گفتگوهای زندان

 

 

 

شعری برای شاملو شاعر انسانی

 

 

 

بر چهره ام اشک آبائی تونشسته است

سپیده ای در کنار تو بودم

راز عشق را از تو شنیدم

ای زندانی سیاه چهره ء من

ای زندانی سپید چهرهء من

تو فشرده ء یک انسانی

انسانی که منیت در او مرده است

روح او در کالبد انسان

آرایش یک گیتی ست

وجهانی در ستایش تست

ای زندانی آزادی

بر معوج این جهان

تنها شاخص ها

در تو فوران می کنند

در با غ آئینه های تاریخ

نام تو

حرف تو

عجین است

انسانیت  با معجونی از عشق

عشق به آفتاب

در واپسین نگاه تو

می خندد

ای شاعر انسانی من

ای شاعر سیاسی من

در تو می خندد گل

در تو می خندد آفتاب

در تو سیاهی ولچک مرده است

در معبر طو فانها

در معبر تما م آنچه که

نا م عشق به آن نهند

نام تو زنده است

 

نام سهراب

نام فروغ

نام اخوان

در کنار تو زنده است

بر پیچکهای این سر زمین

تو تا جاودانه می در خشی

 در معبر باد

در معبر جنگل

در معبری که  سرود

 مدام زمزمه می شود

تو  جاری هستی

ای سپیدهء سحر

من در نی نی چشمان تو زنده ام

در نگاه عاشقانهء تو

در آخرین کلام  تو

جاری می شوم

آرمانم به کلام تو در من شکفت

در تو همهء نا گفته ها

به چالش گرفته شد

در سپیدهء باران

در طلوع خورشید

در تاریخ مه آلوده

تو راه بودی

ای مادر خورشید

در کوله بار سنگین وطنم

عطر را از تو بو ئییدیم

 

ره در چکا وکها در تو زنده شد

سپهر و آسمان این تاریخ خونین

در تو مجالی تازه گرفت

من کودک این راه تو بودم

که لنگان لنگان در سرودت

در آئینه های الوند تو

با پائی آبسهء زخمی

گرفتن خورشید را

آرزو کردم .

ای الوند خونینم

ای آبشار خونینم

ای همه پرستو های خونین

سپیده های شرق سر زمینم

من سلامی دوباره به تو می گویم

سلامی تا واپسین حیات

عطر آهیست

گندم آهیست

سرود آهیست

که با نام تو  آغاز می شود

ای  ستاره ها  ی زندانی 

ای  واژه های زندانی

آیا طلوع سحرت

نقبی به  صبح نخواهد زد؟

در تو گریستم

در تو خندیم

در تو آسمانم را آرایش کردم

در تو کهکشانها را نظار ه کردم

در تو بر مرگ خندیدم

در تو بر سر نوشتم بوسه ای

دوباره زدم

ای آسمان آبی ام

بر بته زارهای این سرزمینم

بر کویر تشنهء ایران

این وطن خونینم

نام تو  جاودانه خواهد درخشید

ای شاعر انسانی من

ای شاعر عشقهای

جلاداده و صوفی

ای پر چم ستاره های خونین

شب در واپسین ذرات خود فرو رفته است

به گودالی که تو برایش کنده ای

اشک های این سرزمین

 شب را تا آخرین ذراتش

مدفون خواهند کرد

ریزش از درون

ریزش از برون

ریزش از موج طوفان تو

در ذره ذره این لاشهء سیاه

تنیده است

به روز آفتابی

به لاله های سرخ

به آسمانی آبی ؛همه 

به حرفهای تو رنگین است

آقا قیای وحشی من

ای تابش سفره های رنگین

بر پر چمت عکس انسان

با باران های  سبز وسرخ و چکاوک

با تاج  های قرقاولهای رنگین

در معبر آفتاب

در معبر انسانهای رنگین

از کلام و آزادی تو

فوران است .

 بر بستر خنده ای

گریستم

بوسه بر خاکت می زنم

ای شاعر انسانی من

 

بیست هفتم ژوئیه دوهزارو هشت

علی یحیی پور سل تی تی