| ||
|
بازبینی یک توطئه کنکاشی در زوایای تاریک نئوتودهایسم
بعدالتحریر: کارِ نوشتن مقاله حاضر بهپایان رسیده بود که دُرفشانیِ تازهی جریان تودهایستیِ آذرینـمقدم منتشر شد. مکارهی هفتخطی بهنام لنا که نه هویت سیاسی روشنی دارد و نه کسی در هیچ جنبشی او را میشناسد، گویی عزم جزم کرده که نام خود را بهعنوان جوخهگوبِلز در جریان نئوتودهایسم بهثبت برساند. این مرد یا زن خبیث که پیشتر از این تمامیت جنبش دانشجویی را بهعنوان جریانی فریب خورده و مسلح معرفی کرده بود، اکنون بهستایش از پیشرویهای حزب کمونیست ایران در رابطه با تحولات درونیاش پرداخته است[«جنبشي دانشجويي كه با همسويي و حمايت از جنبش كارگري از يكسو و از سوي ديگر با تكيه بر مطالبات دانشجويي قادر بود گرايش سوسياليستي را در دانشگاه ايجاد نمايد تبديل بهيك نيروي نظامي - سياسي گرديد» ـ درسهاي يك تجربه تلخ]. اینکه حزب کمونیست ایران با تملقگوییهای مکارانه و توطئهگرانهی نئوتودهایسم چه برخوردی خواهد داشت، بهخود این حزب مربوط است. اما رواج انحطاط سیاسی نئوتودهایسم و روشهای تبلیغاتیـحزباللهی آن بههمهی چپ مربوط است. نمونهی آخرین دُرفشانی لنا یکبار دیگر عمق این انحطاط را بهنمایش میگذارد. او بهدو تحول درحزبکمونیستایران میپردازد که بهزعم وی حزب بهنفع نئوتودهایسم پیشروی کرده است. نخست اینکه تصمیم کنگره کومهله مبنی بر غیرضروری دانستن تشکیل فراکسیون فعالیت بهنام کومهله در عینِ بهرسمیت شناختن حق اقلیت تشکیلاتی در طرح مباحث خود، از جانب نئوتودهایسم «محکوم» شدن تشکیل فراکسیون ناسیونالیستی عنوان میشود و اظهار امیدواری میشود که این حزب بزودی دچار انشعاب شده و صفوف خود را از اعضای فراکسیون پاکسازی کند تا راه برای نئوتودهایسم هموار شود. صرفنظر از این که نئوتودهایسم آذرینی فاقد حتی کوچکترین ظرفیت مبارزه و فعالیت در یک حزب سیاسی جدی است، نفس این درُفشانی ـاماـ باید پاسخ بگیرد. مستقل از نظرات سیاسی اعضای فراکسیون فعالیت بهنام کومهله و طرفداران آنها در بیرون از حزب کمونیست، باید براین واقعیت روشن و بدیهی تأکید کرد که اکثریت اعضای آن فراکسیون و مدافعان آنها در خارج از حزب در زمرهی خوشنامترین فعالین سیاسی اپوزیسیون ایران و مبارزان صفوف کومهله قرار دارند. هم آن فراکسیون و هم طرفدارنشان یک جریان سیاسی اصیل با روشهای متعارف مبارزه سیاسیاند. در مقابل این جریان سیاسی سالوسان پیشاسیاسی و باندباز نئوتودهایسم ذرهای هم حقِ زبان باز کردن ندارند. یک موی مینهحسامی، شعیب ذکریائی، یوسف اردلان، وحید عابدی و دهها نفر دیگر از همنظران آنها بههزاران خس و خاشاکهای جاسوسصفتی امثال آذرین و مقدم میارزد. نئوتودهایستها باید بدانند که مدافعان سرکوب رژیم اسلامی جایی در صفوف اپوزیسیون ندارند تا چه رسد بهچپ. دوم این که لنای فریبکار نمایش تبلیغاتی نئوتودهایسم در رابطه با موضعگیریهای بهرام رحمانی نسبت بهاین جریان و سپس خروج بهرام رحمانی از این حزب را دستاویزی قرار داده است تا بار دیگر بهحزب کمونیست فراخوان تصفیه صفوف خود از ناراضیان را داده و آنها را بهگودال «استراتژی سوسیالیستیِ» دفاع از سرمایه اسلامی فرا بخواند. خزعبلات لنا در بارهی کمیته هماهنگی و جنبش دانشجویی و امثالهم را قبلاً آذرین و دیگران گفتهاند و ارزش جواب دادن ندارد. اما واقعهی بهرام رحمانی یکبار دیگر عمق ریاکاری و خباثت این جریان را بهنمایش میگذارد. شیطان در جزئیات خوابیده است و این جزئیات را باید شکافت. باند آذرین و شرکا در تاریخ 30 ژوئن نامهی باجخواهی خود را بهحزب کمونیست ایران نوشتند و در تاریخ 7 ژوئیه این باجخواهی را علنی کردند. نفس زشتی این کار بهکنار. آنچه اما بعدها و در جریان استعفای بهرام رحمانی معلوم شد، این بود که بهرام رحمانی در تاریخ 26 ژوئن، یعنی 4 روز پیش از نامه باند آذرین، متن استعفای خود را بهحزب کمونیست داده بود. جاسوسصفتان باند آذرین هنگام نوشتن آن باجنامه از متن این استعفا خبر داشتند. آن باجنامه را فقط و فقط برای این نوشتند که بتوانند با علنی شدن استعفای بهرام رحمانی آن را بهعنوان یک پیروزی برای خود قلمداد کنند. اشتباه بهرام رحمانی در پافشاری براستعفای خود و سرانجام علنی کردن این استعفا از یکسو و برخورد غیراصولی حزب کمونیست ایران در کوتاهی از دفاع از حیثیت سیاسی بهرام رحمانی بهنئوتودهایسم امکان آن را داد که این واقعه را بهعنوان یک پیروزی برای خود ثبت کند و جوجهگوبلز این جریان اکنون مشغول همین کار است. این «پیروزی»ها اما نئوتودهایسم را از منجلاب همسویی با وزارت اطلاعات محسنی اژهای و دادگستری قاضی مرتضوی نجات نخواهد داد. بهمن شفیق ـ عباس فرد
بهعنوان مقدمه: نوشتهای که در دست دارید، بازخوانی دقیق مجادلهای تلخ و درعینحال تعیینکننده در ماههای گذشته در میان بخشهایی از فعالین چپ در خارج از کشور از یک سو و فعالین جنبش دانشجویی در داخل از سوی دیگر است. عباس فرد در این نوشته بهدقت تمام مضمون این مجادله را روشن کرده و ماهیت واقعی سیاست خانمانبرانداز نئوتودهایسم را برملا کرده است. تصویر عباس فرد از سوسیالیسم در این نوشته چنان زیبا و الهام بخش است که بهطور قطع این نوشته را در شمار آثار باارزش مارکسیستی در چپ ایران قرار میدهد. بهویژه بحث نویسنده در قسمتهای پایانی نوشته حاضر در نقد دیدگاه پیشاتاریخی سوسیالیسم ارتجاعی در باب هنجارهای مبارزه و مقاومت در جنبش انقلابی بهطورکلی و در زندان بهطور اخص، از درخشانترین مباحثاتی است که تا بهامروز در این زمینه خواندهام. عباس فرد در این بحث بهزیباترین وجهی تئوری مقاومت در مبارزه را از زاویه جنبشی معطوف بهآینده ارائه کرده است. در تبادل نظری که بعد از خواندن نوشته با نویسنده آن داشتم، معرفی نوشته و توضیح این امر که چرا پرداختن بهاین مباحث ضروری است، بهنظرم لازم آمد. این کار را من با کمال میل برعهده گرفتم و از این بابت از رفیقم عباس سپاسگزارم. اما چرا این بحث ضروری است؟ اول اینکه این بحثی منحصراً درباره جنبش دانشجویی نیست و نوشته حاضر نیز بهبررسی جنبش دانشجویی اختصاص ندارد. اینکه حوزه مورد بحث بهجنبش دانشجویی مربوط میشود شاید از تصادفی منطقی برخاسته باشد. حوزه بحث اما بههمین خوبی میتوانست هر جنبش دیگری، و بخصوص با توجه بهطرفین این مباحثه: جنبش کارگری، نیز باشد. در قالب جدال بر سر جنبش دانشجویی مسأله عمومیتر برخورد چپ و سوسیالیستها بهرژیم اسلامی حاکم است که مورد مناقشه قرار گرفته است. آنجاکه فعال یک جنبش اجتماعی با سرکوب و ددمنشی یک رژیم هار روبرو میشود، این دیگر بحثی مربوط بهسیاست عمومی و مربوط بهکل جامعه است. همهی عناصر این مجادله پیش از آن نیز در رابطه با جنبش کارگری و نقش مخرب جریان نئوتودهایستی آذرینـمقدم در آن میتوانست طرح شود. اما اینکه این مجادله بهاین شدت و حدت در رابطه با جنبش دانشجویی بهمیان کشیده شد، ناشی از این واقعیت ساده است که برخلاف جنبش کارگری که در سالهای اخیر تنها بهطور با واسطهای بهعرصهی سیاست میپرداخت، در جنبش دانشجویی بهمثابه یک جنبش بلاواسطه سیاسی استنتاجات سیاسی خط و مشیهای مختلف نیز بهعریانترین شکلی طرح میشدند. در مباحث مربوط بهجنبش کارگری ما ناچار بودیم نتایج سیاسی خط و مشی نئوتودهایستی را از لابلای مباحث دیگر آنان دنبال کنیم. در ماجرای جنبش دانشجویی این خط بهطور آشکار و بیواسطهای خود را در عرصهی سیاست نشان داد. نئوتودهایسم عضو جدید خانواده سوسیالیسم پرو رژیمی است و این سوسیالیسم که طیفهای مختلف حزب توده و اکثریت عناصر اصلی آن را تشکیل میدهند، چند سالی است که بهشدت بهبازسازی خود پرداخته است. حمله بهرادیکالیسم چپ وظیفه ویژهی نئوتودهایسم آذرینی در تقسیمکار ناگفته درون طیف تودهایستهاست. این کاری است که از آنهای دیگر برنمیآید. ماجرای جنبش دانشجویی و حمله همهجانبه نئوتودهایسم بهدانشجویان آزادیخواه و برابریطلب در چهارچوب این جدال وسیعتر معنایی بهمراتب بیش از چگونگی سازماندهی جنبش دانشجویی دارد. دوم کسانی که امروز دانشجویان را از «چپروی» برعلیه رژیم برحذر میدارند و کار صنفی را بهآنان توصیه میکنند، همان کسانی هستند که پیشتر همه خصومت خود را با تشکلهای مستقل کارگری نیز نشان دادهاند. تصادفی نیست که بر متن مباحثه پیرامون جنبش دانشجویی و ظاهراً از زبان یک دانشجو این حکم بیان میشود که «اساس استراتژی سوسیالیستی در شرایط امروز ایران چیزی جز کسب عملی آزادیهای دموکراتیک بهنیروی مستقیم جنبشهای تودهای (با نقش محوری جنبش طبقهکارگر) نیست». صحبت بر سر «اساس استراتژی جنبش دانشجویی» نیست، صحبت بر سر اساس استراتژی سوسیالیستی است و استراتژی سوسیالیستی نیز در درجه اول و قبل از هرچیز معطوف بهجهتگیری جنبش کارگری است. در پس مشاجرات ظاهراً مربوط بهجنبش دانشجویی، این سوسیالیسم و ایدهی انقلاب سوسیالیستی است که مستقیماً مورد تعرض واقع شده است. این بههمه فعالین سوسیالیست جنبش کارگری مربوط است. و سوم اینکه در ورای همهی این مسائل سیاسی بلاواسطه، طرح این سؤال اهمیت فوری و حیاتی دارد که جنبش سوسیالیستی کارگران برای حفظ ارزشهای انسانی و جلوگیری از انحطاط اخلاقی جامعه چه میکند. سوسیالیسمی که بهپایمال شدن عزت و احترام انسان حساس نباشد، سوسیالیسمی که نسبت بهجان انسان بیتفاوت باشد، سوسیالیسمی که تهمت و افترا را نه تنها مذموم ندارد، بلکه بهعنوان یک ابزار بهکار گیرد، یک سوسیالیسم ارتجاعی است. چنین سوسیالیسمی رهائیبخش و مبشر سعادت جامعه نیست، اهرمی است در دست بازماندگان دوران سپری شده برای بهانقیاد کشاندن جامعه و نهایتاً برای تثبیت همین نظام موجود. در واقعه دانشجویان از جانب کسانی که مدعیان سوسیالیسماند دروغ گفته شد، افترا زده شد، مرزهای بین ارتجاع و انقلاب، بین بیم و امید، بین گذشته و آینده مخدوش شد تا فرقهای معین در موقعیتی بهتر قرار گیرد. میشود سری تکان داد و از کنار همهی اینها گذشت. و این کاری است که بسیاری از سوسیالیستها و چپها کردهاند. اما این نه مقابله، بلکه تأیید ـلااقل ضمنیـ چنین روشهایی است. برای جامعهای که سی سال حاکمیت ارتجاع اسلامی آن را از همهی ارزشهای انسانی تهی کرده است، برای جامعهای که تهمت و دروغ و فریب در آن اساس ایدئولوژی حکومت است، مقابله با این سقوط اخلاقی امری حیاتی است. برای یادآوری مجدد بههمه مدافعان سوسیالیسم و منادیان جامعه خودگردان انسانهای آزاد: آیا این همه اتهام دروغین بهجوانانی پرشور اهمیت یک اتهام دروغین بهیک افسر یهودی را نداشت؟ آیا «قضیه دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب» چیزی از «قضیه دریفوس» کم داشت؟ در قضیه دریفوس یک اتهام دروغین جاسوسی بهیک افسر یهودی گستردهترین واکنش همه سوسیالیستها و آزادیخواهان جامعه فرانسه را برانگیخت و جامعه را در آستانه یک انقلاب قرار داد. امروز در مقابل چشمان همه ما وسیعترین اتهامات دروغین بر مشتی جوان پرشور و آرمانگرا وارد میشود و طیف متنوع سوسیالیستهای ما نه تنها بهاعتراض برنمیخیزد، بلکه در مقابل کسانی بهسکوت مینشیند که بهنام سوسیالیسم بهتأیید و تکرار همان اتهامات بهشنیعترین اشکال پرداخته است. این وضعیتی اسفبار است و برای تغییر آن باید جنگید. باید نشان داد که دفاع از حرمت انسان امر پایهای سوسیالیسم است. جامعه سوسیالیستی آینده را نمیتوان بر ویرانههای انحطاط بهجا مانده از رژیم اسلامی بنا کرد. مبارزه با این انحطاط اخلاقی و حاکمیت مطلق «ناارزش»ها خود جزئی از مبارزه با نظام ضدبشری سرمایهداری اسلامی است. سوسیالیستها در این مبارزه خود را و صفوف خود را بر ارزشهایی متفاوت بنا مینهند. هنوز نمیتوان انتظار آن را داشت که جامعه ایران با چنین اتهامات دروغینی ملتهب شود و بهآن واکنش نشان دهد. این جامعه بیش از آن بهدروغ و فریب خو کرده است و بیش از آن حساسیت خود را بهپایمال شدن ارزشهای انسانی از دست داده است که در اثر چنین وقایعی متلاطم شود. اما میتوان و باید مانع رسوخ خورهی این بیتفاوتی بهدرون چپ شد. میتوان و باید در چپ اعتراض بهاین لگدمال شدن ارزشهای انسانی را آغاز کرد، مرسوم کرد و سرانجام تا درون جامعه گسترش داد. نوشته عباس فرد تلاشی است ارزشمند در فراگیر کردن این اعتراض. بهمن شفیق
مدخل: در اواخر اردیبهشتماه مقالهای بدون امضا در وبلاگ «تریبون مارکسیسم» منتشر شد که عنوان «وضعیت فعلی و گامهای ضروری ـ نکانی در مورد جنبش دانشجویی و چپ» را برخود داشت. بعضی از اشخاص و ازجمله بعضی از حکمتیستها این مقالهی بینویسنده را بهایرج آذرین منتسب و شیوهی آن را پلیسی برآورد کردند. در این رابطه بیانهای هم دال برمحکومیت این شیوهی پلیسی، حقیقتکُش و ضدکمونیستی با امضای بهمن شفیق، امیر پیام و من در بعضی از سایتهای ایننترنتی منتشر گردید. ما در آن بیانیه نوشتیم که: «درصورت ظاهرِ وقایع، این بررسیِ علل شکست جنبش دانشجویی و نقشِ احزاب چپ در این جنبش است که با این نوشتجات دوگانه هدف قرار گرفتهاند. اما کاری که این دو نوشته میکنند، چیز دیگری است؛ و آن نیز چیزی جز خلع سلاح جنبش اعتراضی و حقطلبانه در جامعه ایران و بردن آن بهمسلخ بورژوازی اسلامی نیست. همهی احکام اساسی مندرج در این دو مکتوب، یکی از پس از دیگری، پشتپا زدن بهآرمانگرایی انقلابی و بهسنتهای مبارزاتی جنبشهای اجتماعی پیشرو در ایران و بهسنتهای انقلابی جنبش سوسیالیستی بینالمللی کارگران است. ترفندهای شیادانهی آذرین و دوستانش را باید شناخت. این راهی است که جنبش انقلابی کارگران و تودههای ستمکش را در مقابل همهی این تشبثات مصون میسازد». نوشتهی حاضر (یا بهعبارت دقیقتر: بازخوانیِ مقالهی «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...») دریافت من از بیانیهای است که ما 3 نفر (بهمن، امیر و من) تحت عنوان «روزگار سپری شدهی چپ کاغذی یا روزگار منحط آذرین و شرکا؟»[1] منتشر کردیم؛ و آن را بههمهی کسانی تقدیم میکنم که هنوز همهی وجودشان را بهماندگاریِ عادت بهوضعیت موجود وانسپرده و امکان اندیشهی کمونیستی را از خود سلب نکردهاند. باشد که سکوتکنندگان نیز بهخود آیند. «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...» ـمنهای اینکه چه کسی آن را نوشته باشدـ مورد تأیید و در واقع مانیفست جریان آذرینـمقدم است[پیوست (1)]که در همسوئی با برنامهی کانالیزهـسرکوب در جامعه و بهویژه در مقابله با آرمانگرائی در جنبش دانشجویی[تیتر1ـ] شکل گرفته است. این مانیفست برمتن تمایل رژیم بهایحاد شکلگیری یک سوسیالیسم پرو رژیمی بیرونی شده و اینک سرنوشت خودرا با تواتر گامهای سرکوب و مقاومت (خصوصاً در جنبش دانشجویی) گره زده است[تیتر2ـ]. بهباور من سکوت در مقابل این پروژه (یا فرضاً سناریو) ضمناً بهاین معنی نیز میباشد که با حفظ شرافت پیشبودی و فعلاً خارج از حوزهی تبادلِ انقلابیِ «خود»، در مقابل تحولات رژیم و سیل خون و جنایتی که بههمراه خواهد آورد، سکوت کردهایم. بههرروی، حقیقت را حقیقتجویان (در صورت لزوم در تجدید آرایش و حتی با خون خود) مییابند. آنکه میماند و بهاعتبار خود میآویزد، بههرصورتِ ممکن، بار بهدوشیِ ارتجاع را پیشه کرده است.
1ـ زمینهی ماجرا یا شیوهی جدید سرکوبِ وزارت اطلاعات!؟ از همهی قرائن، شواهد و شنیدهها ـاز داخل کشورـ چنین برمیآید که رژیم جمهوری اسلامی ـحتی قبل از وقایع 13 آذرـ بنا بهماهیت وجودی و موازیسازانهی خویش، با یک برنامهریزیِ حساب شده درصدد وارد کردن یک ضربهی اساسی و بازدارنده بهجنبش دانشجویی و خصوصاً بحشِ چپ این جنبش (که با دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب تداعی میشود) بوده است. باز از قرائن، شواهد و شندیدهها چنین برمیآید که رژیم این ضربه را ـمقدمتاً و بهعنوان گام نخستینـ جهتدهنده و کانالیزهکننده برنامهریزی کرده بود. در واقع، برنامهی رژیم این بود که اگر در امر جهتدهندگی و کانالیزهکنندگی چپِ دانشجویی بهنتیجهی قابل قبولی نرسید، گام دوم را بردارد و پروژهی سرکوب آشکار پلیسیـسیاسی را شروع کند. ازاینرو، رژیم بنا بهسبک و سیاق خویش از یک طرف بهخیمهشب بازیهائی همانند «چه مثل چمران»، مقالهی محمد قوچانی در روزنامه شهروند (که نسبت بهنفوذ اندیشههای کمونیستی در دانشگاههای ایران هشدار میدهد) و بررسی شهاب اسفندیاری ار این مقاله تحت عنوان «بيم پست مارکسيسم يا دام نئوليبراليسم؟» میدان میداد[2]؛ و از طرف دریگر، با ضبط ایـمیلها، مکالمات تلفنی و نامههای رد و بدل شدهی معمولی بین پارهای از دانشجویان جستجوگر با بعضی از فعالین اپوزیسیون خارج از کشور، اطلاعات معمولیِ حاصل از وجود و گسترش اینترنت را بهگونهای گردآوری میکرد که در روز مبادا بتواند بهعنوان اطلاعات طبقهبندی شده و برعلیه فعالینِ چپ دانشجویی از آنها سوءِ استفاده کند. لازم بهتوضیح استکه بهاین دلیل بهجای کلمهی «استفاده»، ترکیب «سوءِاستفاده» را بهکار میبردم تا نشانگر این باشد که بهباور و دریافت من مضمون این «رد و بدل شدنها» بههیچوجه حاکی از بستگی تشکلاتی و تعهد حزبی یا سازمانی نبوده است. چراکه اگر چنین بود، رژیم بهگونهی دیگری عمل میکرد و برخوردی بسیار سختتر و جنایتکارانهتری در پیش میگرفت؛ و مثلاً از همان آغاز عابد توانچه را حداقل به 15 سال زندان محکوم میکرد. بههرروی، همهی شواهد و وقایع نشان از این دارد که رژیم در امر تمشیت جنبش دانشجویی ـگرچه مطلقاً شکست نخورد، اماـ بهنتیجهی مطلوبی هم (خصوصاً در مورد کانالیزه کردن دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب) نرسید. ازاینرو، رژیم تاآنجایی منتظر ماند تا شبکهی کنشهای درونی این بخش از دانشجویان بهنقطهی ناگزیرِ کنش بیرونی برسد. بدینترتیب، هنگامیکه دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب تصمیم گرفتند که آکسیون 16 آذر را بهطور مستقل و متناسب با دریافتها و آرمانهای خود برگزار کنند، دستگاه اطلاعاتیـقضایی رژیم نیز فرصت لازم برای سرکوب جدی را پیدا کرد و بنا بهسبک و سیاق خود بهطور فلهای حدود 60 نفر را بازداشت کرد. با نگاه محافظهکارانه، عافیتطلبانه و تودهایستی (همانند نگاه مقالهی بینویسنده در سایت «تریبون مارکسیسم» بنا بهتقارن و همزمانیِ این «آکسیون» و «سرکوب» میتوان چنین نتیجه گرفت که اگر دانشجویان آکسیون نمیکردند و فقط بهمسائل صنفی میپرداختند و نیروی مبارزاتیشان را برای روز مبادا ترشی میانداختند، آنگاه کسی بازداشت نمیشد و جنبش چپ در دانشگاه همچنان گسترش میگرفت. اما حقیقت این استکه (یا بهعبارت دقیقتر میتوان حقیقت را چنین برآورد کرد که) بهجز دینامیزم مبارزهی سیاسیـآرمانگرایانهی مناسبات درونیـبیرونی دانشجویان با هم و با جامعه، و همچنین وجه مبارزاتیـشورشی دانشجویان در همهی دانشگاههای دنیا (که در وضعیت ویژهی ایران تبارز آشکاری نیز دارد)؛ یکی از علل عدم عکسالعمل شدید وزارت اطلاعات در مقابل شکلگیری و گسترش محافل چپ دانشجویی این بود که دولت جمهوری اسلامی (هم در داخل و هم در عرصهی بینالمللی) در وضعیتی بهسر میبرد که او را بهفکر پذیرش ضمنی نوعی از «سوسیالیزم» انداخته است. البته این «سوسیالیزم» میبایست پرو رژیمی باشد و همسو با ضدآمریکاگرایی رژیم عمل کند. بهطورکلی، این سوسیالیزم پرو رژیمی میبایست بهخود (یعنی: مسائلِ صنفیاش) مشغول باشد، فقط حرف بزند و تئوری ببافد، بههیچوجه سراغ سازماندهی در هیچ عرصهای نرود، آکسیون نکند، بهجنبهی اداری امور بپردازد، تمرکز سازمانی و هژمونیک نداشته باشد، مطالبات کارگری و زنان و اقشار تحت ستم را بهروز مبادایِ حل و فصل مسئلهی آمریکا موکول کند، در میان جناحـباندهای متشکلهی طبقهی حاکم برقصد و در یک کلام در مقابل طبقهی حاکم و دولت جمهوری اسلامی نقش عبدالله را بازی کند و در برابر نیروهایی که بهسرنگونی میاندیشند، یک ستون پنجم فکریِ محکم را بسازد. بربستر مبارزه و سرکوب کارگران خاتونآباد و در پرتو مبارزات سازمانیافتهی سندیکای شرکت واحد و همچنین گسترش مبارزات کارگری در دیگر واحدهای تولیدیـخدماتی که مبارزهی کارگران هفتتپه نمونهی بارز آن است، تصمیم بهآکسیون 13 آذر از طرف دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب و اجرای آن یک ضربهی بسیار جدی بهاین طرح توطئهگرانه بود که جیغ همسوئی و انشعابگرانهی باند آذرینـمقدم را درآورد، شرکای مرتبط را بهسکوت کشاند و شرکای نامرتبط را بهتظاهر بهبیتفاوتی واداشت. گرچه قصد از برگزاری اکسیون 13 آذر این نبود که با زمینهسازیهای رژیم در امر برپائی یک سوسیالیسم پرو رژیمی بهمقابله برخیزد؛ اما در تأثیرات متقابل و عموماً ناهمسانی که پروسههای مبارزاتی برهم میگذازند، این آکسیون عملاً تهاجمی بهیکی از پیچیدهترین موازیسازیهای رژیم نیز بود. بهطورکلی، مجموعهی کنشها و چالشهای مبارزاتیـدانشجویی بهدرستی بهاین دریافتِ ضمنی رسیده بود که اگر در سطح جامعه بهیک هویت عملیـمبارزاتیِ مشخص دست نیابد، بهتدریج بهیک رفرمیسم فرسوده شونده و پرفسورمسلکانه میرسد که ضمن اعتراض بهبعضی مسائل اجتماعی، اما عملاً در مناسبات و ارزشهای عمومی و بورژوائی فرسوده و منحل خواهد شد[3].
2ـ حرکت از متن بهعمق زندگی برفراز چند پردهی سرکوب پردهی اول نمایش بدینترتیب آغاز شد که وزارت اطلاعات رژیم در مقابل ضربهی تظاهرات دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب در 13 آذر، بازداشت شدگان را زیر شکنجه قرار داد تا آنها اعتراف کنند که بهنیروهای خارج ازکشوری وابستهاند، مقدمات سرنگونی رژیم را فراهم میکردهاند، درصدد تهیه اسلحه بودهاند، در انتظار حملهی نظامی آمریکا بهسر میبردهاند و اساساً مسئلهشان دانشجویی نبوده و بهجامعه ایران هم ربطی نداشتهاند. آشکار استکه این خیمهشببازیِ پلیسی و سرکوبگرانه بدون یک مابهازای مشخصِ خارج از کشوری که وزارت اطلاعات بتواند بهآن آویزان شود و بهاصطلاح بهآن «عینیت» بخشد و استناد کند، چیزی جز همان شوهای تلویزیونیِ سابق از آب درنمیآمد که تاریخ مصرفاش را برای همهی مردم ایران از دست داده است. بههرروی، قرعهی این مابهازای عینیتبخش ـپیشاپیشـ بهحکمتیستها افتاده بود؛ چراکه هم دربارهی «گارد آزادی» گردوخاک بسیار کرده بودند و هم دربارهی رابطهی خودشان با جنبش دانشجویی بهاندازه کافی پروپاگاند کرده و اغراق بسیار گفته بودند و هم چند ایمیل بین آنها و فعالین دانشجویی رد و بدل شده بود. از طرف دیگر، دانسته است که در همهی اینگونه بازجوییها گفتگوی بازجو و بهاصطلاح متهم ضبط میگردد و حتی در نقطهی بهاصطلاح اوجاش (که بهمعنای آغازِ کاهش مقاومت شخص تحت شکنجه است) ضبط ویدئویی هم میشود. تا اینجا هیچ اتفاق نامنتظر و غیرمترقبهای نیفتاده و طبیعی استکه از میان بازداشت شدگان که حدود 60 نفر بودند، تعدادی کمتر از انگشتان یک دست [زیر شکنجه و بنابه ایمیلهای ضبط شدهای که برای آنها «رو» میشد (که امروزه روز و در عصر بهاصطلاح اینترنت امری عادی است و بههیچوجه دال بروابستگی تشکیلاتی نیست)] فریب بازیهای پلیسی را خوردند و القائات بازجوها را اجباراً باور کردند و بهاعترافاتی تن دادند که وزارت اطلاعات بهآن احتیاج داشت. پردهی دوم ماجرا از اینجا شروع شد که وزارت اطلاعات رژیم همین اعترافات انگشتشمار و فیلمبرداری شده را بههمراه ایمیلها و تلفنهای ضبط شده[4] بهجای اینکه رسماً در تلویزیون نشان بدهد، توسط عناصر وابستهی تشکیلاتی یا سیاسی خود بهمیان محافل دانشجویی و خصوصاً دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب آورد. این مسئلهای است که مقالهی «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...» نیز بهطور ضمنی و آنجائیکه از بازسازی (که باید خواند: توطئه برای انشعابِ) جنبش دانشجویی و استراتژی غلطِ رهبران آن حرف میزند، بهآن اشاره میکند: «درصورتی که بازسازی چپ دانشجویی بهدرازا بیانجامد، و یا در صورت پخش عمومی مصاحبههای زندان، بیشک باید تأثیر منفی بر روحیۀ تودۀ دانشجویان را انتظار داشت»[تأکید از من است]؛ که آشکارا بهمعنای تأیید پخش غیرعمومی «مصاحبهها» (و نه اعترافات) است. بههرروی، برخی از دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب نیز بهپخش محدود و محفلی این بهاصطلاح اعترافات اشاره کردهاند. این بازی رژیم بهدلیل ناشناخته بودناش برای مدت کوتاهی گرفت و نتیجهی آن حیرت و سردرگمیِ ناشی از ناشناختگی بود. این طبیعی بود؛ چراکه هرانسانی در برابر یک وضعیت ناشناخته و نامترقبه مقدمتاً دچار استیصال و حتی حیرت میشود؛ و حتی بهلحاظ دیالکتیکِ رشد و نوزاییِ معرفت میتوان گفت که اولین گام شناخت از هرمقوله و موضوع و واقعهی جدیدی استیصال، سردرگمی و حیرت است. اما سیر رویدادها و وقایع در پردهی سوم نمایشِ رژیم (یا گام دوم مقاومت فعالین دانشجویی که پس از مقاومتِ متعرضانهی آنها در زندان ـبهمثابهی گام اول مقاومتـ شکل گرفت)، نشان داد که برآورد وزارت اطلاعات از توان، انسجام فکری و خصوصاً ویژگی آرمانگرایانهی داشجویان آزادیخواه و برابریطلب نادرست بوده است؛ چراکه این جنبش نوپایِ آرمانگرا و روشنگر با سرعتی شتابگیرنده دست وزارت اطلاعات را خواند، توطئه را دریافت و تقریباً همهی جنبههای آن را در نوشتار و گفتار و ارتباط خنثی کرد. بهطورکلی، وزارت اطلاعات رژیم قصد داشت بر بستر تهدید زندان و شکنجه و با ایجاد زمزمه و پچپچه و شایعهی وابستگی بهخارج و ارائهی تصویرِ رفتارهای غیردموکراتیک از فعالترین دانشجویان، موریانهی همهی بیارزشیهایی را که طی 30 بهجامعه تحمیل کرده بود، بهجان جنبش دانشجویی و دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب بیندازد تا آنها را بافشار از درون و بیرون ازهم بپاشاند. این توطئه در پرتو آرمانگرایی و هوشیاری این نسل خروشان نگرفت. در واقع، جمهوری اسلامی چنین تصور میکرد که اگر قدرت شلاق و زندان خودرا بههمراه ناباوری و تشکلگریزیِ شایع در جامعه بهدرون محافل دانشجویی و خانوادهی دانشجویان بکشاند، نه تنها این موج روبهگسترش و تکاملیابنده را در معرض فروپاشی قرار میدهد و بهعقب میراند، بلکه بهاین نیز امید بسته بود که بخشی از پارههای ناشی از فروپاشیِ این جنبش نوپا را بهدرون ارگانیزم فرتوت و متعفن خود نیز جذب کند. این توطئه هم در زندان و هم در مناسبات و کنشهای خانوادههای دانشجویان بازداشتی و هم در محافل دانشجویی با مقاومت و حملهی متقابل دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب مواجه شد و تا اندازهی زیادی بهضد خود بدل گردید. برخلاف شایعهپراکنیهای رژیم و جریانهای همسو با آن، درصدِ مقاومت در زندان بسیار بالا بود؛ خصوصاً فعالترین دانشجویان زیر بار شکنجه، انفرادی، شلاق و شوک الکتریکی بهجای سکوت و مقاومتِ مورد قبول انقلابیون نسل پیشین، از آرمانها و ایدههای آزادیخواهانه و برابریطلبانهی خود دفاع نیز کردند. این اولین ضربهای بود که پس از آکسیون 13 آذر گلولهی رها شدهی رژیم بهسوی جنبش دانشجویی را در برخورد با مقاومتِ متعرضانه و مستدل بازداشتشدگان بهسوی خودِ رژیم برگرداند. از جهت دیگر، رژیم رویِ عکسالعمل بازدارندهی خانوادهی بازداشتشدگان نیز حساب باز کرده بود. این پیشبینی نه تنها تحقق نیافت، بلکه بهضد خود نیز تبدیل گردید. خانوادهها بهجای فشار بر فرزندانشان که دست از آرمانگرایی بردارند و بهدرس و مشق بپردازند، بهرژیم فشار آوردند تا نمایندگان نظری و عملیِ نسل نوین جامعه را از زندان آزاد کنند. گرچه وثیقهها سنگین بود، اما فامیل و دوستان و آشنایان دست بهدست هم دادند تا این سلحشوران اندیشه و عمل را (بهعنوان سلحشوران اندیشه و عمل) از زندان بیرون بیاورند. این دومین ضربهای بود که بهرژیم وارد شد و زمینهی شکست پردهی سوم نمایش وزارت اطلاعات را فراهم کرد. بدینترتیب، پیشبینی رژیم که خانوادهها (بهواسطهی محافظهکاری اولیا و خصوصاً مادران) در بیرون از زندان بهفرزندانشان فشار میآورند که بهمتن عادی زندگیِ روزمره بازگردند و پس از دریافت مدرک تحصلی بهدنبال کار و زیست همسرگزینی بروند، خصوصاً با کنشهای جانبدارانه و قهرمانانهی مادران، کاملاً بهضد خود تبدیل گردید. بههرروی، در بستر چنین شرایطی بود که مقاومت در درون زندان، البته پس از حیرت و گیجی و حتی استیصال اولیه، با سرعتی شتابیابنده بهبار نشست و جنبش دانشجویی در بازسازیِ پیچیدهتر و ریشهدارتر خود ـحتی بهلحاظ کمیـ در تبریز و زنجان و مشهد و غیره نیز گسترش یافت. پردهی سوم ماجرا از همان نقطهای آغاز شد که محاسبات رژیم در وارد کردن ضربهی مستقیم و ایجاد تشتت در درون دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب غلط از آب درآمد و شکست خورد. ماجرای این پرده از این قرار استکه وزارت اطلاعات رژیم در جبران ناتوانیاش از وارد کردن ضربهی مستقیم و درونی بهدانشجویان آزادیخواه و برابریطلب روی اختلافات درونی جریانات مختلف دانشجویی و همچنین روی دعواهای گروههای بهاصطلاح اپوزیسیون متمرکز گردید تا شاید اینبار بتواند ضربه را بهطور غیرمستقم و با وساطت بهدرون شبکهی مناسبات دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب وارد آورد. متأسفانه باید گفت که اینبار محاسبهی عوامل رژیم تا اندازهای (یعنی: در نیمهی اول پرده) درست از آب درآمد. کارگزاران وزارت اطلاعات بنا بهکنترل و تحلیل مداومی که روی روابط، مناسبات و خصوصاً اختلافاتی که گروههای اپوزیسیون (اعم از داخل یا خارج) با یکدیگر دارند، بهدرستی میدانند که بخش بسیار گستردهای از این مناسبات و خصوصاً اختلافات نه برخاسته از مطالعات، سبککار یا حوزههای مختلف تجربی؛ بلکه ناشی از فردیتهای منگرا، جاهطلبیهای خُرد و قدرتطلبیهای فردیـگروهی است که با کوچکترین انگولکِ بیرونی شعله میکشند و بهبهانهی اختلاف سیاسیـطبقاتی تا آنسوی مرز دشمنخویی نیز پیش میروند. ازطرف دیگر، «نازکاندیشان» رژیم بهخوبی میدانسته و میدانند که هیچیک از جریانات خارج از کشور (اعم از چپ و راست و میانه) ریشهی محکم و قابل پراتیکی نیز در داخل و حتی در خارج ندارند.
ازاینرو، رژیم از یک سو بهاِعمال
فشار سنگین بر دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب رو آورد و عملاً در پس این اِعمال
فشار سنگین خلائی موقتی در سازمانیابی دانشجویان چپ رادیکال ایجاد کرد و از سوی
دیگر در مقابل کسانی که بهسرعت بهفکر پر کردن این خلاء افتادند، سیاست تساهل در
پیش گرفت از آرایه کلمات و ژستهای بهاصطلاح مارکسیستی که بگذریم، مفاهیمِ عملیِ «دانشجویان سوسیالیست» و همهی کسانیکه آشکارا یا بهطور ضمنی این خط را تأیید میکنند، تا عمق وجود محافظهکارانه و سرسپردهی شبکهی ارزشی و تبادلاتی موجود جامعه است؛ که جوهرهی آن کاسبکاری است. چراکه جنبش دانشجویی بهمثابه یک جنبش اجتماعی فعال ـبرخلاف جنبشکارگریـ تنها هنگامی قابل توصیف بهصفت جنبش استکه آرمانیـسیاسی عمل کند. بهبیان دیگر، تمرکز برصنفیگرایی (بهمثابهی تاکتیک یا استراتژی) برای جنبش دانشجویی معنای دیگری جز انحلال این جنبش در شبکهی ارزشی و مناسبات بورژوایی ندارد. بنابراین، اینگونه احکام (یعنی: تجویز تاکتیک صنفیگرایی برای جنبش دانشجویی) چیزی جز حکم مرگِ آرام آن نیست. از دانشجویان روسی در سالهای 1870 گرفته تا دانشجویان اروپایی و خصوصاً فرانسوی در سال 1970؛ از کنش دانشجویان چینی در تینآنمین گرفته تا سنگربندیهای دانشجویی در کرهی جنوبی؛ و خلاصه از 16 آذر گرفته تا 18 تیر در ایران ـهمه و همهـ برحرکتی آرمانیـسیاسی متمرکز بودهاند. نتیجتاً تجویز صنفیگرایی (حتی بهمثابهی یک تاکتیک گذرا) برای جنبش دانشجویی ـآگاهانه یا ناآگانهـ حاکی از یک نگرش دولتی است. اینکه این نگرش دولتی از پسِ کدام مناسبات مادی شکل میگیرد و تاکجا با رژیم اسلامی ارگانیک است، برای افراد یا گروههایی که در اپوریسیون رژیم عمل میکنند، نه یک مسئلهی اطلاعاتی یا ضداطلاعلاتی، بلکه عمدتاً مقولهای تحلیلی، طبقاتی و اساساً عملی است. بهبیان دیگر، خواستن و طلبِ فاکتورهای حقوقی و اطلاعاتی برای پذیرش اینکه آیا فلان موضعگیری و بهمان نظریه ـواقعاًـ دولتی است و همسو با دولت عمل میکند یا فقط نشان از گیجسری و ذهنیگرایی محض دارد؛ از برخوردی سفسطهآمیز حکایت میکند که میخواهد گرایش واقعی خودرا در پسِ حقوق افسادی موجود و گریز از حقیقتی نفیکننده و زیبا پنهان کند. در ادامهی نیمهی اول پردهی سوم نمایشِ دستگاه اطلاعاتی رژیم، یعنی توطئه درجهت ایجاد اختلال در درون مناسبات دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب و بهقصد فروپاشاندن این جریان، سایت «تریبون مارکسیسم» مقالهی بدون امضائی منتشر کرد که عنوان آن «وضعیت فعلی و گامهای ضروری ـ نکانی در مورد جنبش دانشجویی و چپ» بود. همانطور که در انتهای این مقاله نشان دادهام [بهپیوست مراجعه کنید که با تیتر «نوشتهی بینویسنده را آذرینـمقدم تأیید میکنند!؟» مشخص شده است]، نوشتهی «تریبون مارکسیسم» مورد تأیید آقایان ایرج آذرین و رضا مقدم قرار گرفت؛ و از این نقطه، نیمهی دوم و هنوز کاملاً تمام نشدهی پردهی سوم آغاز گردید که در ادامه بهطور مشروحتر بهآن میپردازم. اینکه کِی این نیمهی دومْ از پردهی سومْ تمام میشود، قابل پیشبینی نیست؛ اما در مورد اینکه این نیمپرده چگونه تمام خواهد شد، میتوان گفت که هرگاه که جریان آذرینـمقدم رسماً از خود انتقاد کردند و عملاً در راستای جبران خسارتهای وارد آورده بهجنبش کارگری و دانشجویی گام بگذارند! اما بهراستی اگر جریان آذرینـمقدم بهراه نیامدند و بهجبران خسارتها همت نگماشتند، تکلیف چیست؟ پاسخ بسیار ساده و روشن است: راندن آنها بهفردیت ایزولهی خویش بهعنوان همسویان سرمایه و رژیم جمهوری اسلامی. حقیقت این است که سکوت در مقابل شکلگیری یک چپ پرو رژیمی که اینک جریان آذرینـمقدم پرچمدار آن است، سکوت در مقابل سرکوب جنبشهای اجتماعی و بهویژه سکوت در برابر سرکوب مبارزات کارگران است.
3ـ بازخوانی «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...» الف) نوشتهی بیامضا یا بینویسنده در سایت «تریبون مارکسیسم»، «وضعیت فعلی و گامهای ضروری ـ نکانی در مورد جنبش دانشجویی و چپ» عنوان دارد. این نوشته از همان آغاز اساس را بر «توافق عمومی» میگذارد و چنین القا میکند که «قاعدتا این نکته مورد توافق عمومی است که مشخصه ی وضعیت فعلی جنبش دانشجویی این است که در پی اتفاقات آذرماه گذشته جنبش دانشجویی ضربه خورده و عقبنشینی کرده است»! اولین سؤالی که بهذهن یک خوانندهی دقیق میرسد این استکه این «توافق عمومی» حاصل کدام نشستها، گفتگوها و همفکریهای آشکار یا پنهان است؟ از آنجاکه در دنیای واقعی هیچگونه نشست و گفتگو و همفکریای، با حضور یا بیحضور دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب، در مورد ضربه خوردن جنبش دانشجویی وجود نداشته، میتوان چنین نتیجه گرفت که نویسندهی بینام این مقاله با دریافت ماورائی از خود، بهخودش حق میدهد که نظرِ شخصی یا گروهیاش را تاحد یک «توافق عمومی» معتبر جلوه دهد. اما بههرصورت جنبش دانشجویی با تعرض درست خود در 13 آذر متحمل تاوانهایی شد که طبیعت هرگونهای از مبارزهی سیاسی در جامعهی ایران است.
آیا تاوانیکه جنبش دانشجویی در
ازای تعرض 13 آذر داد بهیک عقبنشینی منجر گردید؟ جواب گرچه مثبت است، اما به هیچ
وجه کافی نیست؛ آری دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب ـموقتاًـ آرایش نیروهای
خودرا از دست دادند و این میتواند بهیک عقبنشینی تعبیر شود. پس، خطای نویسندهی
مقالهی بینویسنده تنها این استکه تعبیر خود از یک رویداد را «توافق
عمومی» مینامد؟ اگر همهی مسئله بههمین محدود باشد، اساساً نباید بهآن
پرداخت و نوشتن این بازخوانی کار بیهودهای است! اما فراموش نکنیم که کمی بالاتر
تصویر توطئهای را ترسیم کردیم که رژیم برای سرکوب دانشجویان آزادیخواه و
برابریطلب از درون و بیرون برنامهریزی کرده بود. بههرروی، بنابرآنچه تاکنون من
گفتهام و درجامعه نیز قابل مشاهده است: اولاًـ عقبنشینی جنبش دانشجویی موقت بود؛
و علیرغم تحمل فشار همهجانبه (و ازجمله تحمل فشار همین مقالهی بینویسنده)
مناسبات و توان خود را در سطحی پیچیدهتر بازیافته و با دهها مقالهی خلاقِ سیاسی،
هنری، فلسفی، اقتصادی، کارگری و مانند آن تمرکز زایندهی فکری خود و انسجام مناسبات
درونیاش را نشان داده است. دوماًـ روحیه و نوشتههای دانشجویانی که حکم زندان
گرفتهاند، نشانگر تعرضی عمیقتر و آرمانگرایانهتر است که در برآیند وجوه
«ایستا» و «پویا»ی جامعهی ایران خبر از شکفتن هزاران لالهی زیبا میدهد. سوماًـ
نویسندهی بینام با عبارت «ضربه خورده و
عقبنشینی
کرده است»
همهی واقعیتها، شدنها و رویشها را در پسِ یک عقبنشینی موقت پنهان میکند و
آگاهانه یا ناآگانه همان توطئهای را خوراک مقالهی بینویسنده بهمنظور استحکام بخشیدن بهحکم القائی خود از درون لبادهی ماورائیاش یک حکم دیگر بیرون میکشد تا اینبار چنین القا کند که دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب نه تنها «ضربه خورده و عقبنشینی کرده»اند، بلکه بهلحاظ روحی هم تخریب شدهاند. بهاین حکم نگاه کنیم: «هرعقبنشینی طبعا با تخریب روحیه همراه است». این حکم هم در کلیت آکسیوماتیک خود غلط است و هم از لحاظ کاربردی در مقابل رزمندگی و اندیشهآفرینی دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب قرار میگیرد. چراکه از یکطرف، در دنیای مربوط بهمبارزهی طبقاتی هزاران بار اتفاق افتاده که «عقبنشینی» با «تخریب روحیه» همراه نبوده است؛ و ازطرف دیگر، با تعمیم سفسطهگرانهی یک «مقطع» بهتمامی «پروسه» (که پیوستاری از «تداوم» و «انقطاع» است)، نه تنها هیچگونه حقیقتی را در مورد دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب نمیگوید، بلکه بازهم بهموازات همان سیاستی حرکت میکند که وزارت اطلاعات رژیم برای سرکوب جنبش دانشجویی برنامهریزی کرده است: تلاش درجهت تخریب روحیه بالاروندهی فعالین بازداشت شدهی دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب. مگر تمامی جنگ انقلابی نیروهای چینی در برابر نیروهای چیانکایچک و حمایتهای امپریالیستی از کومینتانک در پروسهی یک راهپیمایی و عقبنشینی طولانی صورت نگرفت که نویسندهی بینام حکم میدهد که: «هرعقبنشینی طبعا با تخریب روحیه همراه است»!؟ مگر برخورد پرخاشگرانهی عابد توانچه در عرض چند هفته بهبرخوردی متین، معقول، مهربان و آرمانی تبدیل نشد که مدعیِ دروغین، خودبین و همسو با رژیم حکم میدهد که: «هرعقبنشینی طبعا با تخریب روحیه همراه است»!؟ مگر امین قضایی با همهی اختلافات نظریای که با عابد توانچه داشت، ننوشت که عابد بهترین رفیق اوست؛ پس چرا نویسندهی بینام مینویسد: «همراه با این گیجی و حیرت، بیاعتمادی نیز بعنوان یکی از عوامل ذهنی قطعا رشد کرده است»[تأکید از من است]!؟ آیا همهی این بازیهای علامهگونه بهقصد ایجاد شکاف در درون فعالترین جریان جنبش دانشجویی (یعنی: دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب) و فروپاشاندن آن نیست؟ آیا این بازی زشت و غیرانسانی در همسویی با رژیم شکل نگرفته است؟
ب) مقالهی «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...» در ضمن ارزیابیِ دروغین و جعلیاش از سوخت و ساز جنبش دانشجویی، دربارهی دینامیسم مبارزهی جاری و طبقاتی چنین حکم میکند: «ضربه اخیر در سطح عوامل ذهنی بهتضعیف چپ در جنبش دانشجویی منجر شده است. (که با توجه بهدینامیسم پایهای مبارزه برای دموکراسی در این دوران تاریخی و در کشوری مثل ایران، بلافاصله بهمعنای تضعیف عوامل ذهنی کلیت جنبش دانشجویی است)»[تأکید از من است]. بنابراین استراتژی بهاصطلاح سوسیالیستی برای نویسندهی بینام، که در ترمینولوژی مارکسی بهمعنای تبیین «دینامیسم پایهای مبارزه»ی طبقاتی است، «مبارزه برای دموکراسی در این دوران تاریخی» است. شاید چنین بهنظر برسد که قصد نویسنده اشارهی تاکتیکی بهشرایط هماکنون موجود است که ظاهراً حکم درستی است؛ اما این برآورد و گمانه غلط است؛ چراکه قید «این دوران تاریخی» نه تنها از شرایط هماکنون موجود درمیگذرد، بلکه از چارچوبهی جامعهی ایران هم فراتر میرود. چرا؟ برای اینکه کلمهی «تاریخی» بهطور روشن ناظر بر نفی وضعیت موجود است؛ و عبارت «این دوران تاریخی» در ترمینولوژی سوسلفی و انستیتوهای شوروی سابق ضمن اینکه بار جهانی دارد ـحداقلـ ناظر بریک توازن قوای سیاسیـجهانی است که انقلابات سوسیالیستی را از دستور خارج میکند. تشابه و بلکه اینهمانی ادبیات نوشته بینویسنده با ادبیات ایرج آذرین و دفاع پرحرارت آذرینـمقدم از آن نوشته هنگامی جالبتر میشود که بهاحکام پایهای نوشته نگاه کنیم. ایرج آذرین نیز هشت سال قبل و در جزوهی «چشمانداز و تکالیف» بهاستناد همین «این دوران تاریخی» بود که انقلاب را امری محال دانسته بود و بهفرموله کردن «نپ در اپوزیسیون» پرداخته بود. بههرروی، عبارت «و در کشوری مثل ایران» تنها میتواند بهاین قصد در نوشته جاسازی شده باشد که نویسندهی بینام موقعیت جنبش کارگری و نیروهای چپِ رایکال در ایران را هنوز تا این اندازه درهم ریخته و متشتت برآورد نکرده تا صرفاً از پسِ آن و بدون تأکید بر «این دوران تاریخی»، این جرأت را پیدا کند که دوران سازمانیابی سوسیالیستی و انقلاب پرولتری را صراحتاً پایان یافته اعلام نماید. اما حقیقت این استکه مبارزهی فعالین سوسیالیست جنبش کارگری برای دستآوردهای دموکراتیک و بهتبعِ آن فعالین دیگر جنبشهایی که گرایش سوسیالیستی دارند، بلافاصله بهمعنای گذر از این دستآوردها و طرح راهکارها و مطالبات روشنِ سوسیالیستی جهت انقلاب اجتماعی و استقرار دیکتاتوری پرولتاریاست. چراکه فعالین سوسیالیست جنبش کارگری «دینامیسم پایهای مبارزه»ی طبقاتی را «در این دوران تاریخی و در کشوری مثل ایران» (یعنی: در زمانهای که تمام کوره دهاتهای اعماق آفریقا هم بهتسخیر سرمایه درآمده)، اساساً سوسیالیستی میدانند؛ و گرچه در همهی موارد ضرورتاً بهمبارزه برای بهبود فوری وضع کنونی (مثلاً افزایش دستمردها، حق بیان، حق تشکل مستقل و...) در چارچوب همین نظام میپردازند، اما هیچگاه فراموش نمیکنند که همین مبارزات در چهارچوب یک استراتژی سوسیالیستی واقعی و نه دروغین واسطهی ایجاد یا انکشاف عینی و ذهنیِ «امکانِ» سازمانیابی سوسیالیستیـانقلابی و سرنگونی سوسیالیستی رژیم حاکم است. بدینترتیب، فعالین سوسیالیست جنبشکارگری ـبهلحاظ تاکتیکیـ در پارهای از مواقع با دیگر نیروهایی که اساساً تحولگرا هستند، «دینامیسم پایهای مبارزه»ی طبقاتی را «مبارزه برای دموکراسی» میدانند و ناگزیرند که از خط قرمزهای نظام سرمایهداری عبور نکنند، در ظاهر و سطح (یعنی: نه در عمق و پراتیک) همگون مینمایند. این شباهتِ در سطح برای مقالهی بینویسنده (که حداقل روح ایرج آذرین و دست مقدم در آن جاری است) این فرصت را فراهم کرده تا در پوشش عبارتپردازیهای شبهمارکسیستی بعضی از عناصر متمایل بهراست یا متمایل بهحزب توده و اکثریت را طوری زیر «ضرب» بگیرد تا ضمن جذب نیروهای پایهایتر آنها، صدیقترین افراد و نهادهای رادیکال را بهطور موذیانهای بیاعتبار بهتصویر بکشد و بهطور خزیدهای یک نئوتودهایسمِ بهمراتب خطرناکتر و مخربتر از حزب توده و اکثریت را بنا بگذارد. این امری مشترک ـشاید غیرارگانیکـ بین رژیم و سوسیالیستهای پرو رژیمی بهطورکلی و جریان آذرینـمقدم بهعنوان یک بخش از آن است. بههرروی، تا اینجا بهطور قطع میتوان گفت که مقالهی بینویسنده و همهی تلاشاش در جهت ایحاد تشتت در صفوف بخش رایکال جنبش دانشجویی ـدر همسویی با رژیمـ از همین دیدگاه و خاستگاه طبقاتیاش (که ناگزیر بورژوایی است) سرچشمه میگیرد که «دینامیسم پایهای مبارزه»ی طبقاتی را نه مبارزه برای گسترش سوسیالیستی نهاهای کارگری در راستای انقلاب سوسیالیستی و دیکتاتوری پرلتاریا، بلکه «مبارزه برای دموکراسی» میداند. این نویسنده که حتی جرأت و صداقت بیان نام خودرا ندارد، با سفسطهای پوشیده در مقولهی «"موقعیت انقلابی" یا "وضعیت انقلابی"» که ابداع لنین (نه منصور حکمت) است، چنین القا میکند که کنشگری سوسیالیستی و بهتبع آن سازمانیابی انقلابی تنها مختص «موقعیت انقلابی» است؛ و ازآنجا که وضعیت فیالحال موجود را نمیتوان «موقعیت انقلابی» برآورد کرد، پس، دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب بهعنوان ماجراجو و وابسته بهاحزاب سیاسیـنظامی باید بهتیغ جلاد سپرده شوند تا علامههای بینام و هویت، احساس علامهگی کنند. این کثیفترین و حقیرانهترین شکل بروز اپورتونیسم راست است؛ و سکوت در مقابل آن یادآور افرادی است که با چشمان شیشهای بهتماشای صحنههای اعدام خیابانی یا شلاق خوردن فعالین کارگری میایستند.
پ) این شعار و فورمولبندی که «اساس استراتژی سوسیالیستی در شرایط امروز ایران چیزی جز کسب عملی آزادیهای دموکراتیک بهنیروی مستقیم جنبشهای تودهای (با نقش محوری جنبش طبقهکارگر) نیست»، با خوشبینانهترین نگاه ممکن یک کاریکاتور منشویکی و دو مرحلهای از انقلاب سوسیالیستی استکه راهکارهای 100 سال پیش را بهشرایط امروز ایران مونتاژ میکند؛ و رهائی طبقهکارگر و بهتبع آن رهائی کار و نوع انسان را بهرهائی بورژوازیِ «ناب» از قید سیستم استبداد جمهوری اسلامی مشروط مینماید. این «استراتژی سوسیالیستی» پیشاپیش امر سرنگونی دولت، خلع ید از بورژوازی و تشکل طبقهکارگر در دولتِ نفیشونده را بههمراه تمام راهکارها و پراتیکهای لازم تا «کسب عملی آزادیهای دموکراتیک» در ایران (یعنی: تا ابد) بهتعویق میاندازد. گرچه چنین دیدگاهی یک خاستگاه مادی دارد و تا عمق وجود بورژوائی است؛ اما از جنبهی صِرفِ نظری هم هپروتی و ناکجاآبادی است. چراکه جوهرهی استبداد حاکم در ایران را بورژوائی نمیبیند و اساساً بین «استبداد» و «دموکراسی» یک تفکیک ذاتی قائل است. گرچه نظام استبدادی حاکم برایران بهآرایههای استبداد پیشاسرمایهداری مزین است؛ اما آنچه برپانگهدارندهی این آرایههاست، استبداد ذاتیِ سرمایه و دولت سرمایهداریِ فیالحال موجود است. بنابراین، چارهی حذف این آرایههای پیشاسرمایهدارانه، حذف جوهرهی ذاتی آن (یعنی: رابطهی خرید و فروش نیرویکار) است. در بازی با الاکولنگ دمکراسیـاستبداد میبایست توجه داشت که فروش نیرویکار از طرف کارگر و خرید آن توسط سرمایهدار مستبدانهترین رابطهای است که تاریخ بشر تا مقطع نظام سرمایهداری تجربه کرده است. در اینجا سلطهی سرمایه برفروشندهی نیرویکار (برخلاف سلطه بر برده و سرف) بهوساطت و بنا بهدرخواست خودِ کارگر استکه مادیت میگیرد؛ و این خودِ کارگر استکه اجباراً بهمثابهی سرمایه عمل میکند. در استبداد پیشاسرمایهدارانه اجبارِ کار بیرونی بود؛ درصورتی که فروش نیرویکار در استبداد سرمایهدارانه ارادهی خودِ کارگر است که بهواسطهی اجبارهای زیستیِ تحمیل شده از سوی سرمایه عمل میکند. آنچه استبداد سیاسی دوران سرمایهداری را از همهی رژیمهای مستبد دورههای تاریخیِ پیشین مخوفتر میکند همین پایه ذاتی استبداد سرمایه است. بنابراین، در نظام سرمایهداری، علیرغم همه امکاناتی که وجود آزادیهای سیاسی در سازمانیابی و سازماندهی کارگران فراهم میکند، سخن از «آزادیهای دموکراتیک» برای کارگران بهمثابه استراتژی، بدون سازمانیابیِ سوسیالیستی ناظر بر یک انقلاب ـدر همهی ابعاد متصورـ تنها یک لالائی خوابآور، کشیشمنشانه و بورژوائی است. چراکه هراندازهای از «آزادیهای دموکراتیک» ـحتی در شکل کشورهای اروپای غربیـ نمیتواند استبداد ذاتی سرمایه را که از درون مناسبات فروشندگان نیرویکار عمل میکند، تعدیل نماید. این تعدیل ـهم از جنبهی درونی و هم بهلحاظ بیرونیـ اساساً و بهطور مشخص در پروسهی سازمانیابی سوسیالیستی، شکلگیری وجدان انقلابی و در راستای یک انقلاب سوسیالیستی استکه میتواند مادیت بگیرد. گذشته از این، هردستآوردی که اصطلاحاً دموکراتیک نامیده میشود (مثلاً حقوق بیکاری، بیمههای اجتماعی، آزادی تشکل و...)، در آنجائی که طبقهکارگر انسجام طبقاتی و مبارزاتی مداومی نداشته باشد، قابل پس گرفتن است؛ و زیر ضربِ گرایش سرمایه بهکاهش نرخ سود و نتیجتاً عکسالعمل سرمایهدار بهافزایش میزان سودآوری پس هم گرفته میشود. بنابراین، استراتژی سوسیالیستی واقعی، چه در کشوری کاملاً دمکراتیک و چه در شرایط استبداد سیاسی چیزی جز تدارک انقلاب سوسیالیستی نیست و نمیتواند باشد. کوتاه سخن اینکه در جامعهی سرمایهداری و خصوصاً در جامعهی سرمایهداری ایران یک «استراتژی سوسیالیستی» برای «کسب عملی آزادیهای دموکراتیک... (با نقش محوری جنبش طبقهکارگر)» چیزی جز تُرهات آقای ایرج آذرین (یعنی: «کشاندن وزن طبقهکارگر پشت این یا آن سیاست بورژوازی») نیست که در جزوهی «چشمانداز و تکالیف» بهفراوانی پیدا میشوند. بههرروی، مبارزهی دموکراتیک برای کسب امتیاز در چارچوبهی نظام سرمایهداری برای طبقهکارگر و دیگر نیروهای تحت ستم سرمایه یک امر تاکتیکیِ لازمْ در راستای سازمانیابی سوسیالیستی و انقلاب اجتماعی است؛ و عناد نویسندهی بینام که همانند آقای آذرین فکر میکند و مینویسد با دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب در همین نکته استکه آنها با مستمسک قرار دادن قوانین همین نظام موجود خواهان یک جامعهی آزاد و برابر از همهی جهات ممکن و متصور (یعنی: سوسیالیستی) هستند.
ت) این نقل قول را باهم بررسی کنیم تا در مورد صحت و سقم این قضاوت که مقالهی «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...» را بهمراتب مخربتر از یک ترفند سادهی پلیسی میداند، بیشتر بیندیشم: «همراه با این گیجی و حیرت، بیاعتمادی نیز بعنوان یکی از عوامل ذهنی قطعا رشد کرده است، اما بهنظر میرسد بیش از آنکه تودۀ دانشجویان بهفعالان چپ جنبش دانشجویی بیاعتمادی نشان دهند (شاید چون "تودۀ" دانشجو از ماوقع زندان بیخبر است)، اعتماد متقابل در مناسبات بین فعالان و رهبران عملی در چپ دانشجویی کاهش یافته است»[تأکید از من است]. گرچه کمی بالاتر در مورد پوچی این ادعا که بازداشت فعالین دانشجویی به«گیجی و حیرت» انجامید و این نیز موجبات «بیاعتمادی» را در درون فعالین چپِ جنبش دانشجویی فراهم آورد، بهاندازهی کافی استدلال کرده و فاکت آوردهام؛ اما یک لحظه فرض کنیم که ادعای مقالهی «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...» در مورد «گیجی و حیرت» و پیامدِ «بیاعتمادیِ» آن درست است! دراینصورت، میبایست خودرا بهمنطق درونی مقاله بسپاریم تا حقایق را برای ما روشن کند. مقاله مدعی استکه «بیش از آنکه تودۀ دانشجویان بهفعالان چپ جنبش دانشجویی بیاعتمادی نشان دهند»، «اعتماد متقابل در مناسبات بین فعالان و رهبران عملی در چپ دانشجویی کاهش یافته است». چرا بیاعتمادی در رابطه با «تودۀ دانشجویان» و «فعالان چپ جنبش دانشجویی» کمتر از کاهش «اعتماد متقابل در مناسبات بین فعالان و رهبران عملی» بوده است؟ مقاله جواب میدهد که: «شاید چون "تودۀ" دانشجو از ماوقع زندان بیخبر است»! با فرض اینکه حقیقتاً ماوقعی در زندان وجود داشته که تودهی دانشجو از آن بیخبر بوده و بههمین دلیل هم اعتماد آنها به«فعالان چپ جنبش دانشجویی» کمتر آسیب دیده است؛ میبایست از نویسندهی بینام سؤال کرد که پس چرا در یک نوشتهی علنی بهماوقعی اشاره میکنید که بیخبری از آن بهاعتماد «تودۀ دانشجویان بهفعالان چپ جنبش دانشجویی» کمتر آسیب زده است؟ آیا اشاره بهماوقعی که بیخبری از آن مانع از کاهش اعتماد بوده است، بنا بهمنطق خودِ مقاله ـآگاهانه یا ناآگاهانهـ برداشتن این مانع و دامن زدن بهکاهش اعتمادِ «تودۀ دانشجویان بهفعالان چپ جنبش دانشجویی» نیست؟ اگر مقالهی بینویسنده بهاین مسئله نپرداحته بود که شاید بیخبری از ماوقع زندان [البته با فرضِ وجودِ چنین ماوقعی] بهعنوان مانعی بازدارند عمل کرده و باعث شده که اعتماد تودهی دانشجو با فعالین چپ جنبش دانشجویی آسیب نبیند، این امکان نیز وجود داشت که اشاره به«ماوقع زندان» را در یک نوشتهی علنی بهپای سهو و اشتباه بگذاریم. اما ازآنجا که مقالهی بینویسنده بهاین تأثیر و تأثر آگاه است، خودِ منطق نوشته فریاد میزند که اشاره به«ماوقع زندان» [البته با فرضِ وجودِ چنین ماوقعی] عمدی بوده و قصدش ضربه وارد آوردن به اعتمادِ «تودۀ دانشجویان بهفعالان چپ جنبش دانشجویی» است. نتیجتاً اگرچه هنوز نمیتوان گفت که این شیوهی یهودایی جزئی از برنامهریزی وزارت اطلاعات رژیم بوده است که همزمان درگیر همین پروژه میباشد، حداقل در ایجاد تشتت در جنبش دانشجوئی همسو با آن عمل کرده است. حال این سؤال پیش میآید که آیا این همسویی آگاهانه است یا ناشی از یک برنامهریزی غلط سیاسی است؟ جواب این سؤال را نیز میبایست در منطق خودِ مقالهی «وضعیت فعلی و گامهای ضروری...» بیابیم. ازآنجا که این مقاله از بررسی «وضعیت فعلی» شروع میکند تا بهدریافت «گامهای ضروری» برسد، علیالاصول توسط کس یا کسانی نوشته شده که نسبت بهموازین و مقولات مربوط بهجنبشهای اجتماعی بیاطلاع نیستند. بههرصورت، خودِ مقاله مالامال از چنین ادعاهایی است. آشکار است که در دستگاه مفروضی که اعتماد تودههای یک جنبش اجتماعی با فعالین همان جنبش آسیب ندیده باشد و تنها «اعتماد متقابل در مناسبات بین فعالان و رهبران عملی در» آن جنبش «کاهش یافته» باشد، سخن از «گیجی و حیرت» و پیامدِ «بیاعتمادی» یک پارادوکس تمامعیار، صرفاً ذهنی و دروغین است که حتی با مشاهدهی انفعالی یک دانشآموز ساده نیز قابل دریافت میباشد. بهعبارت دیگر، چگونه ممکن استکه رابطهی «تودهها» و «رهبری» در یک جنبش اجتماعی (که دینامیزم حرکت و نیروی تعیینکنندهی آن است) آسیب چندانی ندیده باشد، اما رابطهی رهبران با هم به«بیاعتمادی» رسیده باشد؟ اینگونه تخیلات تنها از کسانی برمیآید که هیچگاه در درون تبادلات واقعی و زندهی جنبشهای اجتماعی نبودهاند و سالها در خارج از کشور «سیاستبازی» را بهجای «مبارزهی سیاسی» عوضی گرفتهاند. بهبیان ماتریالیستی دیالکتیکی: هرنسبتی از هستیِ مادی و ازجمله جنبش دانشجوئی (بهمثابهی یک نسبت واقعی و مادی و نه یک ذهنیت محض) تا جائی که از گذرگاه «نفی» گذر نکرده تا در ایستگاه «اثبات» ـدر انتظار یک «نفیِ» دیگرـ سوخت و ساز کند، وحدتی برآمده از تضادهاست؛ که بروز تناقض در آن یا حاکی از «نفی» و نتیجتاً نسبت و وحدت «دیگر»ی است و یا ناشی از مکانیزم تخریبکنندهی بیرونی است که اساساً نابودگی آن نسبت را بههمراه دارد. بنابراین، در مقابل این سؤال که همسویی مقالهی بینویسنده با وزارت اطلاعات عمدی است یا نه[؟]؛ بنا بهمنطق پارادوکسیک و سفسطهآمیز خودِ مقاله (که در هوشیاریاش ادعای تبیین ضرورتها را نیز یدک میکشد) و همچنین بنا بهمقایسهی ادعای بروز «گیجی و حیرت» و «بیاعتمادی» در بین رهبران جنبش دانشجویی با واقعیتهای قابل مشاهدهی بیرونی (که بالاتر بهآن پرداختیم)، میتوان گفت که این همسوئی عمدی بوده و با خوشبینانهترین نگاه ممکن قصد از آن نه مبارزهی سیاسی که سیاستبازی و استفاده از فضایی است که سرکوب رژیم بهوجود آورده است. حال با این سؤال مواجه شدهایم که این سیاستبازی از چه نوع و جنسی است؟ پاسخ بهاین سؤال را پیش از این، ضمن موارد مختلف بررسی و استدلال، دادهایم؛ بنابراین، دراینجا تنها استدلالهای قبلی را در کنار هم میگذاریم تا بهیک تصویر ملموستر برسیم. استدلال کردیم که جمهوری اسلامی بنا بهوضعیت داخلی و بینالمللی خویش نه تنها از پیدایش یک سوسیالیسم پرو رژیمی حمایت میکند، بلکه گاهاً برگهائی را هم بهنفع این پروژه بهزمین میاندازد؛ استدلال کردیم که تظاهرات 13 آذر ضربهی سنگینی بهاین پروژه وارد آورد؛ استدلال کردیم که محاسبهی وزارت اطلاعات در زندان و گرفتن اعترافات دلخواهاش مبنیبر وابستگی دانشجویان بازداشت شده بهنیروهای خارجی و بهاصطلاح آمریکائی درست از آب درنیامد؛ استدلال کردیم که پخش شایعه و نشان دادن ویدئویِ بعضی از بازجوئیها در مقابل تحرک و خلاقیت فکری و عملی دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب تا اندازهی زیادی رنگ باخت؛ استدلال کردیم که همزمان با ترمیم عقبنشینی موقت دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب، جریان «دانشجویان سوسیالیست» فضای مجازی اینترنت را بهطور روزافزونی بهخود اختصاص داده و میدهد؛ استدلال کردیم که «دانشجویان سوسیالیست» اساس مبارزهی دانشجویی را برخلاف دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب که سیاسی میدانند، صنفی تبلیغ میکنند؛ استدلال کردیم که جوهرهی بینش مقالهی بینویسنده بورژوایی است، درصورتیکه دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب بیش از پیش بهکنشگری سوسیالیستی (گرچه با تعبیر ویژهی خود) پای میفشارند؛ استدلال کردیم که جریان آذرینـمقدم مقالهی بینویسنده را بهلحاظ جوهر و مضمون تأیید میکنند (نگاه کنید بهپیوست)؛ استدلال کردیم که مضمون و جوهرهی مقالهی بینام ضمن همسوئی آگاهانه با وزارت اطلاعات رژیم، سیاستبازانه نیز میباشد؛ و سرانجام استدلال کردیم که منطق مقالهی بینام هم در درون و هم در مقایسه با دنیای مادی واقعی متناقض است. حال نتیجه میگیریم که جریان آذرینـمقدم با یک برنامهریزی حساب شده و از مدتها قبل پروژهی ایجاد انشعاب و دوپارگی در جنبش دانشجوئی را در دستور داشتهاند که اینک با رویش قارچگونهی مجازی و اینترنتیِ «دانشجویان سوسیالیست» مربوط بههر شهر و شهرستانی بهبار نشسته است. در این برنامهریزی، همسویی با رژیم، بهطور آگاهانه و از قبل بهعنوان بهایی که باید پرداخته شود، مورد محاسبه قرار گرفته است. بههرروی، همهی بحث پارادوکسیکِ «بیش از آنکه تودۀ دانشجویان بهفعالان چپ جنبش دانشجویی بیاعتمادی نشان دهند»، «اعتماد متقابل در مناسبات بین فعالان و رهبران عملی در چپ دانشجویی کاهش یافته است»، بهاین منظور القا میشود که رهبران «خراب» و بیاعتماد را کنار بگذارد تا «رهبران جدید» و مورد تأیید ضمنی رژیم را با «تودۀ دانشجویان» بهاصطلاح سالم و با اعتماد مونتاژ کند و چنین نتیجه بگیرد که «نفس اعلام تشکل دانشجویان سوسیالیست (هر نظری هم که احیانا درباره کمبودهایش داشته باشیم) اقدام بسیار مثبتی بود»؛ و از پسِ این مونتاژکاری رذیلانه یک انگشتانه اعتبار از رژیم کسب نماید. عنوان اینگونه معاملات دیپلماتیک در فرهنگ و سنن مبارزات کارگری و سوسیالیستی خیانت است؛ حال فرق چندانی نمیکند که طرفین معامله باهم تماس دارند یا فقط دست هم را خواندهاند. دوباره بهاین استدلالها بازمیگردم.
ث) مقالهی بینویسنده با وجدانی آسوده، بدون هرگونه دغدغه و بهطور بیرحمانه و مکرری بهدادههائی استناد میکند که اولاًـ از اساس حاصل بازجوئی و شکنجهاند؛ دوماًـ اگر منبع آن شایعات یا بیانههای وزارت اطلاعات نباشند، لابد بهطور مستقیم از وزارت اطلاعات دریافت شدهاند؛ سوماًـ نحوهی ارائهی دادهها بهطور آگاهانه با ابهام، دوپهلوگوئی و بعضی از واگشتها آمیخته شده تا اگر کسی اعتراض کرد، پیشاپیش ردیهای برعلیه آن اعتراض احتمالی در نوشته جاسازی شده باشد. بههرروی، بدون اینکه در مورد این شیوهی نگارش و ارائهی دادهها و سبکبالی نویسنده یا نویسندگان حرفی بزنم، مستقیماً بهخودِ این دادهها (البته با بعضی توضیحات) میپردازم. یادآوری این نکته لازم استکه همهی تأکیدها در عبارتهای زیر از من است. ـ «متعاقب ضربه و در بازجوییها روشن شد که بخش تعیینکنندهای از رهبران و فعالان «چپ رادیکال» در عمل فعالیتهای ماجراجویانهای را در خفا پیش میبردند که نه فقط بهاهداف و شیوههای جنبش دانشجویی جاری ربطی ندارد و با آنها در تناقض قرار میگیرد، بلکه حتی بطور درخود نیز بهنحوی واقعا کودکانه و خیالبافانه در بهترین حالت سودای انقلاب آفریدن را دنبال میکرده است». باید از نویسندهی بینام (که مورد تأیید آذرین و مقدم نیز میباشد) پرسید که آیا در جامعهای که بهقول سایت دولتی (الف) 11% از تنفروشان تهرانیاش با اطلاع خانوادههای خود بهتنفروشی میروند و بنا بهحرف مسؤلین رسمیاش 6 میلیون معتاد با مرگی سیاه و پوچ دست بهگریباناند، «سودای انقلاب آفریدن» توسط «بخش تعیینکنندهای از رهبران و فعالان «چپ رادیکال»»، حتی با فرض اینکه «بهنحوی واقعا کودکانه و خیالبافانه» بوده باشد، بهطور خودبهخود، یعنی بهواسطهی آرمانخواهیاش نشانگر رویش یک ارزش انسانی و انقلابی نیست؟ طبیعی استکه نویسندهی بینام بدون هرگونه درنگی و با خونسردی تمام جواب میدهد که نه! چراکه اینها «بهاحزاب و نیروهای سیاسیای» وابستهاند «که دل بهفشار و حملۀ امریکا بستهاند، پول از امریکا میگیرند، کودتا را راه تغییر سیاسی میدانند، دستجات مسلح سازمان میدهند و...»!! اگر در مقابل این اتهامات که شباهت زیادی با ادعانامههای قاضی مرتضوی دارد، قدری فکر کنیم و دربارهی مفهوم آن چند نقطهی بیان نشدهی پس از (و) نیز تخیل کنیم، بهاحتمال قوی بهاین نتیجه میرسیم که نویسنده بهجای این چند نقطه (...) قصد داشته بنویسد: «و داشتن مشروبات الکلی یا فیلمهای ضداخلاقی»!؟ بههرروی، مجازات این اتهامات در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ـدر هنگام لزومـ بدون هیچ شبههای اعدام است؛ و امروزه روز گروههای زیادی در این زمینهی بورژوائی فعالیت میکنند که حکم اعدام را از اساس برچینند؛ یعنی، زمینهی فعالیت بورژوائی و «حقوق بشری» آنها اعتراض بهاحکام اعدامی است که توسط دادگاههای جمهوری اسلامی ـمثلاًـ در برابر قتل عمد صادر شده و حداقل مدرک جرم این محکومان نیز اعتراف خودِ آنها ـبهدرست یا غلطـ در شعبهی سوم ادارهی «آگاهی» است. بهدادههای نویسندهی بینام برگردیم. او یا از طریق تحقیقات مستقل خود (بهنحوهی آن کاری نداریم) بهاین فرضاً حقیقت رسیده استکه «بخش تعیینکنندهای از رهبران و فعالان «چپ رادیکال»» بهاحزابی وابستهاند که «که دل بهفشار و حملۀ امریکا بستهاند، پول از امریکا میگیرند، کودتا را راه تغییر سیاسی میدانند، دستجات مسلح سازمان میدهند و...»؛ ویا بهاعترافاتی استناد میکند که بهدرست یا غلط، اما حاصلِ شکنجهی دستگاههای امنیتی رژیم استکه بهمراتب جهنمیتر از شعبهی سوم ادارهی آگاهی است. چه قضاوتی باید کرد؟ آیا مصالح یک انقلاب سوسیالیستیِ فرضاً در آستانهی وقوع، این روشها و ارزشهای ظاهراً سوسیالیستی ـاماـ عقبماندهترِ از فعالین بورژوائی را توجیه میکند؟ تنها بهشرطی میتوان بهاین سؤال پاسخ مثبت داد که بهطور آشکار بر همهی شیوههای بهاصطلاح استالینیستی (یعنی: جنایات منسوب بهاستالین) صحه بگذاریم. بنابراین، در این مورد مشخص با سوسیالیسمی مواجهیم که در قرن بیست و یکم همان شیوههائی را ایدهآلیزه میکند که در اوائل قرن بیستم (یعنی: قبل از انقلاب اکتبر) هم یک خبط تاریخی بود. بهبیان دقیق و دیالکتیکیِ کلام و مفهوم بهاین میگویند: ارتجاع در پوشش سوسیالیسم، که در مضمون و محتوا با رژیم جمهوری اسلامی همسوست و در بزنگاههای لازم ـبهاحتمال زیادـ در این دستگاه جهنمی بههمکاری ارگانیک هم میرسد. شاید این اصطلاح (یعنی: ارتجاع در پوشش سوسیالیسم) غریب بهنظر برسد؛ اما غریب بودن آن هنوز بهگَردِ پای صحه گذاشتن بردادههائی نمیرسد که ـاحتمالاًـ بهعنوان توجیه وجدان قاضی مرتضوی در صدور حکم اعدام برای کسانی مورد استفاده قرار میگیرد که «بهنحوی واقعا کودکانه و خیالبافانه»، «سودای انقلاب آفریدن» داشتهاند!؟ همهی این بالا و پائین پریدنهای سالوسانه و قرون وسطائی از این حکایت میکند که نویسندهی بینام در مقابله با «سودای انقلاب آفریدن» که در جامعهی سرمایهداریْ بهناگزیر سوسیالیستی است، دست بههرگونه شرارتی خواهد زد؛ و اگر لازم ببیند یک دستهگل گُنده هم بهیادبود طالبان بهمصباح یزدی تقدیم خواهد کرد تا دانشجویان«حق فعالیت در تشکلشان» را بهکسانیکه «سودای انقلاب آفریدن» دارند، ندهند. ـ در همهی کشورهائی که بساط شکنجه برقرار است و متهمین بنا بهمصلحت کلیت نظام یا بخشی از آن «تمشیت» میشوند، رسم براین استکه متهم در اولین فرصت (مثلاً در برابر دادگاه) اعترافات خودرا انکار میکند تا شاید مجازات کمتری برای او ببُرند. این رسم دفاعی، درست و دموکراتمنشانه برای نویسندهی بینام مشکل درست کرده و وی در تلاش خنثی کردن آن پیشاپیش مینویسد: «کافی است تجسم کنیم که چنین ماجراهایی در بازجوییها فاش نمیشد (یا اساسا وجود نداشت تا فاش شود) تا ببینیم که...»!؟ بدینترتیب مقالهی بینویسنده بهسهم خود و بهعنوان نیروئی از اپوزیسیون درصدد استکه راه فرار را برهرگونهای از انکار ببندد؛ چراکه معنای «یا اساسا وجود نداشت تا فاش شود»، این استکه قطعاً وجود داشته است. در همین راستا (یعنی: بستن راه فرار در مقابل انکارِ اعترافات زیر شکنجه، [البته اگر واقعاً وجود داشته باشند]) آقای مقدم در مقالهی «جابجا شدن مقصر و مدعی» مینویسد: «مقاله “ایمان”، اظهار داشته است: “دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب (چون گذشته) استقلال تشکیلاتی و جنبشی خود و عدم وابستگی شان را بهجریانات خارج کشور (اعم از سلطنتطلب، مشروطهخواه، جمهوریخواه، سوسیال دموکرات و کمونیست) اعلام میدارد تا رشتهی اغراض پلشت دشمنان خویش را پنبه کند”. اولا، مناسب بود که برای پرانتز “چون گذشته” منبعی معرفی میشد تا بهبتوان بهآن رجوع کرد». درخواست سند و مدرک از کسی که ـشایدـ میخواهد اعترافات زیر شکنجهی تعداد انگشت شماری را انکار کند یا از حماقتی بیانتها برمیخیزد ویا در رذالتی بیانتها ریشه دارد (حتی اگر این انکارکننده ضمنا بهفکر لاپوشانی ندانمکاریهای یک حزب معین نیز باشد). بعید بهنظر میرسد که این بدل هوشیارانهی پلیسی از حماقت برخاسته باشد؛ پس، بهاحتمال قوی ریشهی آن در رذالت، حقارت و عنادی بیانتها و ماقبل تاریخی استکه این عالیجنابان بهظاهر سوسیالیست را بهلحاظ بیارزشیِ انسانی در مقامی شامختر از طالبان قرار میدهد. فرض کنیم که دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب در گذشته جائی ننوشتهاند که «بهجریانات خارج کشور (اعم از سلطنتطلب، مشروطهخواه، جمهوریخواه، سوسیال دموکرات و کمونیست)» وابسته نیستند؛ آیا این ننوشتن دربارهی عدم وابستگی، دلیل وابستگی آنها بهیک «حزب سیاسیـنظامی» است؟ گذشته از این، مگر در دنیای امروز «اعلام» داشتن نمیتواند شفاهی باشد؟ ـ بهمقالهی بینویسنده بازگردیم: «به بیان دقیقتر، علت اصلی عقبنشینی حاضر در جنبش دانشجویی این بوده است که با ضربه و دستگیریها روشن شده است که بخش تعیینکنندهای از چهرههای فعال و رهبری «چپ رادیکال» و "دانشجوسان آزادیخواه و برابریطلب" در تهران در عمل مشغول فعالیتهایی در راستای استراتژی حزبیای بودهاند که (مستقل از غیرعقلانی بودن و واهی بودن آن) هیچ سنخیتی با اهداف و شیوههای جنبش جاری دانشجویی ندارد». گُل بود، بهسبزه نیز آراسته شد! این سبزهای که گُل را آراستیده است، بهمعنی این ادعاست که اولاًـ فقط «چپ رادیکال» نیست که در زندان فلان و بهمان کرده، بلکه «دانشجویان آزادیخواه و برابریطلب» هم بههمان سبک سیاقی رفتار کردهاند که «چپ رادیکال» کرده است. دوماًـ «بخش تعیینکنندهای از» میان 60 نفر دانشجوی بازداشت شده که با یک حساب سرانگشتی حدود 50 نفر میشود، در زیر شکنجه بهاعترافاتی تن دادهاند که مورد دلخواه وزارت اطلاعات بوده است!! با این وجود، هنوز پروندهی فعالین رادیکالِ جنبش دانشجویی با این گل آراستیده بهسبزه پایان نیافته است!؟ چراکه خانم یا آقای لنا در مقالهی «درسهاي يك تجربه تلخ» مینویسد: «جنبشي دانشجويي كه با همسويي و حمايت از جنبش كارگري از يكسو و از سوي ديگر با تكيه بر مطالبات دانشجويي قادر بود گرايش سوسياليستي را در دانشگاه ايجاد نمايد تبديل بهيك نيروي نظامي - سياسي گرديد». بدینترتیب، دائم بهحجم پروندهی فعالین رادیکال دانشجویی افزوده میشود. چراکه معنای روشن جملات بالا این استکه نه فقط 50 نفر دانشجو، بلکه همهی جنبش دانشجویی یا حداقل همان 1000 نفری که در تظاهرات 13 آذر شرکت داشتند «تبديل بهيك نيروي نظاميـسياسي» گردیدهاند. گرچه لنا با ارائهی این آمار و ارقام ضمنی ناراحتی خودرا از بابت انزوای «گرايش سوسياليستي» در دانشگاه بیان میکند[!؟]؛ اما وزارت اطلاعات رژیم هم مغز خر نخورده که برای اطمینان پیدا کردن از صحت و سقم این آمار و ارقام ضمنی تعداد بیشتری از دانشجویان را بهزیر دستگاه حقیقتیابِ کابل و شوک الکتریکی نکشاند تا «عملاً» نسبت بهاین آمار و ارقام تحقیق کرده باشد. شاید خانم یا آقای لنا بیش از حد سادهلوح، کودن و احساساتی استکه عقلش بهاین بازیهای خطرناک برسد؛ اما تعجب در این استکه همین مقاله (یعنی: «درسهاي يك تجربه تلخ») هنوز در سایت حزب کمونیست ایران بهدرخشش خویش ادامه میدهد و بهوزارت اطلاعات چشمک میزند. گوئی این حزب همهی تجارب دردانگیز خود را در مقابله با اتهام مسلح بودن پیشمرگههای غیرمسلح از دست داده است. این تأسفانگیز است! بدینسان، مجموع نظرات مقالهی بینویسنده، خانم یا آقای لنا و همچنین زوجین آذرینـمقدم (البته با راز گشائی از زبان زرگری همهی جوجه علامهها) اینطور خلاصه میشود و بهنتیجهگیری میرسد: یک) کارهائی که این حدود 50 نفر تعیینکننده در جنبش دانشجویی کردهاند [که بهیمن بازداشتهای جدید در ح |