیجه‌ی مطلوب برسیم؛ ولی برای حسن ختام این مطلب باید به یک نکته‌ی مهم اشاره کنم، آن هم این که به مرگ و زندگی بر می‌گردد. تردیدی نیست که هر موجود زنده‌ای بخصوص انسان و هر طبقه‌ای برای بقای خود تلاش و مبارزه می‌کند. اکنون دیگر آن فرض را کنار می‌گذارم و پایم را روی زمین قرار می‌دهم: "تاریخ جوامع انسانی، تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی است". در این مبارزه ضد و خورد، کشتن و کشته شدن اجتناب ناپذیر بوده است و هست. امیدوارم خوانندگان هوشیار و گرامی با همین اشاره تفاوت کشتن و کشته شدن در نبرد طبقاتی را  با حکم مجازات مرگ که اصولن هم در اطاقی در بسته با متهمی دست و دهان بسته و چند شکم گنده بر کرسی قضاوت نشسته صورت می‌گیرد متوجه باشند. من هنوز هم که هنوز است هر چه فکر می‌کنم می‌ بینم " دنیا بی لاجوردی‌ها قشنگ‌تر است" امیدوارم رفقای عزیزم و همه‌ی کسانی که دل در گرو جهانی عاری از زندان و شکنجه و کشتار دارند، و  همان طور که برای انسان ارزش و احترام قائلند و جامعه‌ی پیش رفته را نیز برای رفاه، سعادت و خوشبختی‌ انسان‌ها می‌خواهند، با برخوردی آگاهانه و خلاق خود را در گیر این مباحث کنند. باشد تا با همت و هم کاری همه‌ی انسان‌های مبارز،احزاب و سازمانی‌های انقلابی، یک بار برای همیشه موفق به الغای مجازات مرگ در سراسر جهان شویم، و ثابت کنیم انسان پیش رفته‌ی اهل علم و دانش قرن حاضر، نوع نگاه و بینش‌اش ازانسان و مشکلات او با تبیین انسان‌های قرن‌های پیشین در شکل و محتوا متفاوت است. و بدون هیچ شک و تردیدی در برنامه‌های سازمانی و حزبی خود با افتخار، مجازات مرگ را مربوط  به دوره‌ی جهالت انسان معرفی کرده، و اعلام داریم در مناسباتی که ما برای آن مبارزه می‌کنیم، همه‌ی انسان‌ها حق حیاط دارند، و در عین حال هیچ کس حق وارد کردن کوچکترین خدشه‌ای بر آزادی دیگری را ندارد.  

جعفر امیری  ١٢/۸/٢٠٠۸