گفتگوهای زندان

 

 

اولين ملاقات در میدان شهر   

بهروز جليليان

    

دهم ارديبهشت سال ۱۳۶۱ بود،من و رفقاى ديگر هم پرونده اى ام بعد از ‏نزديک به دو ماه‎ ‎‏ بازجويى و دادگاهى چند دقيقه اى، براى انتقال به ‏زندان ديزل آباد در کرمانشاه به همراه زندانيان ديگرى از هواداران اقليت و ‏اشرف دهقانى از بازداشتگاهى موقت در شهرى ديگر به محل دستگيريم در ‏اسلام آباد غرب آوردند.

 

در آنجا با عده ديگرى که در طى چند ماه گذشته ‏بازداشت شده بودند، منتظر انتقالمان به ديزل آباد بوديم. طى اين مدت من ‏و عده اى ديگر را به بازداشگاه موقت سپاه در کرند غرب فرستاده بودند و ما ‏تا مدت ها بخاطر اين که در شب و با چشمبند منتقل شده بوديم نمى ‏دانستيم کجاست. ملاقات نداشتيم و حتى خانواده هاى ما نيز تا مدت ها ‏نمى دانستند که ما در چه زندانى هستيم و سرانجاممان چه شده است. يکى ‏دو روز پيشتر از انتقال ما به زندان ديزل آباد، ما را در دادگاه هاى چند دقيقه اى محاکمه کرده بودند و ‏حتى قاضى شرع که آخوند شکم گنده اى به نام موحدى بود در همان چند ‏دقيقه، يک سيلى هم به من زد.‏

 

بعد از چند ساعتى که در بازداشتگاهى در اسلام آباد غرب بوديم، عده اى از ‏ما را دوباره سوار مينى بوس کردند و به ميدان اصلى اين شهر کوچک ‏آوردند. ميدان پر از جمعيت بود و پاسداران دور مينى بوس حلقه بزرگى ‏درست کرده بودند و ما هنوز نمى دانستيم که براى چه ما را به آنجا آورده ‏اند، هيچ کس از محکوميت خود خبر نداشت.‏

 

دو پاسدارى که در عقب و جلو در داخل مينى بوس با اسلحه نشسته بودند ‏هم چيزى نمى گفتند. آخوندى در بيرون با بلند گو، مردم را به جمع شدن و ‏اجراى حکم دعوت مى کرد. همه ما در داخل مينى بوس با دلهره در ميان ‏جمعيت مى گشتيم که بستگانمان را ببينيم و يا حداقل از سرنوشتمان مطلع ‏شويم،تا اين که يکى از زندانى ها - همه ما از محکومين سياسى بوديم - با ‏صداى بلند گفت که احتمالا مى خواهند ما را در برابر مردم شلاق بزنند. ‏پاسدارى که در جلو نشسته بود هم پوزخندى زد و سرش را به نشانه تاييد ‏تکان داد.‏

 

يکباره چند پاسدار به مينى بوس هجوم آوردند و نردبانى در کنار درش قرار ‏دادند و به بالاى آن رفتند و شروع به خواندن آيه هايى از قرآن کردند و از ما ‏به عنوان اعضاى گروه هاى مرتد و ضد انقلابى ياد کردند که به ضربات شلاق ‏محکوم شده اند، ما اين صدا ها را در همهمه مردم مى شنيديم که اغلب از ‏روستاييان و مردها و پسران جوان بودند. نمى دانستيم چه کار مى توان انجام ‏داد. يک ترفند و اقدام عجيب رژيم بود و ما تا بحال نشنيده بوديم که رژيم ‏زندانيان سياسى را که به آنها زندانيان گروهکى هم مى گفت در حضور مردم ‏شلاق بزند. مردمى که ما خودمان را از آنها مى دانستيم و در مبارزه براى ‏دنيايى بهتر و زيباتر براى همگى مان به زندان افتاده بوديم و شکنجه و اعدام ‏مى شديم. خانواده ما از آبادان جنگزده بودند و بخاطر وابستگى هاى ‏خانوادگى به اين منطقه آمده بوديم که خود منطقه اى جنگ زده بود. مردم ‏که صرفا از روى کنجکاوى جمع شده بودند، با شعارهاى پاسداران در اوايل ‏همراهى مى کردند، اما کم کم با مقاومت زندانيان در برابر اين هشتاد ضربه ‏شلاق و بى اعتنايى به درد و سربلندى زندانيان، تکرار شعارها به همان حلقه ‏پاسداران و تعداد کمى از مردم محدود شد.‏

 

وقتى نوبت من شد و به بالاى مينى بوس رفتم، پاسدارى ورقه مچاله شده ‏اى در دست داشت و از روى آن حکم هشتاد ضربه شلاق به خاطر هوادارى ‏از سازمان پيکار را خواند. به ناگاه، برادر بزرگترم را در ميان جمعيت ديدم ‏که بدون پلک زدن به من نگاه مى کرد و مشتش را جلو دهانش گرفته بود. ‏اين اولين ملاقات من به همراه طعم سوزناک شلاق بود که پيشتر و در دوران ‏بازجويى بدتر و بيشترش را تحمل کرده بودم. زمانى که پاسدار مرا به زور ‏روى مينى بوس خواباند، شلاقش را ديدم که شلنگ پلاستيکى خشک شده ‏اى بود و به چوب خوش تراشى مى ماند. وى با شدت و حدت زياد بخاطر ‏مقاومتم در خوابيدن روى مينى بوس، شلاق مى زد و زير لب به من لعنت ‏مى فرستاد. من چشم از برادرم بر نمى داشتم که وى را در ميان جمعيت گم ‏نکنم. ملاقات با برادرم در حالى که ضربات دردآور شلاق گاه به جاى ضربات ‏قبلى مى خورد و درد را بيشتر مى کرد، تجربه غريبى بود. او همچنان مرا ‏نگاه مى کرد و سعى مى کرد با فشار جمعيت همواره چشم در چشم من ‏داشته باشد. در عين حال افسردگى و خشم توامان را هم در چهره اش مى ‏ديدم. پاسدار شلاق زن به نفس نفس افتاده بود و جايش را به يک نفر ديگر ‏داد که او هم براى اين که از قافله عقب نماند با شدت هرچه بيشتر مى زد. ‏به يک باره يک فرد ريشو با صداى بلند از ميان جمعيت اعتراض کرد و ‏خطاب به پاسدار شلاق زن گفت که اين خلاف شرع است و بايستى کتاب ‏قرآن زير بغل داشته باشى و دستى که شلاق مى زند، نبايد از روى قرآن ‏بلند شود، که عده اى ديگر از پاسداران او را به کنارى کشيدند و با خود ‏بردند.‏

 

‏ شلاق که تمام شد من به سرعت بلند شدم که نشانى از ضعف در من ‏نبينند، اما پشتم بشدت مى سوخت و احساس مى کردم که زير پيراهنم به ‏خون آغشته شده است. وقتى که بلند شدم، شانه هايم را بالا انداختم که ‏حداقل اعتراضى کرده باشم و بعد که از بقيه هم پرسيدم، آنها نيز به گونه اى ‏اعتراض خودش را نشان داده بودند. به داخل مينى بوس که برگشتم، برادرم ‏را در ميان جمعيت گم کردم، شايد او هم از ناراحتى به گوشه اى رفته بود. ‏هيچ آشناى ديگرى هم در ميان جمعيت نديدم. البته خوشحال بودم که مادر ‏و پدرم، آنجا نبودند، هيچ ملاقات خوشايندى نمى توانست براى آنها باشد. ‏در زندان ديزل آباد، زندانيان به کمک ما آمدند، زير پيراهن من با خون به ‏پشتم چسبيده بود و جدا کردن آن دردناک بود، اما بايستى اين کار را مى ‏کرديم وگرنه، زخم به چرک مى نشست.‏

 

چند هفته بعد که اولين ملاقات متعارف و از پشت شيشه با پدرم براى اولين ‏بار دست داد، از طريق گوشى تلفن به او گفتم که پنج سال محکوميت ‏گرفته ام، که چهره اش درهم رفت. در هر حال فکر مى کنم کمتر کسانى ‏ملاقات به همراه شلاق نصيبشان شده باشد که تنها از ابداعات اين حکومت ‏پليد است.‏

 

 

مادرانِ ملاقات

 

به نظرم از همه بيشتر، اين مادران بوده اند که رنج ملاقات مى کشيدند، تا ‏بقيه افراد خانواده و يا حتى خود زندانى. زمانى که در بند 25 زندان ديزل ‏آباد به عنوان زنداني سر موضعى در يک سالن هشت متر در 15 مترى، ‏حدود نود نفر بسر مى برديم، زمانى که داشت غروب مى شد و تقريبا وقت ‏ملاقات هم تمام شده بود، من و يکى دو نفر ديگر در آخرين سرى به ملاقات ‏رفتيم. سالن ملاقات که شامل ده اتاقک بود که يک ضلعش ديوار نداشت و ‏ضلع روبرويش ديوارى از شيشه بسيار ضخيم بود، در اين اتاقک ها تلفن بود ‏که بوسيله لته هايى از هم جدا مى شد ما، خانواده هايمان را که آن سوى ‏يک ديوار شيشه اى ضخيم بودند، ملاقات مى کرديم. اين بار مادرم تنها و از ‏شهرستان آمده بود. مادرم از نظر جسمى هميشه ضعيف بود و عينک بسيار ‏کلفتى به چشم مى زد و خيلى کم پيش مى آمد به تنهايى جايى برود؛ و ‏انتظار نداشتم که به شهر ديگرى آن هم در اين وقت تنگ به ملاقات من ‏بيايد. آنقدر نگران سلامت و برگشتنش بودم که متوجه قربان صدقه رفتن و ‏احوال پرسى اش نمى شدم. با وجود گرفتارى و بيمارى اعضاى ديگر ‏خانواده، بخاطر اين که ملاقات ها هيچ حساب و کتابى نداشت و گاه براى ماه ‏ها ملاقات نداشتم. مادرم راهش را گرفته بود و به ملاقات آمده بود. بعد ها ‏که آزاد شدم، فهميدم که مادرم در چندين بارى که فاصله ملاقات ها به ماه ‏ها کشيده مى شد، دچار سکته و از دست دادن يک چشمش شده بود، که از ‏ارمغان هاى حکومت وحشت بود. مى دانم که هيچگاه نمى توانم جبرانش ‏کنم.

با اين مقدمه مى خواستم از تجربه يک مادر ديگر در ملاقات پسرش بنويسم. ‏بعد از آزادى با مادرم به ديدار مادر محمد رفتيم که پسرش پس از ‏دستگيرى در زندان عادل آباد شيراز زندانى شده بود. محمد از اعضاى ‏دانشجويان مبارز بود و بعدها در آبادان با وحدت انقلابى و سپس گروه اتحاد ‏براى آزادى کار فعاليت مى کرد. برادر بزرگترش، فريدون در اواخر سال ‏‏1359 در درگيرى هاى بوکانجاودانه شده بود. مادر محمد که همسر يک ‏کارگر شرکت نفت در آبادان و فرزندان بسيارى را بزرگ کرد، زنى قوى و با ‏اراده بود. او که چند ماهى از دستگيرى پسرش مى گذشت، در اواخر آبان ماه ‏‏1360 ، توانسته بود براى اولين بار به ملاقات پسرش برود. روز بعد با واهمه و ‏اضطراب از کابوسى که ديده از خواب شب پيشين برخاسته و با دلهره بسيار ‏دوباره به در زندان براى ملاقات پسرش مى رود. هر چه تقاضا و حتى التماس ‏مى کند به او ملاقات نمى دهند و با وجود ناراحتى بسيار و دلهره زياد مادر ‏براى ديدن پسرش، زندانبانان تنها وى را مطمن مى کنند که او سالم است، ‏اما نمى تواند ملاقات کند.‏

 

مادر که از آن همه خواهش و درخواست خسته شده و روز هم کم کم به ‏پايان مى رسيد. در کنارى مى نشيند که پدر و برادر بزرگتر جمشيد٬ هم ‏پرونده اى و رفيق پسرش را مى بيند که بسيار مشوش و ناراحت بودند. برادر ‏جمشيد از مادر مى خواهد که چون زن است به همراه آنها به گورستان ‏بهايى هاى شيراز بيايد، چرا که چند شب قبل او را اعدام کرده٬ زندانبانان ‏به آنها گفته بودند که جمشيد را در گورستان بهايى ها دفن کرده اند. برادر ‏جمشيد هم براى امنيت شان بهتر مى ديد که زنى به همراهشان باشد و ‏فرصتى براى خبر کردن کسى ديگر در همراهى با خود نداشت. در هر حال ‏مادر محمد که خود از احوال پسرش بى خبر بود و بخاطر يک کابوس ‏وحشتناک براى ديدار مجدد پسرش به در زندان آمده بود، شروع به دلدارى ‏پدر پير جمشيد مى کند و به همراه آنها به گورستان بهايى هاى شيراز مى ‏رود.‏

 

اين  خاطره تلخ را مادر محمد با تلخکامى و قلب رنجيده اش مى گفت و ما ‏مى شنيديم. شايد تنها مادرم٬ بخشى از درد و رنج اين مادر را مى فهميد و ‏خود تجربه کرده بود. زمانى که به گورستان مى رسند و از سرايدار سراغ ‏محل دفن اعدامى هاى ديشب را مى پرسند، وى که جايى که خاکش تازه ‏جابجا شده بود و به نظر يک گور دسته جمعى مى آمد را نشان داد و کاغذ ‏مچاله شده و چرکى را به آنها نشان مى دهد که ليست اعدامى هاى شب ‏قبل در آن بود. در اين ليست برادر جمشيد، با واقعيت تلخ ترى روبرو مى ‏شود. وى نام محمد را در ليست مى يابد و بخاطر حزن و تشويشى که مادر ‏محمد دارد، مجبور مى شود که حقيقت را به اين مادر باز گو کند. مادر ‏محمد براى ما تعريف کرد که چگونه با دست خاک گودال بسيار کم عمق را ‏پس زد و جسد پسرش را مى يابد که يک کفش به پا داشت و دمر روى ‏خاک افتاده بود. وى جسد محمد را به بغلش مى گيرد و همچون دوران ‏کودکى براى جوان 26 ساله اش، نه لالايى که اين بار شروه  مى خواند. کمى ‏بعد برادر و پدر جمشيد که خود داغدار بودند، غم خود را فراموش مى کنند ‏و به دلدارى اين مادر مى پردازند، حتى سرايدار فقير گورستان، پتويى براى ‏آنها مى آورد که مادر، محمد را درونش مى پيچد. سر و صورتش را پاک مى ‏کند و با دست هاى خودش دوباره به خاک مى سپارد. حتى تصور آن زمان و ‏رويداد برايم که خود سال ها رنج شکنجه و از دست دادن رفقاى بسيارى را ‏تجربه کرده بودم، باورکردنى نبود. درد و رنجى که اين مادران ملاقات برده ‏اند با هيچ مجازات و غرامتى عليه عاملين آن قابل بخشش نيست.

اين نوشته پيشتر در نشريه آرش شماره 100، منتشر شده است.

 

behrouzan@gmail.com