| ||
|
زندگی جاریست
در رویا های کودکی ام ترا می بینم که نشسته ای در کنار نیزازان وپایت در میان شره شره های آب لطافت یک روز بهاریست سر خ ولوند بیتوته کنان در کنار یک پنجره تر ا می بینم هستی من در نی نی چشمان تست وقتی لوند می خندی بر این کود کانه ء من با خود می گویم چه مغرور به رفتن بودیم حرکت از کنجهای اطاق به دسیسه های یک پیام زنجیر در پاهایمان قفل کرده بود دو زنجیر سیاه بر افکار مان سایه بود ومغز در هاله ای از گنداب شهر شمشیر می درید چه روزگار بیهوده ای بود همه چیز خریدنی به نرخ بازار آه ای زندانی این همه پلشتی سهم ما را در گرداب متعفن خود غرق کرده بود
چه شب بی پایانیست گاهی عروسکی همهء ذهنم را به اندازهء دنیای خود کوچک می کند ما هر قدر کار میکنیم باز در زورق این گرداب اسیر و بیهوده می چرخیم شب در انزوای خود باز می راند وجهنم مرداب را در هاله ای از تقدس نشان مادرم می دهد سهم ما این است سهم تنها ماندن سهم غروب طلوع سهم بیراه های مزمن آه ای انسان زندانی آیا طلوع سفرت در سنگلاخ ابدیت به تباهی نشسته نیست؟ تنها یک فانوس ما را غرق در ستاره ها می کرد اما در شهر هزاران فانوس بر سنگ فرش خیابان خونابه خوردند سهم ما این است خون ما شراب می شود بر پیکر این سیاهی بی پایان هر ستاره پتکی کارگر است اما این قصهء هزار ه هاست رود همه چیز را با خود می برد وقتی طغیان صدا ها رسید همه چیز نا بود می شود همه چیز صاف می شود صاف هم چون صوفی دریا ها ما در رویا های این طغیان هر روز نماز می خوانیم ولی گنداب شهر طولانیست همه چیز را به تباهی در خود غرق کرده است هیچ چیز موزون با قواره نیست تباهی مزمن دستان کودکان اسیر در بیغوله های شهر را به تاراج می برد روز در بستر شب نقطه ایست نورانی اما در هزاره ها اما در بینهایتها مر گ من در نی نی چشمان تست بادکنکهای تو خالی شهر را به عروسی نمی خوانند زندگی هم چون آب روان جاریست در پس شب شعاع های هز ا ران ستاره زندگی را فریاد می کنند من در نگاه تو زنده ام در فریادی که از زندگی می کنی بار ورم در روزنه های نگاه یک زندانی در دستان جاری یک ابریشم در گلبرگهای در خت گیلاس من زنده ام تاز ندگیست فریاد هست ما در «دامون» این فریاد ها زنده ایم در پشت شقایق های ابریشم در نگاه یک زندانی زندگی جاریست . تا ابدیت زندگی جاریست
12 یولی 2008 سل تی تی
| ||